پارت 14
پارت 14
به سمت اشپزخونه رفتم ی لیوانو پراز اب کردم و خوردم حس خیلی بدی داشتم میخواستم از اینجا برم
میخواستم چشم سپیده به من نیفته اما با چه بهونه ای میتونستم برم
_سلام...باشنیدن صدای سپیده فورا از اشپزخونه بیرون اومدم و به سمت هال رفتم...همزمان رسیدن من با چشم تو
چشم شدن مهرداد و سپیده بود...سپیده
با چشمانی پراز سرخ و حال و اوضاع اشفته بود که داشت به مهرداد نگاه
میکرد و طرف دیگه هم مهرداد بود که با چشمانی پر از التماس و خواهش زل زده بود به سپیده...سکوت تو خونه حکم
فرما بود سکوتی عمیق...که صدای بابا اونو شکست:_دخترم سپیده ببین کی اینجاست...خواهرت سعیده. با گفتن این
حرف بابا سپیده تازه متوجه من شد
برگشت ب طرفم و زل زد به چشمهام،چشمهاش رنگ نفرت داشت
نفرت از خواهرش،نفرت از بهترین دوستش...با قدمهایی که به سمتم برمیداشت فاصله ی کوتاه بینمونو از بین
میرفت تا اینکه به روبروم رسید...با نگاهی که توش پراز غم بود زل زد تو چشمهام...و بدون اینکه حرفی بزنه
دستاشو دراز کرد درست مثل اونزمان هایی که میخاست باهام درد و دل کنه محکم منو تو اغوشش میگرفت و گریه
میکرد...منم بدون درنگ پریدم بغلش محکم همو بغل کردیم خوشحال بودم ازاینکه خواهرم منو بخشیده ،فهمیده که
تقصیر من نبوده که اونو از عشقش جدا کردم ولی...با گفتن حرفی که بهم زد چشمهام پراز اشک شد و دنیا روسرم
خراب شد:_هیچوقت نمیبخشمت...بابهت سپیده رواز بغل کشیدم بیرونو به چشمهای پرازاشکش زل زدم چشمانی که بهم
میفهموند سپیده ازم متنفره...زبونم بند
اومده بود، تا تصمیم میگرفتم حرفی بهش بزنم بغض لعنتی مانعم میشد...که
مامان این مانعو شکست و گفت:_دخترا درگوش همدیگه چی پچ پچ میکنید بیاید بشینید دیگه...باشه ای زیرلب گفتم و
روی مبل دونفره کنار مهرداد نشستم بعد از نشستن من سپیده هم روی مبل روبروی من و مهرداد نشست...
به سمت اشپزخونه رفتم ی لیوانو پراز اب کردم و خوردم حس خیلی بدی داشتم میخواستم از اینجا برم
میخواستم چشم سپیده به من نیفته اما با چه بهونه ای میتونستم برم
_سلام...باشنیدن صدای سپیده فورا از اشپزخونه بیرون اومدم و به سمت هال رفتم...همزمان رسیدن من با چشم تو
چشم شدن مهرداد و سپیده بود...سپیده
با چشمانی پراز سرخ و حال و اوضاع اشفته بود که داشت به مهرداد نگاه
میکرد و طرف دیگه هم مهرداد بود که با چشمانی پر از التماس و خواهش زل زده بود به سپیده...سکوت تو خونه حکم
فرما بود سکوتی عمیق...که صدای بابا اونو شکست:_دخترم سپیده ببین کی اینجاست...خواهرت سعیده. با گفتن این
حرف بابا سپیده تازه متوجه من شد
برگشت ب طرفم و زل زد به چشمهام،چشمهاش رنگ نفرت داشت
نفرت از خواهرش،نفرت از بهترین دوستش...با قدمهایی که به سمتم برمیداشت فاصله ی کوتاه بینمونو از بین
میرفت تا اینکه به روبروم رسید...با نگاهی که توش پراز غم بود زل زد تو چشمهام...و بدون اینکه حرفی بزنه
دستاشو دراز کرد درست مثل اونزمان هایی که میخاست باهام درد و دل کنه محکم منو تو اغوشش میگرفت و گریه
میکرد...منم بدون درنگ پریدم بغلش محکم همو بغل کردیم خوشحال بودم ازاینکه خواهرم منو بخشیده ،فهمیده که
تقصیر من نبوده که اونو از عشقش جدا کردم ولی...با گفتن حرفی که بهم زد چشمهام پراز اشک شد و دنیا روسرم
خراب شد:_هیچوقت نمیبخشمت...بابهت سپیده رواز بغل کشیدم بیرونو به چشمهای پرازاشکش زل زدم چشمانی که بهم
میفهموند سپیده ازم متنفره...زبونم بند
اومده بود، تا تصمیم میگرفتم حرفی بهش بزنم بغض لعنتی مانعم میشد...که
مامان این مانعو شکست و گفت:_دخترا درگوش همدیگه چی پچ پچ میکنید بیاید بشینید دیگه...باشه ای زیرلب گفتم و
روی مبل دونفره کنار مهرداد نشستم بعد از نشستن من سپیده هم روی مبل روبروی من و مهرداد نشست...
- ۳.۷k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط