Part
Part: ۲۵
داشتم از سالن خارج می شدم که دستم رو کشید و در رو بست
+کوک داری چی کار می کنی ؟ بزار برات دمنوش اماده کنم .
×نیازت دارم ..
+هه چه نیازی منظورت چیه ؟
×چرا خودت رو می زنی به اون راه ؟ هااا خودت خوب می دونی چی می خوام .
[🧠: قلب داری چه غللتی می کنی ؟
🫀: خواهی دید . کوک نزدیک تر شو ]
سرش رو نزدیک صورتم ..
×نظرت در مورد این چیه ؟
آروم یک مک محکم گرفت .
×مایل به ادامه ......
یک تک بوسه روی لبش زدم
×پس خودتم می خوای ....
آروم شروع کرد به بوسیدن . خیم نرم می بوسید . دستاش رو از رو در برداشت و دور کمرم حلقه کرد منم برای همراهی دستم رو روی شونه هاش گذاشتم ...
..
..
حرکت دستش پایین تر اومد و روی رونام رفت و منو بغل کرد و منم پام دور کمرش حلقه کردم ....
.
.
روی صندلی نشست همین جوری می بوسید .......
.
.
بعد چند مین که نفس کم آوردم گفتم
+کوک .... کوک ..... بسه
×چرا ؟
+الان وقتش نیست
×چرا؟
.
.
از روی پاش بلند شدم که دستش رو دور کمرم صفت تر کرد
×چرا ؟ .... چرا نمی زاری عاشق خودم بکنمت ؟ ها ؟ جواب بده .
+ کوک .... ولم کن
منو به خودش چسبوند .
×ا.ت جوابم رو بده
+من نمی دونم کوک نمی دونم
×چی رو نمی دونی ها ؟
+کوک بس کن
از روی پاهاش بلند شدم و رفتم توی اتاقم .
"اوف کوک من نمی تونم عاشقت باشم ... کمپانی نمی زرا هیترا ... مامان ......
چطوری بگم عاشقتم با اینکه می دونی ولی این عشق آخرتی نداره "
رفتم حمام دوش گرفتم و لباسم و پوشیدم همون لباسایی که با .... کوک گرفته بودم . [عکس اش رو می زارم ]
و آرایش کردم و از خونه زدم بیرون تا قبل از عروسی یکم حالم بهتر بشه
توی خیابون ها ، با ذهنی آشفته ، احساس می کردم دور خودم می چرخم .
پشت چراغ قرمز ، شاید این رنگ به من می گه بس کن .
شاید اصلا نباید کسی رو دوست داشته باشم ، شاید باید کارام رو متوقف کنم . شاید باید برم باید دور بشم ......
توی افکارم بودم که باصدای بوق ماشین ها به خودم اومدم .....چراغ سبز بود الان ... خب وقت جلو رفتنه
راه افتادم .
با اینکه یک شانس بزرگ توی زندگیم افتاده شرایط تحصیلی ، پول ، ماشین ، خونه ، خانواده ، آرزوی داشتن برادر و ....... عاشق شدن .
شاید این عشق یک حس گذرا باشه یا شایدم ..... نمی دونم اوف اوف ا.ت بس کن .
به سمت سالن عروسی راه افتادم همه اومده بودن یک عروسی خلوت بود یک سالن کوچک یک حس خودمونی دوستای عروس و داماد اومده بودن . با همه احوال پرسی کردم به پسرا سر دست تکون دادم و طرف عروس نشستم .
که نگاه سنگینی روم احساس کردم .......
به نظرتون اون نگاه سنگین از کی بود ؟
داشتم از سالن خارج می شدم که دستم رو کشید و در رو بست
+کوک داری چی کار می کنی ؟ بزار برات دمنوش اماده کنم .
×نیازت دارم ..
+هه چه نیازی منظورت چیه ؟
×چرا خودت رو می زنی به اون راه ؟ هااا خودت خوب می دونی چی می خوام .
[🧠: قلب داری چه غللتی می کنی ؟
🫀: خواهی دید . کوک نزدیک تر شو ]
سرش رو نزدیک صورتم ..
×نظرت در مورد این چیه ؟
آروم یک مک محکم گرفت .
×مایل به ادامه ......
یک تک بوسه روی لبش زدم
×پس خودتم می خوای ....
آروم شروع کرد به بوسیدن . خیم نرم می بوسید . دستاش رو از رو در برداشت و دور کمرم حلقه کرد منم برای همراهی دستم رو روی شونه هاش گذاشتم ...
..
..
حرکت دستش پایین تر اومد و روی رونام رفت و منو بغل کرد و منم پام دور کمرش حلقه کردم ....
.
.
روی صندلی نشست همین جوری می بوسید .......
.
.
بعد چند مین که نفس کم آوردم گفتم
+کوک .... کوک ..... بسه
×چرا ؟
+الان وقتش نیست
×چرا؟
.
.
از روی پاش بلند شدم که دستش رو دور کمرم صفت تر کرد
×چرا ؟ .... چرا نمی زاری عاشق خودم بکنمت ؟ ها ؟ جواب بده .
+ کوک .... ولم کن
منو به خودش چسبوند .
×ا.ت جوابم رو بده
+من نمی دونم کوک نمی دونم
×چی رو نمی دونی ها ؟
+کوک بس کن
از روی پاهاش بلند شدم و رفتم توی اتاقم .
"اوف کوک من نمی تونم عاشقت باشم ... کمپانی نمی زرا هیترا ... مامان ......
چطوری بگم عاشقتم با اینکه می دونی ولی این عشق آخرتی نداره "
رفتم حمام دوش گرفتم و لباسم و پوشیدم همون لباسایی که با .... کوک گرفته بودم . [عکس اش رو می زارم ]
و آرایش کردم و از خونه زدم بیرون تا قبل از عروسی یکم حالم بهتر بشه
توی خیابون ها ، با ذهنی آشفته ، احساس می کردم دور خودم می چرخم .
پشت چراغ قرمز ، شاید این رنگ به من می گه بس کن .
شاید اصلا نباید کسی رو دوست داشته باشم ، شاید باید کارام رو متوقف کنم . شاید باید برم باید دور بشم ......
توی افکارم بودم که باصدای بوق ماشین ها به خودم اومدم .....چراغ سبز بود الان ... خب وقت جلو رفتنه
راه افتادم .
با اینکه یک شانس بزرگ توی زندگیم افتاده شرایط تحصیلی ، پول ، ماشین ، خونه ، خانواده ، آرزوی داشتن برادر و ....... عاشق شدن .
شاید این عشق یک حس گذرا باشه یا شایدم ..... نمی دونم اوف اوف ا.ت بس کن .
به سمت سالن عروسی راه افتادم همه اومده بودن یک عروسی خلوت بود یک سالن کوچک یک حس خودمونی دوستای عروس و داماد اومده بودن . با همه احوال پرسی کردم به پسرا سر دست تکون دادم و طرف عروس نشستم .
که نگاه سنگینی روم احساس کردم .......
به نظرتون اون نگاه سنگین از کی بود ؟
- ۱۸.۲k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط