{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

3 تا مرغ داشتن با هم درد دل میکردن..

3 تا مرغ داشتن با هم درد دل میکردن..
اولی میگه:
دیشب دخترمو دیدم داشت با یه جوجه خروسه حرف میزد..
دومی میگه:
این که چیزی نیست،من دیروز دخترمو با یه جوجه خروسه دیدم داشتن قدم میزدن..
سومی میگه:
پس اینو چی میگین،من دیشب تو کیف دخترم یه تخم مرغ پیدا کردم.. :l
دیدگاه ها (۲)

بـــــایـــــــد مغــــرور بـــود ...دور از دستــــرس ...بای...

کَم آوَرده ام …!خـدایــا اَعــصابٍ مَنفاحـــشـه نـــیستکـه ر...

بلههههعه

آقا من زنده ام!

پارت یک یون: قربان اون جنگلی که میگین اصلا امنیت داره نامجون...

پارت ۱۳دید ات نیست که همون موقع جیمین اومد و گفت چیشد ؟ تهیو...

مربی موتور سوار

part ⁵ویو اتصبح با سردرد و بدن درد شدیدی از خواب بیدار شدم آ...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

part58. . کنار تخت یونجون نشسته بود و دستاشو گرفته بود و پیش...

پارت دو ماه کوچولو من ویو ات خیلی ترسید بودم اما داشت یه کار...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت: ۱10 سپتامبر 2024«گمشده.د...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p13 ویو مین دا صبح با بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط