{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سایه ی گذشته🌑

در سایه ی گذشته🌑

# قسمت دوم: «شکستن دیوارها» 🖤

---

### یک هفته بعد — همون اتاق بیمارستان

کاکاشی با یه فنجون قهوه وارد شد.

**کاکاشی:** سلام. امروز درد کمتره یا هنوز داری جون می‌دی؟

اوبیتو پوزخند زد، هنوز نگاهش به پنجره بود.

**اوبیتو:** تو همیشه این ساعت میای سرکار یا فقط بهونه میاری منو ببینی؟

**کاکاشی:** فقط برای بعضی بیمارا.

**اوبیتو:** بازم همون داستان «بعضیا بیشتر از بقیه»؟ خسته نشدی از این جمله؟

کاکاشی خندید و نشست کنارش.

**کاکاشی:** شاید یه‌کم.

یه سکوت کوتاه ولی راحت بینشون افتاد.

**اوبیتو:** چرا این‌قدر باهام صبوری؟ من خیلی وقتا بد اخلاقم‌ها، خیلیا زود بی‌خیالم می‌شن.

**کاکاشی:** شاید چون فهمیدم بداخلاقیت فقط یه دیواره، نه ذات واقعیت.

اوبیتو یهو ساکت شد. هیچکس تا حالا این‌قدر دقیق ندیده بودتش. 🖤

---

### همون روز، عصر — راهروی بیمارستان

مادارا، با یونیفرم نظامی، مثل بمب اومد تو بخش.

**مادارا:** اتاق سرگرد اوچیها کجاست؟

بدون در زدن رفت تو.

**مادارا:** حالت که خوبه، نه؟ یه ماموریت جدید داریم، وقت مرخصی‌بازی نیست.

**اوبیتو:** دستم تو گچه. نمی‌تونم.

**مادارا:** از کی بهونه‌گیر شدی؟ یادته کی بزرگت کرد؟

کاکاشی پشت در صدا رو شنید و اومد تو.

**کاکاشی:** ببخشید، ولی این بیمار من الان جای هیچ ماموریتی نیست. دستور پزشکیه.

**مادارا:** تو کی هستی که به من بگی چیکار کنم؟

**کاکاشی:** دکترشم. مسئولیت سلامتیش با منه.

سکوت سنگینی افتاد تو اتاق. اوبیتو، بین این دو نفر، برای اولین بار حس کرد یکی داره ازش دفاع می‌کنه.
دیدگاه ها (۱)

گذشت روباه و اینده روباهپارت :14(قضیه از دید ناروتو) صبح شده...

دو قطب مخالف🧡💙# قسمت ۳۰: «اعتراف به همه» 🔥❄️**صحنه ۱ - داخلی...

سناریو اوبیکاکا

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

پارت ۷هاشیراما با عجله داشت به سمت بیمارستان می‌رفت . همانطو...

اتــاق 𝟕𝟎𝟕³۱۰:۰۶«الان میام.»«راستی، یه چیز عجیب پیدا کردم.»ج...

پارت ۵۱

جونگ‌کوک عزیز، تولدت مبارک🤍. تو فقط یه خواننده نیستی؛ تو اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط