{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی با خود زمزمه کرد : خدایا با من حرف بزن ، یک سار شروع

مردی با خود زمزمه کرد : خدایا با من حرف بزن ، یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید.

فریاد بر آورد : خدایا با من حرف بزن ، آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد گوش نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم ، ستاره ای درخشید اما مرد ندید .

مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده ، نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد.

پس مرد در نهایت یأس فریاد زد : خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری .

در همین زمان پروانه ای پایین آمد و روی دستش نشست اما مرد آن را پراند و به راهش ادامه داد.

... و خدایی که در این نزدیکی است ، لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه
(سهراب سپهری)
هر روز و شبتون مملو از درک حضور خدا...
دیدگاه ها (۱۳)

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:2اگر کمی دیگر طول می‌کشید ممکن بود قلب ...

007-پنهان در مه - پارت ۸۸

پارت یازدهم | شایعه‌ای که پیچیدصبح روز بعد...همین که لیانا و...

**پارت هشتم: شلیکِ مالکیت**عمارت غرق در صدای موسیقی و خنده‌ه...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

ابلیس

جادویی به نام عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط