سلطنت راز آلود
//سلطنت راز آلود//
پارت 48
عشق گاهی اقتدار گاهی سقوط گاهی درد و گاهی هم درمان و اما تعیین آن که عشق چگونه نقشی در زندگی داشته باشد داشته باشه به تصمیم های آن فرد بستگی دارد گاهی سوءتفاهمی باعث جدایی میشود که تا بحال حتا یکی نشده اند گاهی ترس از دست دادنش و گاهی هم ترس آسیب دیدنش
آواخر بهار بود و تمام درختان سرسبز و زیبا بودن
نفس عمیقی کشید و رایحه خوش بوی طبیعت را به ریه هایش فرستاد
بوی خاک نم دار و برگ های درخت هلو که بوی دل نشینی داشتن
لبخند اش را پر رنگ تر کرد احساس خوبی که صبح از بودن در کنار معشوقش داشت هنوزم لبخند را بر روی لبش حفظ کرده بود الویز خاطره زیبا از آن جنگل داشته برایش یادآوری شبی بود
که چهره جذاب و بی نقص همسرش با نور ماه درخشانتر شده بود
با دیدن ویویان که دستانش را پشت فقل کرد بود بود پشت به او ایستاد بود دامنه اش را با دستانش بلند تر کرد و قدم هایش را تند کرد و به سمتش رفت
بعد از بحث که دفعه پیش داشتن الویز کمی برای حرف زدن با او تردید داشت اما نمیخواست حال خوبش را خراب کنه درحالی که چند قدمی باهاش فاصله داشت خطاب به کنیزش گفت
الویز : مارو تنها بزار
کنیزش بدون حرف دیگری او رد تنها گذاشت دامنه لباس اش را رها کرد و خطاب بهش گفت
الویز : ویویان...
........
ویویان با صدای ظریف او نگاهش را از درختان گرفت و به سمته الویز برگشت او با لبخند زیبا که همیشه دل ویویان را میلرزاند در چند قدمیش ایستاده بود با دیدن چهره زیبا و بی نقص او که تمام مدت نگران حالش بود نفس راحتی کشید به سمتش قدم برداشت و در یک قدمیش ایستاده
و با همان چهره خنثی که همیشه به خودش گرفت بود دستش الویز میان دستانش گرفت گفت
ویویان : حالت خوبه مشکلی نداری
حال رنگ نگاه ویویان نگران شده بود و او با اینکه میدانست کار ویویان درست نیست و گرفت دست او برای بد خواهد شد لبخندش را حفظ کرد
الویز : خوبم نگران نباش چی باعث شده نگران به نظر برسی
ویویان انگشتانش را توی انگشت های او فقل کرد و درحالی که او را دنبال خودش میکشید گفت
ویویان : نگران نباش وقتی ترو از اينجا دور کردم دیگه هیچ نگرانی ندارم
......
الویز متعجب از حرف های او پا هایش را روی زمین محکم کرد و دستش را از میان دست او بیرون کشید که باعث شد ویویان هم از حرکت بیسته
الویز : معلوم هست داری چیکار میکنی
ویویان به سمتش برگشت و دوباره مچ دستش را گرفت و با لحنی که حال بخاطر عصبانیت خش دار شده بود گفت
ویویان : باید هرچه زودتر اينجا بری اينجا بری
الویز : ویو نمیخواست بحث دفعهی قبل رو پیش بکشم ولی تو واقعا چت شده این حرفا چیه من با تو هیچ جا نميام..
الویز به قصد ترک کردن آن مکان از کنارش رد شد ویویان با عصبانیت و صدای نسبتأ بلند غرید ،
پارت 48
عشق گاهی اقتدار گاهی سقوط گاهی درد و گاهی هم درمان و اما تعیین آن که عشق چگونه نقشی در زندگی داشته باشد داشته باشه به تصمیم های آن فرد بستگی دارد گاهی سوءتفاهمی باعث جدایی میشود که تا بحال حتا یکی نشده اند گاهی ترس از دست دادنش و گاهی هم ترس آسیب دیدنش
آواخر بهار بود و تمام درختان سرسبز و زیبا بودن
نفس عمیقی کشید و رایحه خوش بوی طبیعت را به ریه هایش فرستاد
بوی خاک نم دار و برگ های درخت هلو که بوی دل نشینی داشتن
لبخند اش را پر رنگ تر کرد احساس خوبی که صبح از بودن در کنار معشوقش داشت هنوزم لبخند را بر روی لبش حفظ کرده بود الویز خاطره زیبا از آن جنگل داشته برایش یادآوری شبی بود
که چهره جذاب و بی نقص همسرش با نور ماه درخشانتر شده بود
با دیدن ویویان که دستانش را پشت فقل کرد بود بود پشت به او ایستاد بود دامنه اش را با دستانش بلند تر کرد و قدم هایش را تند کرد و به سمتش رفت
بعد از بحث که دفعه پیش داشتن الویز کمی برای حرف زدن با او تردید داشت اما نمیخواست حال خوبش را خراب کنه درحالی که چند قدمی باهاش فاصله داشت خطاب به کنیزش گفت
الویز : مارو تنها بزار
کنیزش بدون حرف دیگری او رد تنها گذاشت دامنه لباس اش را رها کرد و خطاب بهش گفت
الویز : ویویان...
........
ویویان با صدای ظریف او نگاهش را از درختان گرفت و به سمته الویز برگشت او با لبخند زیبا که همیشه دل ویویان را میلرزاند در چند قدمیش ایستاده بود با دیدن چهره زیبا و بی نقص او که تمام مدت نگران حالش بود نفس راحتی کشید به سمتش قدم برداشت و در یک قدمیش ایستاده
و با همان چهره خنثی که همیشه به خودش گرفت بود دستش الویز میان دستانش گرفت گفت
ویویان : حالت خوبه مشکلی نداری
حال رنگ نگاه ویویان نگران شده بود و او با اینکه میدانست کار ویویان درست نیست و گرفت دست او برای بد خواهد شد لبخندش را حفظ کرد
الویز : خوبم نگران نباش چی باعث شده نگران به نظر برسی
ویویان انگشتانش را توی انگشت های او فقل کرد و درحالی که او را دنبال خودش میکشید گفت
ویویان : نگران نباش وقتی ترو از اينجا دور کردم دیگه هیچ نگرانی ندارم
......
الویز متعجب از حرف های او پا هایش را روی زمین محکم کرد و دستش را از میان دست او بیرون کشید که باعث شد ویویان هم از حرکت بیسته
الویز : معلوم هست داری چیکار میکنی
ویویان به سمتش برگشت و دوباره مچ دستش را گرفت و با لحنی که حال بخاطر عصبانیت خش دار شده بود گفت
ویویان : باید هرچه زودتر اينجا بری اينجا بری
الویز : ویو نمیخواست بحث دفعهی قبل رو پیش بکشم ولی تو واقعا چت شده این حرفا چیه من با تو هیچ جا نميام..
الویز به قصد ترک کردن آن مکان از کنارش رد شد ویویان با عصبانیت و صدای نسبتأ بلند غرید ،
- ۱۱.۹k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط