{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

آرام وسرد گفت:که در طالع شما...

قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست

گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...

با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!

گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من...

با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است

یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

انگار بی امان به سرم ضربه میزدند

یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟

گفتم درست نیست، از اول نگاه کن 

فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!
دیدگاه ها (۳)

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمهاچه قدر عاطفه تنهاست بین آدمهاک...

شب به سحر نمیرسد ،گر نکنم خیال تواین دل بیقرار من ،رشک برد ،...

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاجحرفی بزن ای قلب مرا برده ب...

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟بی خبر از کنار من ای نفس سپی...

🦢 پارت ششم | اولین جرقهصبح روز بعد، خانه برخلاف شب عروسی ساک...

معامله p15پزشک کنار تخت نشست و با دقت علائم جونگ‌کوک را بررس...

پارت ۱۱ سه پسر با تمسخر به آریانا نگاه کردند.یکی از آن‌ها خ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 211♡⁠。⁠)بابا خن...

پارت³چند ثانیه بعد، در حالی که نفسم به شماره افتاده بود، عقب...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)

ادامه ی پارت ۱۹۸

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۵"☆ویو هانا☆چند ثانیه فقط به تهیونگ نگاه کردم.هن...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط