وانشات خدای مرگ و گل خجالتی ادامه

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (ادامه)

### ۸. صبحی که رنگ‌ها بازگشتند

ا.ت با حسی متفاوت از خواب بیدار شد؛ سنگینی‌ای که معمولاً ناشی از خستگی بود، این بار جای خود را به نوعی آرامش عمیق و پرمعنا داده بود. اما هنگامی که پلک‌هایش را باز کرد، چشمانش را به سقف غریبه‌ای عادت داد. او در اتاق خودش نبود.

در اتاق مطالعه، جایی که شب قبل تمام مرزها فرو ریخته بود، او روی یک کاناپه‌ی چرمی قدیمی به خواب رفته بود، پیچیده در پتوهایی که یونگی شبانه بر رویش انداخته بود. سایه‌ی سنگین میز مطالعه هنوز همانجا بود، اما حالا نور صبح از پنجره به داخل می‌تابید و خطوط تیز دفتر کار را نرم کرده بود.

یونگی رفته بود.

ا.ت با احتیاط بلند شد. بدنش کمی کوفته بود، اما نه از درد، بلکه از یادآوری قدرت مطلق کسی که شب قبل او را در اختیار داشت. اما مهم‌تر از درد جسمی، آرامش درونی‌اش بود. ترس از تماس، ترس از صدا، جای خود را به یک اطمینان محکم داده بود: او حالا متعلق به این قصر بود، نه به عنوان یک اسیر، بلکه به عنوان کسی که *نیاز* او دیده شده است.

ناگهان در اتاق باز شد. نه با کوبش، بلکه با صدای آرام و همیشگی خدمتکار وفادارش.

"صبح بخیر، بانو ا.ت. عالیجناب منتظرند تا صبحانه را در سالن اصلی میل کنید."

ا.ت برای لحظه‌ای مکث کرد. باید چه نقشی بازی می‌کرد؟ آن اعتراف‌ها، آن لمس‌ها، آیا شب قبل فقط بخشی از یک "مجازات" نمایشی بود؟

او لباس‌هایش را مرتب کرد، اما این بار، حرکاتش متفکرانه‌تر بود. وقتی وارد سالن اصلی شد، یونگی پشت میز بزرگ نشسته بود، مشغول بررسی نقشه‌ای بود که شب قبل آن را آشفته کرده بودند. او با همان کت و شلوار رسمی، همان ظاهر غیرقابل دسترس و سرد همیشگی‌اش ظاهر شده بود. هیچ نشانه‌ای از شور شب گذشته در او دیده نمی‌شد.

یونگی سرش را بالا آورد، اما لبخندی نزد. فقط نگاهی گذران انداخت. "بنشین."

ا.ت نشست. سکوت بین آن‌ها سنگین بود، اما دیگر نه از جنس انتظار، بلکه از جنس *دانستن*.

"دیشب... کاری که کردی، ارزشش را داشت،" یونگی با لحنی خشک گفت، انگار در حال دادن یک گزارش اداری است. "اعتراف تو کافی بود. مجازات به پایان رسید."

سپس، یونگی نقشه‌اش را کنار زد و به ا.ت نگاه کرد. "از این به بعد، تو دیگر محرم اسرار من نیستی. تو خودِ رازم هستی. و رازها هرگز فاش نمی‌شوند."

این کلام، تایید نهایی بود. یونگی نه عاشق شده بود و نه ضعیف. او تنها، نیاز خود را برآورده و ا.ت را در جایگاه جدیدی قرار داده بود: کسی که جایگاهش در کنار او، توسط شب قبل مهر و موم شده بود.
دیدگاه ها (۰)

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (ادامه)### ۹. تعهد در سکوت (...

# وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (پایان)### ۱۰. عهدِ ابدی (پای...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (ادامه)### ۷. خلع سلاح زیر ن...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (ادامه)### ۶. اعتراف زیر فشا...

فیک مافیای سیاه من part 3

پارت ۱ا،ت ویوا،ت: چشم رئیس ببخشیدیونگی : دفعه ی بعدی بیشتر د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط