پارت 31
پارت 31
اون تزئینات دوباره اون شب نحس تو ذهن و قلبم تداعی شد با عصبانیت تمام بادکنکارو میپوکوندم و داد میزدم مهرداد
ازت متنفرم ازت متنفرم بعد از جمع کردن وسایل رفتم زیردوش تا شاید یکم اروم شم از عصبانیت به دیوار مشت
میزدم تو سر خودم میزدم باورم نمیشد مهرداد بهم خیانت کرد وای اونم با سپیده داشتم دیوونه میشدم این همه
تحقیرم کرد دم نزدم اما حالا حالا قصد خیانت بهم کرد اونم با خواهرم...مگه من زنش نبودم پس چطور تونست....
نمیتونستم تحملش برام سخت بود اینکه همه ی دردامو تو خودم بریزم...ابو بستم و حوله رو دور خودم گرفتم و همین که
خواستم بیام بیرون اما چیزی که جلوم دیدم وسوم کرد که اونو انجامش بدم...
(مهرداد)بعد از کلی فکر کردن راجب
دیشب تصمیم گرفتم کل قضیه رو به سعیده بگم هم راجب سپیده و هم راجب عشقم نسبت ب خودش دیگه
نمیخواستم بین من و سعیده فاصله ای بیفته کلیدو تو درچرخوندم و وارد خونه شدم...خونه تو سکوت مطلق بود...تمام
وسایل جمع شده بود پس نشون میداد که سعیده بیدار شده باید میرفتم و بهش
میگفتم...هرچی گشتم سعیده رو پیدا
نکردم...صداش کردم اما کسی جواب نداد به گوشیش زنگ زدم اما... پس این دختر کجاست نکنه رفته پیش مامان به
مامان زنگ زدم اما اونم هیچ خبری از سعیده نداشت...دوباره به گوشیش زنگ زدم خاموش بود...یک لحظه تو فکر رفتم
که ممکنه کجا باشه که صدای افتادن چیزی رو تو حموم حس کردم فوری دویدم سمت حموم خواستم درشو باز
کنم اما قفل بود.داد زدم:_سعیده درو باز کن میدونم اونجایی...اما چیزی جز سکوت نشنیدم..._سعیده خواهش میکنم
چیشده درو باز کن...اما بازم سکوت_سعیده بخدا اگه تا دو دقیقه دیگه درو باز نکنی میشکنمشا...بازم
سکوت حکم فرما بود..
اون تزئینات دوباره اون شب نحس تو ذهن و قلبم تداعی شد با عصبانیت تمام بادکنکارو میپوکوندم و داد میزدم مهرداد
ازت متنفرم ازت متنفرم بعد از جمع کردن وسایل رفتم زیردوش تا شاید یکم اروم شم از عصبانیت به دیوار مشت
میزدم تو سر خودم میزدم باورم نمیشد مهرداد بهم خیانت کرد وای اونم با سپیده داشتم دیوونه میشدم این همه
تحقیرم کرد دم نزدم اما حالا حالا قصد خیانت بهم کرد اونم با خواهرم...مگه من زنش نبودم پس چطور تونست....
نمیتونستم تحملش برام سخت بود اینکه همه ی دردامو تو خودم بریزم...ابو بستم و حوله رو دور خودم گرفتم و همین که
خواستم بیام بیرون اما چیزی که جلوم دیدم وسوم کرد که اونو انجامش بدم...
(مهرداد)بعد از کلی فکر کردن راجب
دیشب تصمیم گرفتم کل قضیه رو به سعیده بگم هم راجب سپیده و هم راجب عشقم نسبت ب خودش دیگه
نمیخواستم بین من و سعیده فاصله ای بیفته کلیدو تو درچرخوندم و وارد خونه شدم...خونه تو سکوت مطلق بود...تمام
وسایل جمع شده بود پس نشون میداد که سعیده بیدار شده باید میرفتم و بهش
میگفتم...هرچی گشتم سعیده رو پیدا
نکردم...صداش کردم اما کسی جواب نداد به گوشیش زنگ زدم اما... پس این دختر کجاست نکنه رفته پیش مامان به
مامان زنگ زدم اما اونم هیچ خبری از سعیده نداشت...دوباره به گوشیش زنگ زدم خاموش بود...یک لحظه تو فکر رفتم
که ممکنه کجا باشه که صدای افتادن چیزی رو تو حموم حس کردم فوری دویدم سمت حموم خواستم درشو باز
کنم اما قفل بود.داد زدم:_سعیده درو باز کن میدونم اونجایی...اما چیزی جز سکوت نشنیدم..._سعیده خواهش میکنم
چیشده درو باز کن...اما بازم سکوت_سعیده بخدا اگه تا دو دقیقه دیگه درو باز نکنی میشکنمشا...بازم
سکوت حکم فرما بود..
- ۸.۳k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط