{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کردو دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود
دیدگاه ها (۲)

چــیـــزهــــایـــــی وجــــود دارد کـــه نــمیخـواهـیـم اتـ...

گـآهـــے פـرفـهــآ وزטּ نــבآرنـבریـتمــ نــבآرنـבآهـنـگــ ن...

تو رااز روی پروانه ها می نویسمدریا رابا واژه هائی از جنس ماه...

مادرم نیست

فردا فردا کردن

★彡   Part 35 彡★ مردی سراسیمه وارد اتاق شد."قربان باید بریم."...

My nurse

p19تهیونگ تمام مسیر تا ماشین را تقریباً دوید.در را باز کرد و...

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

پارت ۲۰: طلوع دوباره (پایان)تهیونگ با احتیاط، جوری که انگار ...

پارت ۲۸ | پنج قدمصدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.تق... تق... تق...پن...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

Part.5#مرد-منچند دقیقه گذشت. لیانا لیوان چای رو توی دستش می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط