*راز دل*
*راز دل*
*ادامه*
کیهان : چرا هنوز نازنین قهر بود یعنی اون شب واقعا مست بود ؟!
کیارش چندتا پاپ کورن.بهم پرت کردو گفت : چی شده کیهان تو این دنیا نیستی
- ول کن احسان
احسان ظرف تو دستش رو گذاشت رو میز واومد کنارم نشست وگفت : نمیگی چی شده خودم می دونم
- چی رو می دونی
احسان لبخند شیطنت انگیزی زد وگفت : اینکه تو از نازنین خوشت اومده ولی انگاری عاشقش شدی .
نگاش کردم سری تکون داد وگفت : ببین کیهان این اولین زن زندگیته حواست باشه
- چطور ؟!
احسان : زود دل نبند ووابسته نشو
- دوسش دارم
خندید وگفت : چرا بهش نمیگی
- گفتم
احسان متعجب گفت : گفتی ...پس چرا ...اون دوست نداره ؟
- اون شب مست اومدین خونه بهش گفتم
احسان : احمقی بخدا
- احسان می زنم تو دهنت ها
احسان : آخه بچه ای باهوش کی تو مستی به یکی میگه دوست دارم
- نمی دونم اخه بهش شک دارم که مست بود
احسان : منم اون شب مست بودم چیزی یادم نیست فقط این روژان خیلی با حال می رقصید ازش خوشم اومده
- پس تو هم بله
هر دوخندیدیم
احسان : نه بابا برای دوستی منو که می شناسی
- اره که چقدر پست وآشغالی
احسان : با منی اره
بالشک روی مبل رو برداشت ومی زدم از خنده افتاده بودم رو زمین بالش بیچاره پاره شد وتموم هیکلم شد پر
- احسسسسان
احسان در رفت ومنم بلند شدم یک ساعت از رو لباسم پر جدا می کردم
با صدای در رفتمو دررو باز کردم روژان بود با دیدنم خندید وگفت : چی شده
- هیچی کار احسان
روژان : نازنین پاستا درست کرده برای شما هم آوردم
- ممنون ...
لبخندی زد ورفت بالا بشقاب پاستارو بردم گذاشتم رو میز واحسان رو صدا زدم با ترس اومد وبا هم شام خوردیم من زودتر سیر شدم واز یخچال بطری آب رو تو کاسه ای بزرگی خالی کردم احسان اصلا حواسش نبود کاسه ای آب سرد رو روی شونه اش خالی کردم ترسیدم بریزم رو سرش شوکه بشه فریاد زد
- کییییییههههههااااااان
با خنده دستی براش تکون دادم ورفتم تو اتاقم ودر روقفل کردم رفتم حمام داشتم حموم می کردم آب قطع شدمی دونستم کار احسانه هر چی صداش کردم محل نزاشت مجبور شدم حوله پیچوندم دور کمرم واومدم بیرون در رو باز کردم ورفتم تو حال .
- احسان بیا برو آب رو باز کن ...احسان تلافیشو بدجور سرت در میارم آب رو باز کردم واومدم برم اتاقم دیدم نازنین نشسته رومبل اروم سلام کرد از دیدنش انقدر خوشحال بودم واینکه باهام حرف زده یادم رفت که چی تنمه
- سلام ...خوش اومدین
لبشو گزید که نخنده تازه متوجه شدم چی تنمه ورفتم ا تاقم حموم کردم اومدم بیرون زود لباس پوشیدم آب موهامو می گرفتم در باز شد واحسان سرشواز پشت در اورد داخل اتاق وگفت : این خانم که اومده چندتا سوال درسی داره اومده از تو بپرسه
- جدی نازنین اومده چیکار ؟!
احسان : شوخیم چیه .جدی میگم
- بگو بیاد
احسان : شیطونی نکنی هابه بابات میگم
- گمشو ...
خندید ورفت با صدای در فهمیدم نازنینه خودم رفتم در رو باز کردم یه لباس عروسکی آستین بلند پوشیده بود با یه شلوار مشکی ( ساپورت) موهاشو ساده بافته بود
- بشین
نشست پشت میز ونگاهم کرد
- سوال چی هست ببینم
نگاهشو ازم نمی گرفت
نازنین : نمی خوای یه چیزی بگی
- چی ؟
نازنین : چییییی؟؟؟؟؟!!!!!
متعجب نگاهش کردم وگفتم : خوب چی بگم
نازنین اخم کرد وگفت : فکر کردم.....
*ادامه*
کیهان : چرا هنوز نازنین قهر بود یعنی اون شب واقعا مست بود ؟!
کیارش چندتا پاپ کورن.بهم پرت کردو گفت : چی شده کیهان تو این دنیا نیستی
- ول کن احسان
احسان ظرف تو دستش رو گذاشت رو میز واومد کنارم نشست وگفت : نمیگی چی شده خودم می دونم
- چی رو می دونی
احسان لبخند شیطنت انگیزی زد وگفت : اینکه تو از نازنین خوشت اومده ولی انگاری عاشقش شدی .
نگاش کردم سری تکون داد وگفت : ببین کیهان این اولین زن زندگیته حواست باشه
- چطور ؟!
احسان : زود دل نبند ووابسته نشو
- دوسش دارم
خندید وگفت : چرا بهش نمیگی
- گفتم
احسان متعجب گفت : گفتی ...پس چرا ...اون دوست نداره ؟
- اون شب مست اومدین خونه بهش گفتم
احسان : احمقی بخدا
- احسان می زنم تو دهنت ها
احسان : آخه بچه ای باهوش کی تو مستی به یکی میگه دوست دارم
- نمی دونم اخه بهش شک دارم که مست بود
احسان : منم اون شب مست بودم چیزی یادم نیست فقط این روژان خیلی با حال می رقصید ازش خوشم اومده
- پس تو هم بله
هر دوخندیدیم
احسان : نه بابا برای دوستی منو که می شناسی
- اره که چقدر پست وآشغالی
احسان : با منی اره
بالشک روی مبل رو برداشت ومی زدم از خنده افتاده بودم رو زمین بالش بیچاره پاره شد وتموم هیکلم شد پر
- احسسسسان
احسان در رفت ومنم بلند شدم یک ساعت از رو لباسم پر جدا می کردم
با صدای در رفتمو دررو باز کردم روژان بود با دیدنم خندید وگفت : چی شده
- هیچی کار احسان
روژان : نازنین پاستا درست کرده برای شما هم آوردم
- ممنون ...
لبخندی زد ورفت بالا بشقاب پاستارو بردم گذاشتم رو میز واحسان رو صدا زدم با ترس اومد وبا هم شام خوردیم من زودتر سیر شدم واز یخچال بطری آب رو تو کاسه ای بزرگی خالی کردم احسان اصلا حواسش نبود کاسه ای آب سرد رو روی شونه اش خالی کردم ترسیدم بریزم رو سرش شوکه بشه فریاد زد
- کییییییههههههااااااان
با خنده دستی براش تکون دادم ورفتم تو اتاقم ودر روقفل کردم رفتم حمام داشتم حموم می کردم آب قطع شدمی دونستم کار احسانه هر چی صداش کردم محل نزاشت مجبور شدم حوله پیچوندم دور کمرم واومدم بیرون در رو باز کردم ورفتم تو حال .
- احسان بیا برو آب رو باز کن ...احسان تلافیشو بدجور سرت در میارم آب رو باز کردم واومدم برم اتاقم دیدم نازنین نشسته رومبل اروم سلام کرد از دیدنش انقدر خوشحال بودم واینکه باهام حرف زده یادم رفت که چی تنمه
- سلام ...خوش اومدین
لبشو گزید که نخنده تازه متوجه شدم چی تنمه ورفتم ا تاقم حموم کردم اومدم بیرون زود لباس پوشیدم آب موهامو می گرفتم در باز شد واحسان سرشواز پشت در اورد داخل اتاق وگفت : این خانم که اومده چندتا سوال درسی داره اومده از تو بپرسه
- جدی نازنین اومده چیکار ؟!
احسان : شوخیم چیه .جدی میگم
- بگو بیاد
احسان : شیطونی نکنی هابه بابات میگم
- گمشو ...
خندید ورفت با صدای در فهمیدم نازنینه خودم رفتم در رو باز کردم یه لباس عروسکی آستین بلند پوشیده بود با یه شلوار مشکی ( ساپورت) موهاشو ساده بافته بود
- بشین
نشست پشت میز ونگاهم کرد
- سوال چی هست ببینم
نگاهشو ازم نمی گرفت
نازنین : نمی خوای یه چیزی بگی
- چی ؟
نازنین : چییییی؟؟؟؟؟!!!!!
متعجب نگاهش کردم وگفتم : خوب چی بگم
نازنین اخم کرد وگفت : فکر کردم.....
- ۱۳.۶k
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط