{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی پسری که کار اشتباهی انجام داده بود و مادرش تا در حیا

روزی پسری که کار اشتباهی انجام داده بود و مادرش تا در حیاط دنبالش دوید...

پسرک همون جلوی در وایستاد و جلوتر نرفت.
مامانش هم کتکش زد ...
بعد وقتی برگشت توی خونه با چشمای
پر اشکش به مامانش گفت :
فکر نکن نمی تونستم فرار کنما ...!!!!
تو چادر سرت نبود.
دیدگاه ها (۲)

تلنگرگفتم خدایا چگونه آغاز ڪنم؟گفت به نام منگفتم خدایا چگونه...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷«انتخاب»ات به پدرش خیره شده بود.— من...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵دو روز بعد...زخم‌های جونگکوک کمی به...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

#ارباب‌سنگدل #پارت_4ا.ت ترسیده گفت : نه اشتباهی شده من کاری ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت دوازدهم: میانِ عشق و تحقیر 🖤🥀[دیدگاه...

«رایحه پنهان»17:28تهیونگ آروم پلک‌هاش رو از هم باز کرد.چند ث...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۴با سردرد بدی چشماش رو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط