چشمم که چشم می شود دل دل که می کنم این پا و آن پا که عادت
چشمم که چشم می شود دل دل که می کنم این پا و آن پا که عادت من است نمیدانم دوستت دارم یا از آنکه با توست متنفرم رگ گردنم بالا نزدهیچ سیب زمینی گرد و درازی را نخورده ام پای منقل این که اسمش را نیاورده ام نمی خوابم ولو شده ام روی کاغذی که تو را می خوانداما باد / باد بازهم آمد و بردالان کاغذ سفید اینجاست و زنی که از مقابلم لنگان لنگان .... نمی شود مانده است من اما انگار شکست خوردم چون در این میدان کسی برایم دست نزداین دست و آن دست هم نمی کنم سیلی که میزنم دردم به گوشم می رود فرو از وسط دماغم تا گرفتگی گلو ترک برداشتم چشمم که چشم نمی شوددل دل که نمی کنم این پا و آن پا که عادت من نیست اما اقرار می کنم که محکم ایستاده ام روی حرف تو!
- ۹۸۳
- ۱۹ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط