{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مےگویند ‌؛

مےگویند ‌؛

با یڪ گل بهار نمےشود

آنها لبخندِ «تو» را ندیده‌اند

بینِ خودمان باشد

ڪَسے نمےداند

بهار هر روز

روےِ دیوارِ این اتاق

در قابِ عڪسِ «تو»

تحویل مےشود !


•
دیدگاه ها (۴)

من اسیرم، عاشقم عاشقتر از افسانه هابا خیال روی تو من ماندم و...

لبخند که میزنی دلم میلرزدویرانی دل به خنده ات می ارزد...

بی حضورت قصّه را با خاک یکسان می کنم!توی تُنگِ تنگ!··· با ای...

✨ میخواهَم ✨ یِڪ دِل سیــر ✨ زندگی ڪُنم ✨ تـــو نَــرم نَـرم...

روی نسخه‌ی بعضی داروهامی‌نویسندهر هشت ساعت یڪباربعضی را باید...

قسمت ۸(بخش یک)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۳ | «خانه‌ای که ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»آن روز...از صبح، شرکت غ...

دو قطب مخالف💙🧡پارت بیست چهارم✨️💫# قسمت ۲۴: «پیوند» 🔥❄️**صحنه...

#قرارداد_دوستانه s2p14 ویو هانا : سیگارش رو از بین انگشت هاش...

کپشن برای توعه رفیق❤️"بعضی آدمها دنيا رو زيبا ميکنند"آدمايی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط