{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁶⁶
یکی‌یکی فنجون‌ها رو جلوی همه گذاشت.
وقتی نوبت من رسید..
نگاهش روی حلقه دستم میخکوب شد.
انگار دیدن اون حلقه،تمام زخم‌هایی رو که به سختی پنهان کرده بود،دوباره باز کرد.
لبخندش..ترک برداشت.
بعد..یهو دستش لرزید و فنجون توی دستش کج شد.
چای داغ..مستقیم روی دستم ریخت.
+آخ..
سوزش شدید،باعث شد بی‌اختیار دستمو عقب بکشم.
فنجون روی زمین افتاد و شکست.
همه برای لحظه‌ای خشکشون زد.
اما فقط یه نفر..بی‌فکر از جاش بلند شد.
جونگ‌کوک.
مچ دستمو گرفت،با اخم به سوختگی نگاه کرد. بعد نگاه تندی به جیان انداخت و گفت:داری چیکار می‌کنی؟
صداش انقدر سرد و بُرنده بود که باعث شد مین‌هیوک بساط لبخندو از رو لبش جمع کنه.
اما تهیونگ..
حتی تکون هم نخورد.
چهره‌ش همچنان سرد بود،اما..
دست مُشت شده‌ش حرف دیگه‌ای میزد.
جیان از این رفتار جونگ‌کوک خشکش زده بود و فقط مات نگاهش میکرد.
لبهاش میلرزیدن؛اما نه از ترس..از خشم.
_دستم لرزید..از عمد که این کارو نکردم
جونگ‌کوک بی‌توجه به جیان،دستِ سوخته‌مو با احتیاط بالا آورد.
این بار لمس دستش نه از روی مالکیت بود،نه اجبار.
فقط..از روی نگرانی بود.
و این نگرانیش باعث شده بود حس عجیبی بهم دست بده.
دستمو آروم عقب کشیدم و گفتم:چیزی نیست..
همه نگاه‌ها به سمتم برگشت.
جونگ‌کوک مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد.
_چیزی نیست؟
لحنش آروم بود،اما مخالفت توی صداش کاملاً مشخص بود.
_دستت سوخته..
نمی‌دونم چرا،ولی همین جمله‌ی ساده..
بیشتر از هر چیزی قلبمو لرزوند.
چون اولین بار بود یکی توی این عمارت،درد منو جدی می‌گرفت.
نه به خاطر نقابی که روی صورتم داشتم..
نه به خاطر اسمی که جعل کرده بودم.
فقط به خاطر خودم.
مین‌هیوک خیلی آرام لبخند محوی زد.
نگاهش برای لحظه‌ای روی جونگ‌کوک موند و بعد گفت:فکر کنم بهتره یکی زخم خانم کیم رو درمان کنه
جونگ‌کوک دوباره مچ دستمو گرفت و گفت:دنبالم بیا..
لحظه‌ای توی سکوت به دست راگ‌دارش که دور مچ دستم حلقه شده بود نگاه کردم. بعد..اروم بلند شدم و همراهش رفتم.
همون‌طور که منو به سمتِ راهرو می‌برد،سنگینی نگاه یکی رو احساس میکردم.
و این سنگینی..عجیب آشنا بود..
در اتاقشو باز کرد و به داخل پا گذاشتیم.
منو رو لبه‌ی تخت نشوند و خودش رفت سراغِ کمد کوچک کنار میز.
جعبه‌ی کمک‌های اولیه رو آورد و بدون اینکه کلمه‌ای بگه،روبه‌روم زانو زد.
سکوت..
همون سکوت همیشگی که اینبار صدای ضربانِ قلبم داشت میشکستش.
این توجه بی‌جاش برام عجیب بود..
اون هیولای سنگی..اصلا چرا باید به عروسک خیمه شب‌بازیش توجه کنه؟
مگه من براش فقط یه بازیچه نبودم؟
نگاهش بالا اومد و به افکارم پایان داد...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
دیدگاه ها (۳۴)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁵دوباره از پنجره به اون مرد چشم دوختم....

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁴با دیدنِ سایه‌ای که گوشه‌ی اتاق،کنارِ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁵ادامه داد:فقط..به من نگاه کنچرا..چرا ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁶تهیونگ جلو اومد،دستشو روی شونه‌ی پسرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط