پارت 87
پارت 87
این بود که سعیده مو دوباره بدست بیارم اروم روی صندلی نشست و تمام ماجرارو براش تعریف کردم
که با شنیدن اسم شوهرشم تعجب کرد و از جاش بلند شد و بعد از حرفایی که بزور میشد فهمید چی میگه
چشمهاش سیاهی رفت و پخش زمین شد فورا رفتم سمتشو بغلش کردم و بردمش به سمت خونه مامان و سپیده هراسون
به سمتمون میومدن پله هارو تا بالا طی کردمو بعد از باز کردن در وارد اتاق سعیده شدم...و سعیده رو روی تخت
گذاشتم مامان نزدیک تخت شد و لب زد:_پسرم چیشده سعیده حالش خوبه..._خوب میشه و رو به سپیده
گفتم:_برو یه لیوان اب بیار بدو زیرلب چشمی گفتو از اتاق خارج شد...بعد از اوردن لیوان اب یکم از ابو تو صورت
سعیده پاشیدم داشت کم کم بهوش
میومد تا چشمش ب من افتاد اروم طوری که فقط من متوجهش بشم گفت:از اینجا برو
باشنیدن این حرفش اروم از کنارش بلند شدم و به سمت دررفتم که صدای سپیده اومد:_کجا میری؟بی توجه به حرفش
رفتم بیرون و پشت سرم درو بستم و سری از اون خونه خارج شدم سعیده نمیخواست منو ببینه...انقدر براش بی
ارزش بودم که حتی حاظر نمیشد خاطرات باهم بودنمون یادش بیاد
(چند روز بعد)تو این چند روز دیگه
مزاحمش نشدم با اون شوکی که اونروز بش دادم ترسیدم که نکنه یه وقت بلایی سرش بیاد برای همین تسلیم شدم اما
اخرش که چی من نمیتونستم بدون سعیده زندگی کنم...باید از یکی کمک میگرفتم...اما ازکی...فکری تو ذهنم جرقه
خورد فورا گوشیو برداشتم و به سپیده
زنگ زدم:_بله_سپیده سلام میگما_سلام بله بگو چیشده...تو مگه قرار نیس چند
وقت دیگه عروسی کنی؟_خب...خرید
عروسی رفتی؟_نه والا مهرداد وضع سعیده رو که میبینی دلم نمیاد تنهاش
بزارم...میشه ازت یه خواهشی کنم_اره
بگو...بعد از گفتن حرفام و موافقت سپیده خوشحال شدمو تماسو قطع کردم
این بود که سعیده مو دوباره بدست بیارم اروم روی صندلی نشست و تمام ماجرارو براش تعریف کردم
که با شنیدن اسم شوهرشم تعجب کرد و از جاش بلند شد و بعد از حرفایی که بزور میشد فهمید چی میگه
چشمهاش سیاهی رفت و پخش زمین شد فورا رفتم سمتشو بغلش کردم و بردمش به سمت خونه مامان و سپیده هراسون
به سمتمون میومدن پله هارو تا بالا طی کردمو بعد از باز کردن در وارد اتاق سعیده شدم...و سعیده رو روی تخت
گذاشتم مامان نزدیک تخت شد و لب زد:_پسرم چیشده سعیده حالش خوبه..._خوب میشه و رو به سپیده
گفتم:_برو یه لیوان اب بیار بدو زیرلب چشمی گفتو از اتاق خارج شد...بعد از اوردن لیوان اب یکم از ابو تو صورت
سعیده پاشیدم داشت کم کم بهوش
میومد تا چشمش ب من افتاد اروم طوری که فقط من متوجهش بشم گفت:از اینجا برو
باشنیدن این حرفش اروم از کنارش بلند شدم و به سمت دررفتم که صدای سپیده اومد:_کجا میری؟بی توجه به حرفش
رفتم بیرون و پشت سرم درو بستم و سری از اون خونه خارج شدم سعیده نمیخواست منو ببینه...انقدر براش بی
ارزش بودم که حتی حاظر نمیشد خاطرات باهم بودنمون یادش بیاد
(چند روز بعد)تو این چند روز دیگه
مزاحمش نشدم با اون شوکی که اونروز بش دادم ترسیدم که نکنه یه وقت بلایی سرش بیاد برای همین تسلیم شدم اما
اخرش که چی من نمیتونستم بدون سعیده زندگی کنم...باید از یکی کمک میگرفتم...اما ازکی...فکری تو ذهنم جرقه
خورد فورا گوشیو برداشتم و به سپیده
زنگ زدم:_بله_سپیده سلام میگما_سلام بله بگو چیشده...تو مگه قرار نیس چند
وقت دیگه عروسی کنی؟_خب...خرید
عروسی رفتی؟_نه والا مهرداد وضع سعیده رو که میبینی دلم نمیاد تنهاش
بزارم...میشه ازت یه خواهشی کنم_اره
بگو...بعد از گفتن حرفام و موافقت سپیده خوشحال شدمو تماسو قطع کردم
- ۵.۳k
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط