{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ ویو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁵]

*تهیونگ ویو*

فک کنم باید طوری نقش بازی کنم تا خام نقشه‌ام بشه، اما این دختر واقعا خیلی مهربون و زیباست. اون چشمای آهویی شکلش باعث میشه بخوام جذبش بشم، دلم میخواد انقد به اون چشم‌‌ها خیره بشم که...
"تهیونگ بسه... اصن میفهمی داری چی میگی؟ نقشه‌ات رو فراموش کردی نه؟ باید بکشیش، باید زجر کشیدنش رو جلوی چشمات ببینی، باید اون چشمای اشک آلودش رو که برای زندگیش التماس میکنن ببینی."
حرفای اهریمن درونم من رو وسوسه میکرد اما... اما این دیگه چه حسیه؟ انگار یکی مدام داره بهم میگه.
"اصن میدونی داری چیکار میکنی؟ چرا به حرفای اون اهریمن گوش میدی؟ چرا گذاشتی توی خواب عمیق فرو برم؟ چرا اجازه دادی اون اهریمن عوضی جامو بگیره؟ چی باعث شده اون تهیونگ مهربون و مظلومی که میشناسم به بدترین کابوس تبدیل بشه؟ تو کی عوض شدی؟ اصن برای چی عوض شدی؟ باعث و بانی‌اش کیه؟ اون بچه دبیرستانی های نفهم؟ نکنه بخاطر اون اتفاقای احمقانه‌است؟ تو اون تهیونگی که میشناسم نیستی. تو اون تهیونگی نیستی که حاضر بود غذاش رو به دوستش بده و خودش تا ظهر گرسنگی بکشه. اما تو چیکار کردی؟ زدی کشتیش... تو... تو داری مثل کسی میشی که همیشه ازش میترسیدی. تو اون تهیونگ نیستی عوضی."
با به یاد آوردن اون دبیرستانی های بی همه چیز، دنیا برام محو شد. هیچی نمیشنیدم، هیچی نمیدیدم، همه چیز برام تار شده بود. تنها چیزی که میدیدم، میز رو به روم و گلدون و وسایل شکستنی روش بود. با عصبانیت بلند شدم، گلدون رو گرفتم و در حالی که اون رو محکم به دیوار کوبوندم، داد زدم.

-خفه شو! خفه شو! خفه شو عوضی! نمیخوام چرندیاتت رو بشنوم! خفه شوووو! (با داد)

همه چیز رو خراب کردم. وسایل های روی میز رو شکوندم و روی زمین انداختم. صندلی هایی اونجا بود رو با پام هل دادم و بعدش به سمت دیوار رفتم. دستام رو مشت کردم و محکم به دیوار کوبیدم. میتونستم دستایی رو روی شونه‌هام حس کنم که من رو به عقب میکشیدن، شونه هام رو محکم به عقب هل دادم که باعث شد اون ازم جدا بشه. به مشت زدن به دیوار و فحش دادن به اون عوضی ها، ادامه دادم. اونقدر مشت زدم که دو تا فرورفتگی عمیق روی دیوار به وجود اومد و پشت دستم زخم شد و شروع به خونریزی کردن کرد. خونم گچ سفید دیوار رو به قرمزی خودش آغشته کرد. یه صدایی از درونم با خونسردی زمزمه کرد.
"همینه... ادامه بده... اونقدر ضربه بزن که دیوار ترک بخوره... به حرفای اون فرشته‌ی تیتیش مامانی گوش نده... تو همون تهیونگی... تو از همون اول یه سایکو بودی... فقط تنها اشتباه تو این بود که نزاشتی بیدار بشم. ولی... مهم الانه... حالا که بیدارم... انتظار داری سلطنتم رو بهت پس بدم، جیوون؟ عمرا کوچولو... تو برای فرمانروایی خیلی ضعیفی... مهربونی باعث ضعف انسان میشه... اما بی رحم بودن؟ انسان رو قدرتمند میکنه... و بدون... تهیونگ دوباره تو رو انتخاب نمیکنه... اون الان قدرتمنده... عمرا بخواد دوباره ضعیف بشه..."
برعکس کسی که با آرامش صحبت میکرد، کسه دیگه‌ای با فریاد گفت.
"اسم من رو تو دهن کثیفت نیار، هیون... همیشه بی رحم بودن انسان رو پیروز نمیکنه. تهیونگ! به گذشته نگاه کن... گاهی باید خاطرات تلخ رو به یاد بیاری... نمیتونی همیشه به حرفای اون اهریمن عوضی گوش بدی. من رو به یاد بیار... ببین که بالاخره بیدار شدم... دیگه نمیزارم بلایی که سر این همه آدم آوردی رو سر این دختر بیاری." (هارو: من که دارم شیطان و فرشته‌ی درون تهیونگ رو با هم شیپ میکن-)
حالا دارم میفهمم، بالاخره اون جیوون عوضی برگشته، کاش میتونستم بکشمت مادر...
به مشت زدن به دیوار ادامه دادم، تا وقتی که دیوار واقعا ترک خورد و استخونام درد گرفت. بالاخره عقب کشیدم و به دیوار خونی خیره شدم. بالاخره آروم شدم. میتونستم از زیر چشمم ا/ت رو در سمت راست که روی زمین افتاده بود و در سمت چپ در نیمه باز رو ببینم، متوجه‌ی خانم رانگ و چند نفر دیگه شدم. سرم رو به سمتشون برگردوندم و بهشون نگاه کردم که باعث شد جیغ بزنن و سریع در رو ببندن و فرار کنن. به رفتار احمقانشون پوزخند زدم. هیون راست میگفت.
"من الان قدرتمندم"

امیدوارم خوشتون بیاد و امیدوارم که همتون سالم باشید... واقعه شرمنده‌ام که خیلی دیر گذاشتم... سر همین آنقدر دو ساعت داشتم مینوشتم... نظرتون چیه توی این مدت که جنگه شرط نزارم و اگه بعد جنگ زنده موندیم شرط بزارم؟ ولی لطفا شما هم حمایت کنید.
مثل همیشه عاشقتونم و امیدوارم که حالتون خوب باشه و جاتون امن...
بدرود🫡
دیدگاه ها (۲۴)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁶]*ا/ت ویو*در حالی که داشتم سعی میکردم...

چطوری زیبا؟✨️یعنی میگی که نمیخوای نینا رو فالو کنی و رمان‌ها...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁴]*ا/ت ویو*طرز راه رفتنش... چرا انقد ب...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ³]*ا/ت ویو*به ساعت نگاه کردم، ساعت ۶ ص...

اعتماد عشق [ پارت ۲۱ ]

PART✦⑧✦_من توضیح نمیخوام پرنسس... +تو ادم کشته بودی توقعه دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط