ارباب مهربون من پارت فیکبیتیاس

ارباب مهربون من پارت ۲۵ #فیک_بی_تی_اس


ا.ت ویو

بعد از اون مکالمه حالم خیلی بد شد رفتم آشپزخونه پیش آجوما که یکم آب بخورم به آجوما گفتم یه لیوان آب بده بهم ... لیوان رو که ازش گرفتم سرم گیج رفت لیوان از دستم افتاد و منم افتاد زمین (بیهوش نشده)

آجوما: دخترم.... ا.ت .... خوبی؟
+: خ.خوبم
آجوما: زنگ بزنم به جیمین؟
+: ن.نه نه زنگ نزن لازم نیس ... من خوبم ... میرم اتاقم
آجوما : هیچیم نخوردی حداقل یه چیزی بخور
+: میل ندارم

رفتم بالا تو اتاق و دراز کشیدم رو تخت و خوابم برد

پرش زمانی به ساعت ۷

ا.ت ویو

خواب بودم که دیدم صدای خنده یه دختر و جیمین میاد آروم رفتم پایین که دیدم جیمین توی پذیرایی نشسته روی مبل و یه دختر هم نشسته کنارش و دارن با هم میخندن .... که دختره متوجه من شد و روبه جیمین گفت ...

دختره: این کیه دیگه اوپا؟
_: آدم خاصی نیس ولش کن یه خیانتکاره(پوزخند و عصبی)

با این حرف جیمین حالم بد شد و بغض گلومو گرفت ولی اونجا نخواستم گریه کنم سریع رفتم بالا تو اتاق و جلو آینه وایسادم

+: نه نه تو گریه نمیکنی .... اون داره پایین میخنده و تو گریه؟ اصلا

خیلی بغض کرده بود و احساس می‌کردم الانه که قلبم بترکه احساس می‌کردم قلبم داغ شده .... که یهو نفش کشیدن واسم سخت شد

+: نه نه دوباره؟

من از وقتی که مادر و پدرم مرده بودن تو آتیش سوزی همیشه وقتی ناراحت میشدم یا استرس میگرفتم حمله عصبی بهم دست می‌داد و حالم بد میشد .... یه مدت بود قطع شده بود ولی باز شروع شده انگار .... سعی کردم تند تند نفس بکشم ولی نشد ... دست و پام یخ یخ شده بود و بدنم سست شده بود ... از دیشبم که هیچی نخورده بودم ... دستام میلرزید و یهو پای راستم شروع کرد خود به خود تکون خوردن که دیگه مطمئن شدم واقعا حالم بده و این حمله عصبی از اون بد هاشه


گفتبن اون یکی پارت کم بود به خاطر همون اینو عاپ کردم و اینم بگم شرطای اون یکی دوتا مونده بود ها😶ولی اشکال نداره فدا سرتون ✨️❤️ بقیش رو اگه امروز این پارت به ۳۰ لایک برسه میزارم نرسه میمونه فردا😁
دیدگاه ها (۵۸)

ارباب مهربون من پارت ۲۶ #فیک_بی_تی_اس همینجوری پام داشت تکون...

ارباب مهربون من پارت ۲۷ #فیک_بی_تی_اس دکتر که رفت جیمین اومد...

ارباب مهربون من پارت ۲۴ #فیک_بی_تی_اس صبحجیمین ویوصبح که چشم...

ارباب مهربون من پارت ۲۳ #فیک_بی_تی_اس در رو باز کردم و رفتم ...

پارت 15 رفتم داخل عمارت و رفتم بالا نمیدونم چرا این دختر برا...

❣پارت ششم❣ویو جونگکوک: نمیدونم چراوقتی گفت چیزی دیگه ای نمیخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط