P

P¹¹

فیلیکس: من ترو نمی‌خواهم تو فقد برام یه اسباب‌بازی هستی
هائون اشکی از گوشه چشم اش سرازیر شد
هائون : چطور میتونی رو لبات همچین حرفی رو بیاری
فیلیکس ؛ برام مهم نیست
هائون : اون وقت شما خیلی .... چه نیازی به همچین حرفی هست
هائون از اتاق خارج شد و سمته اتاق خودش می‌رفت که چشم اش خورد به مینی که مشغول نگاه کردن تلوزیون بود
هائون سمت مینی رفت و کنار اش نشست
مینی : خاله جون ببین تو این برنامه کودک با چی بازی میکنه
هائون : ای تو دوست داری ؟
مینی : آره خیلی
هائون : ببینم میایی حرف بزنیم
مینی: آره
هائون : مادر و پدر داری ؟
مینی : آره دارم
هائون : دلت براشون تنگ نشده
مینی : نه
فیلیکس از اتاق خارج شد و سمته سالون رفتن ولی با صدا هائون ایستاد
هائون : انگار از پدر و مادرت خوشت نمیاد
مینی نفس عمیقی کشید و بغض اش گرفت
مینی : خاله ... مادرم همش تو گوشی با دوست پسرش حرف میزنه
هائون : از بابات طلاق گرفته؟
مینی : نه بابام هم دوست دوختر داره و همش هم تو اتاق کارش هست مادرم هم کله روز تو گوشی حرف میزنه
مینی اشک هایش جاری شدن و به شدت گریه میکرد
هائون زود در آغوش اش گرفت
هائون : گریه نکن مینی .. ببخشید ببخشید که ناراحتت کردم
فیلیکس ... چه خب باهاش حرف زد مثل صورت ماه اش مهربان هم هست ولی پدرش باعث مرگ مادر و پدرم شد ..
فیلیکس سمته سالون رفت و رو همان مبل کنار مینی نشست
فیلیکس ؛ چرا گریه میکنی
با اون صداش با مهربانی گفت هائون شوکه بهش نگاه میکرد چی باعث حرف زدن فیلیکس شده بود فیلیکس ای که با هیچ کس تابه حال صحبت نکرده بود بجز فوش بدو بیرا هیچ چیزه دیگی نگفته بود ..
مینی اشک هایش را پاک کرد و از آغوش هائون بیرون رفت
مینی : عمو میشه عمو صدات کنم
فیلیکس : نه خوشم نمیاد
مینی : پس چی صداتون کنم
فیلیکس : آقای لی
مینی : آقای لی میشه بغلم کنی
فیلیکس : چرا اون وقت
دیدگاه ها (۱)

P¹²فیلیکس با همان جدیدت اش گفت فیلیکس: چرا اون وقت مگه من عم...

P¹³هائون که کله شب را نخوابیده بودبه ساعت نگاه کرد شیش صبح ر...

پارت ¹⁰فیلیکس : این ....هائون با چشم های اشکیش به فیلیکس خیر...

پارت ⁹هائون چشم هایش را باز کرد و به سقف خیره بود رو تخت نشس...

P15🍯¢چیشده چیشده-حالش بده میگه شکمم خیلی درد داره {لارا رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط