{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات نشسته بود روی لبهی تخت و چشم دوخته بود به شوگا که رفته

ات نشسته بود روی لبهی تخت و چشم دوخته بود به شوگا که رفته بود پشتش بهش، توی صفحه ی گوشیش.

یک سال از عروسیمون گذشته بود، ولی این سه روزه انگار همونقدر غریبه شده بود که روز اول.

ات بالاخره طاقت نیاورد و با صدایی که میلرزید گفت:

شوگا، ببین، من دیگه از این سکوتهات خسته شدم. بیا یه بار حرف بزن، لطفا سرت رو از گوشی در بیاری.
شوگا آهی کشید و گوشی رو گذاشت کنار، ولی هنوز رو به پنجره موند.

- ات، خواهش میکنم. فقط یه چند روزی بذار با خودم خلوت کنم، چیزی سختتر از این نمیخوام.
ات با چشمای خیس بلند شد و رفت جلوش، جلوی چشاش وایساد

+ یه ساله با هم زندگی میکنیم، یهو چی شده که حتی نمیتونی بهم نگاه کنی؟ من که هیچ کاری نکردم!
شوگا بالاخره نگاهش کرد، ولی خسته و بیحوصله، انگار دنیا رو سرش خراب کرده باشن:
دیدگاه ها (۰)

part:2۲میرن: عروسی دوستشجیمین به این فکر کرد که اگه فقط برای...

پارت 47کای هنوز گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود.چند لحظه فقط...

ات با وحشت برگشت... اما...هیچ‌کس پشت سرش نبود.ات: «ه... هه؟!...

سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریبه ز...

تک پارتیاز:تهیونگوقتی باهم قهر بودیدات و تهیونگ باهم قهرن چر...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت هشتمویو تهیونگسه روز از اون شبی...

تک پارتی✨استوری‌ دردسر ساز... صبح...ات کنار تخت ایستاده بود ...

lost leaves/رمان جیمین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط