ادامه پارت 19
ادامه پارت 19
نگاهم رو دنبال کرد و به گل رسید.
جونگکوک : باغ من پره از این گلها..دوست داری ببینی؟
باغش؟
-باغت؟
جونگکوک : اره. یه باغ گل دارم..اونور رودخونه..
همیشه عاشق گل بودم ولی..
ولی دیر شده بود و من باید برمیگشتم..مطمینا هم پدر و هم دین از این تاخیر ناراحت میشدن بعدشم من این مرد رو خوب نمیشناختم.نمیتونم بهش اعتماد کنم. چه معنی داره باهاش جایی برم؟
سریع گفتم : نه. من باید برم. فقط داشتم کمی قدم میزدم که..که...
و بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و با قدمهای بلند ازش دور شدم.
با صدای خبیثی گفت : منم بودم میترسیدم..
برگشتم با حرص نگاش کردم که لبخند حرص دراری زد. رو برگردوندم که برم.
جونگکوک : هی..تو هنوز اسمت رو بهم نگفتی..
-اون روز گفتم که لزومی نمیبینم
جونگکوک : هی بیخیال.. فقط میخوام اسمت رو بدونم..
ازش رو برگردوندم تا لبخند گشادم رو نبینه. صدای از اونور تپه اومد : کریستینا....
وای خدای من صدای جولی بود...
هول و عصبی گفتم : باید برم..دیرم شده.. و دویدم.
جولى : كريستيناا.
داد زدم : دارم میام..
جونگکوک از پشت سرم گفت : پس اسمت کریستیناست..اره؟
همونجوری که میدویدم برگشتم و نگاهی بهش کردم. زل زدم تو چشماش فقط کمی نگاش کردم و بعد به دویدنم ادامه دادم و رفتم.
تا غروب با لکسی و جولی قدم زدیم و بعد شیطونیم گل کرد و جولی رو اذیت کردم و اونم دنبالم کرد. جیغ میزدیم و میخندیدم و دنبال هم میکردیم. جولی رو دوست داشتم..دختر خیلی صمیمی و مهربونی بود.
مامان میگفت خیلی شبیه جوونیهای عمه سمنتا ست. بعد از کلی دویدن و تو سر وکله هم زدن خسته و درمونده به قصر برگشتیم.
نگاهم رو دنبال کرد و به گل رسید.
جونگکوک : باغ من پره از این گلها..دوست داری ببینی؟
باغش؟
-باغت؟
جونگکوک : اره. یه باغ گل دارم..اونور رودخونه..
همیشه عاشق گل بودم ولی..
ولی دیر شده بود و من باید برمیگشتم..مطمینا هم پدر و هم دین از این تاخیر ناراحت میشدن بعدشم من این مرد رو خوب نمیشناختم.نمیتونم بهش اعتماد کنم. چه معنی داره باهاش جایی برم؟
سریع گفتم : نه. من باید برم. فقط داشتم کمی قدم میزدم که..که...
و بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و با قدمهای بلند ازش دور شدم.
با صدای خبیثی گفت : منم بودم میترسیدم..
برگشتم با حرص نگاش کردم که لبخند حرص دراری زد. رو برگردوندم که برم.
جونگکوک : هی..تو هنوز اسمت رو بهم نگفتی..
-اون روز گفتم که لزومی نمیبینم
جونگکوک : هی بیخیال.. فقط میخوام اسمت رو بدونم..
ازش رو برگردوندم تا لبخند گشادم رو نبینه. صدای از اونور تپه اومد : کریستینا....
وای خدای من صدای جولی بود...
هول و عصبی گفتم : باید برم..دیرم شده.. و دویدم.
جولى : كريستيناا.
داد زدم : دارم میام..
جونگکوک از پشت سرم گفت : پس اسمت کریستیناست..اره؟
همونجوری که میدویدم برگشتم و نگاهی بهش کردم. زل زدم تو چشماش فقط کمی نگاش کردم و بعد به دویدنم ادامه دادم و رفتم.
تا غروب با لکسی و جولی قدم زدیم و بعد شیطونیم گل کرد و جولی رو اذیت کردم و اونم دنبالم کرد. جیغ میزدیم و میخندیدم و دنبال هم میکردیم. جولی رو دوست داشتم..دختر خیلی صمیمی و مهربونی بود.
مامان میگفت خیلی شبیه جوونیهای عمه سمنتا ست. بعد از کلی دویدن و تو سر وکله هم زدن خسته و درمونده به قصر برگشتیم.
- ۷۴۱
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط