{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 73

پارت 73
صفحشو نگا کردم دیدم مهرداده با هول از جام بلند شدمو جوابشو دادم :بله_الو سپیده _بله _من سعیده رو بخشیدم

_چیییی؟؟؟واقعاااا؟؟؟_اره بهش بگو
فردا ظهر بیاد خونه خودمون منتظرشم _باشه باشه میگم وااای مهرداد ممنون

ممنون_خدافظ_خدافظ گوشیو با ذوق قطع کردم و با شادی رفتم و اتاق سعیده :وااااای سعیده سعیده

_چیشدههه _وااای مهرداد زنگ زد_خب خب چی گفت _گفت که تورو بخشیده و ازت میخواد فردا ظهر بری خونه

خودتون _واییی راست میگی_اره بخدا الان زنگ زد گفت محکم بغلم کرد : عاشقتم سپیده ممنونم خواهرم ممنونم

(سعیده)بعد از شنیدن حرفای سپیده که بهم گفت مهرداد زنگ زده و خواسته برگردم خونه خیلی خوشحال شدم باورم

نمیشد که مهرداد منو بخشیده...باید از
دلش درمیاوردم باید بهش ثابت میکردم که چقدر دوسش دارم...باخوشحالی به

سمت کمد لباسام رفتم تا یه لباس مناسب برا فردا انتخاب کنم برای روزی
که قراره من و مهرداد برای اولین بار کنار

هم باشیم...اونم با عشق...نگاهی به مانتوم که سفید رنگ بود و کنار یقش گل های ابی نقش بسته بود کردم...مهرداد

همیشه عاشق این مانتو بود...راستش اونروز که رفته بودیم برای خرید عروسی این مانتورو دید اما بروز نداد که

خوشش اومده منم قایمکیش اینو خریدم از یاداوری خاطرش لبخند روی لبام نقش بست مانتورو سرجاش گزاشتم

و در کمدو بستم...اره همینه بی صبرانه منتظر فردام...با خوشحالی از خواب بیدار شدم ساعت ۸ بود خداروشکر وقت

زیاد داشتم...بعد از یه دوش حسابی...شال و کلاه کردم و رفتم پایین...همه دور میز جمع بودن و

مشغول خوردن صبحونه بودن...لبخندی زدم و سلام بلندی گفتم همه با دیدن من لبخند زدن و زیرلب سلامی

گفتن...سعیده دخترم بیا صبحونتو بخور..._چشم مامان نشستم صندلی کناری سپیده...سپیده با چشمانی که توش خوشحالی موج میزد نگام کرد
دیدگاه ها (۱)

پارت 74بهش لبخند زدم و مشغول خوردن صبحونه شدم برخلاف بقیه رو...

پارت 75همه جا سوت و کور بود...خونه ی ساکت خبر از اینو میداد ...

پارت 72_مهرداد تو حق نداری این کارو کنی میفهمی سعیده دوستت د...

پارت 71بعد از اون ماجرا دیگه حس میکردم واقعا یه ادم بی حسم د...

رمان عشق مافیا پارت 3 از زبان ا/تگفتم : جیمین خدا چیکارت کنه...

پارت. 29

پارت پایانی

پارت 77( مهرداد)وقتی سپیده اومد شرکتمو ازم خواست سعیده رو بب...

پارت 31اون تزئینات دوباره اون شب نحس تو ذهن و قلبم تداعی شد ...

پارت 87این بود که سعیده مو دوباره بدست بیارم اروم روی صندلی ...

پارت 13میرم و درو محکم بست و رفت...دستمو روی دست سیاه و کبود...

پارت 14به سمت اشپزخونه رفتم ی لیوانو پراز اب کردم و خوردم حس...

پارت 92(سعیده)صبح با یه خوشحالیه زیاد از خواب بلند شدم امروز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط