انگار سکوت است که می شمارد لحظه هایم را

انگار سکوت است که می شمارد لحظه هایم را

دیگران اند که خط می زنند روزهایم را

انگار در همه ی من فریاد است ، صدایی تا تنهایی

انگار به نیمه جان خسته من ، کسی را امیدی نیست

به پایان این ویرانی انتظاری نیست

انگار تا همه ی پوسیدن باید بپوسم

تا خود مُردن باید بمانم

انگار دیگر مرا تازه ای نمی آید

تمام بودن من اینجا باید بمیرد

انگار تا فریادهای کهنه باید ماند

تکرار این کهنه ها را هم باید ماند

انگار زخم خسته دیروز همه ی روزهای من شده ...

دلواژه های سکوت / سعید
دیدگاه ها (۱۸)

به این هوای سرد پاییزی و زوزهای خشمگین باد و نم نم برف و بار...

از زاویه ی چشم های ِ تو می ترسمزمانی که هذیان می گویمتو تب م...

فانوس به دست در کوچه ها می رومنور حتی تا نزدیکم را روشن نمی ...

بگذار این بار هم بریزدسرنوشتی این گونه پرت باید بریزدماندنی ...

8:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل بعد تمام شدن فی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط