☆♡پارت: ۲۲♡☆

☆♡پارت: ۲۲♡☆

پاشدم رفتم خونه که دیدم بابا و مامانم از سفرشون برگشتن و خونه ان...
بابا: دیشب کجا بودی؟!(صدای تقریبا بلند) مگه الان نباید دانشگاه باشی؟!(بلند)
مامانم که بی خیال داشت بهم نگاه میکرد طوری که انگار پسر اون نیستم و پسر همسایه ام!
حوصله بابامم نداشتم و خواستم بدون دادن جوابی بهش برم اتاقم که انگار دست بردار نبود...
بابا: مگه با تو نبودم پسره خیره سر! تو الان باید دانشگاه باشی و درس بخونی تو تنها پسر این خانواده ای و بعد از من تو باید کسب و کار خانوادگی رو ادامه بدی!(همه رو با داد گفت)
دیگه واقعا از کارای مضخرف و مافیاییش که جون همه رو به خطر میندازه و کل زندگیمو به گند کشیده خسته شده بودم و برگشتم بهش گفتم...
جونگ کوک: شاید نخوام این کسب و کار مضخرف و ادامه بدم!(بلند)
بابا: فکر کردی به خواسته ی خودته؟ اگر مثل ادم درستو نخونی و جانشین لایقی برای من نشی از این خونه که هیچی از این دنیا هم میندازمت بیرون! فهمیدی؟!(اخراشو با داد بلندی گفت)
بعد از این حرفش بدون گفتن کلمه ای یا حتی نگاه کردن بهش از اونجا رفتم و رفتم توی اتاقم و بخاطر سردرد شدیدم ی مسکن خوردم و ی دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و لباسامو پوشیدم و از اون خونه ی خراب شده و زدم بیرون... اخه چطور می تونه با من که پسر خودشم ایطوزی رفتار کنه؟؟ اصلا ترجیح میدم برم دانشگاه تا توی اون خونه ی خراب شده باشم! ...
دیدگاه ها (۱۷)

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part76صبح با صدای بابا بیدار شدمداشت با تلفن ...

رومان روز برفی (پارت 1)از زبان ات:امروز شنبہ 15 ژانویہ است ب...

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

رمان عشق ممنوع

حاجی امروز رفتیم خونه دوست مامانم😐بهتون گفتم که میرم...بگذری...

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

سرنوشت پارت(۱۱)

کپشن مهم 💥سلام بروبچ چخبر ؟؟عام بروبچ خواستم بهتون یه چیزی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط