{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه . تا دهنشو وا می کرد

ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه . تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه . دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن . دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو . اینقده بالا پایین پرید خسته شد وخوابیـــد . دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده و خودشو زده به خواب. این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند. دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنند
دیدگاه ها (۲)

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿـــﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤـــﯿ...

ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻫﻢ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪﺀ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ !ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼِ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢﺗﻮ ﺑﺮﺍ...

ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻌﺪ !ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﻫﺎﯾﻢ .. ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﻬﺎﯾﻢ ... ﻭ ﺗ...

ﺍﯼ ﻗﻄﺎﺭ ، ﺭﺍﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﺑﺮﻭ ! ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﮐﻮﻩ ﺗﻮﺍﻥ ﺭﯾﺰﺵ ﺩﺍﺭﺩﻭ ﻧ...

رمان :آیدل من پارت :«1»ویو «ا/ت» صبح با صدای کیتی که داشت خو...

پارت ۶۴

پارت ۱۹۷

دوباره پست کردم چون اطلاعات اوسی هام بود دوباره نوشتم سر این...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗چند هفته گذشته بودرفتار جیمین کم‌کم تغیی...

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

پارت ۱۹:خب فکر کنم عاشقت شدم! will l fill i love you

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

پارت:۳ویو صبح:ات ویو:با سنگینی روی شکمم بلند شدمبرگشتم پشت ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط