چندپارتیوقتی تو عمارتش کار میکردی وptend
چندپارتی:وقتی تو عمارتش کار میکردی و...pt⁵(end)
هانا:
امروز روزی که بود که باید میرفتم...باید با اینجا خدافظی میکردم...برای همیشه!..روی تختم که دیگه مال من نبود دراز کشیده بودم...از جام بلند شدم..ساکمو جمع کرده بودم...این یکی دو روزه خیلی گریه میکردم..نمیدونستم باید چیکار کنم بعد از اینجا کجا برم..لباسامو پوشیدم..
جونگ کوک:
توی اتاق کارم نشسته بودم..نمیدونستم کاری که دارم میکنم درسته یا نه ولی..چاره ای نداشتم خب اون...با ارزش ترین یادگاریمو دزدیده...ولی آیا واقا..دزدیده؟؟
هیچ مدرک مشخصی نداشتم...داشتم اشتباه میکردم یا کار درست؟؟دارم بهترین خدمتکارمو اخراج میکنم؟؟کارم درسته؟اون واقعا ازم سوء استفاده کرد؟؟
نمیدونم نمیدونم...در اتاقم زده شد...خب فکر کردم هاناست..ولی اشتباه میکردم یکی از آدم های توی عمارتم بود در واقع یکی از میشه گفت افرادم که البته نگهبان عمارت بود ..."بیا تو"
اروم وارد شد..دست لارا توی دستش بود..لارا رو بزور اورد توی اتاق...تعجب کرده بودم...نگهبان گفت:"آقا این خانم...داشت از عمارت فرار میکرد!"
"چ..چی؟؟؟؟"
بعد ساعتمو گذاشت روی میزم:"کیفشو ازش گرفتم و تمام وسایلشو ریختم بیرون..ساعت شما توی کیفش بود.."
از جام بلند شدم...من داشتم چیکار میکردم...من چرا حرفشو باور کردم...چرا چرا..لارا سرشو انداخته بود پایین...یه سیلی محکم به صورتش زدم:"گمشو..گمشو از خونه ی من...سریع!"
داشت گریه میکرد.. بدو بدو از اتاق بیرون رفت..نگهبان از اتاق بیرون رفت...روی صندلی نشستم و سرمو تکیه دادم به صندلی...چرا حرفشو باور کردم؟؟...یکم گذشت..حدود چند دقیقه که یهو دوباره در اتاقم زده شد..
"بیا تو"
در اتاقم اروم باز شد..جسم کوچیک هانا آروم وارد اتاق شد...تعظیم آرومی کرد..یه ساک کوچولو دستش بود..از جام بلند شدم و دست به سینه جلوش وایسادم...سرشو انداخت پایین:"من..میخواستم که..."
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:"عذر خواهی کنم!"
"مگه تو ساعتو دزدیدی؟؟"
"نه آقا.."
"پس چرا عذر میخوای؟"
"به خاطر هر کاری که کردم و نکردم...میخواستم ازتون تشکر کنم..تو این مدت که اینجا بودم با من مهربون بودید..ازتون ممنونم!"
دوباره تعظیم کرد...گلومو صاف کردم:"مگه تو کاری کردی؟"
"نه اقا"
"پس چرا میخوای بری؟؟"
"خب چون که...شما گفتید..*اروم*"
هانا:
بهم نزدیک تر شد..چونمو گرفت و سرمو اورد بالا...از این کارش تعجب کردم..نگاهمو ازش گرفتم که گفت:"منو نگاه کن!"
مجبورم کرد تو چشماش نگاه کنم...چند ثانیه بعد رفت سمت میزش و ساعتشو برداشت اورد..یعنی تمام این مدت پیش خودش بوده؟؟
اروم گفتم:"ساعتتون..پیدا شد؟؟"
"میدونی کجا بود؟؟"
"نه اقا"
"پیش لارا..داشت با ساعت من فرار میکرد...اگه نگهبان نمی اوردش..الان فرار کرده بود.."
شکه شده بودم...توی نگاهش اثری از شرمندگی و پشیمونی دیده میشد..سرشو اورد بالا و نگاهم کرد:"فقط ازت یه سوال دارم...زمانی که داشتم بهت تهمتی به این بزرگی میزدم،چرا سرتو انداختی پایین؟"
بهم نزدیک تر شد جوری که فاصلمون خیلی نبود و بعد ادامه داد:"چرا فقط گفتی که کاری نکردی؟؟چرا سرم داد نزدی؟ هوم؟؟الان چرا ازم عذر خواهی کردی؟؟ چرا لارا و میرا باید همچین تهمت بزرگی بزنن بهت؟مگه چیکارشون کردی؟"
با بغض لب زدم:"اونا و تمام خدمتکار ها با من مشکل دارن و داشتن..نمیدونم چرا.."
پوزخند زد:"اوو بیخیال..همه میدونن چرا..ولی تو نمیدونی!"
"نه اقا من نمیدونم"
دستامو گرفت و صورتشو نزدیک تر اورد..از کاراش شکه شده بودم...
ادامه دارد...
نظرتون با ارزش و محترمه اگر محترمانه بیان بشه
اگر فکر میکنید فیک مشکلی داره و من قوانینی رو نقض کردم اشکالی نداره میتونید تو کامنت و یا پی وی بنده بگید تا مشکل حل شه
هانا:
امروز روزی که بود که باید میرفتم...باید با اینجا خدافظی میکردم...برای همیشه!..روی تختم که دیگه مال من نبود دراز کشیده بودم...از جام بلند شدم..ساکمو جمع کرده بودم...این یکی دو روزه خیلی گریه میکردم..نمیدونستم باید چیکار کنم بعد از اینجا کجا برم..لباسامو پوشیدم..
جونگ کوک:
توی اتاق کارم نشسته بودم..نمیدونستم کاری که دارم میکنم درسته یا نه ولی..چاره ای نداشتم خب اون...با ارزش ترین یادگاریمو دزدیده...ولی آیا واقا..دزدیده؟؟
هیچ مدرک مشخصی نداشتم...داشتم اشتباه میکردم یا کار درست؟؟دارم بهترین خدمتکارمو اخراج میکنم؟؟کارم درسته؟اون واقعا ازم سوء استفاده کرد؟؟
نمیدونم نمیدونم...در اتاقم زده شد...خب فکر کردم هاناست..ولی اشتباه میکردم یکی از آدم های توی عمارتم بود در واقع یکی از میشه گفت افرادم که البته نگهبان عمارت بود ..."بیا تو"
اروم وارد شد..دست لارا توی دستش بود..لارا رو بزور اورد توی اتاق...تعجب کرده بودم...نگهبان گفت:"آقا این خانم...داشت از عمارت فرار میکرد!"
"چ..چی؟؟؟؟"
بعد ساعتمو گذاشت روی میزم:"کیفشو ازش گرفتم و تمام وسایلشو ریختم بیرون..ساعت شما توی کیفش بود.."
از جام بلند شدم...من داشتم چیکار میکردم...من چرا حرفشو باور کردم...چرا چرا..لارا سرشو انداخته بود پایین...یه سیلی محکم به صورتش زدم:"گمشو..گمشو از خونه ی من...سریع!"
داشت گریه میکرد.. بدو بدو از اتاق بیرون رفت..نگهبان از اتاق بیرون رفت...روی صندلی نشستم و سرمو تکیه دادم به صندلی...چرا حرفشو باور کردم؟؟...یکم گذشت..حدود چند دقیقه که یهو دوباره در اتاقم زده شد..
"بیا تو"
در اتاقم اروم باز شد..جسم کوچیک هانا آروم وارد اتاق شد...تعظیم آرومی کرد..یه ساک کوچولو دستش بود..از جام بلند شدم و دست به سینه جلوش وایسادم...سرشو انداخت پایین:"من..میخواستم که..."
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:"عذر خواهی کنم!"
"مگه تو ساعتو دزدیدی؟؟"
"نه آقا.."
"پس چرا عذر میخوای؟"
"به خاطر هر کاری که کردم و نکردم...میخواستم ازتون تشکر کنم..تو این مدت که اینجا بودم با من مهربون بودید..ازتون ممنونم!"
دوباره تعظیم کرد...گلومو صاف کردم:"مگه تو کاری کردی؟"
"نه اقا"
"پس چرا میخوای بری؟؟"
"خب چون که...شما گفتید..*اروم*"
هانا:
بهم نزدیک تر شد..چونمو گرفت و سرمو اورد بالا...از این کارش تعجب کردم..نگاهمو ازش گرفتم که گفت:"منو نگاه کن!"
مجبورم کرد تو چشماش نگاه کنم...چند ثانیه بعد رفت سمت میزش و ساعتشو برداشت اورد..یعنی تمام این مدت پیش خودش بوده؟؟
اروم گفتم:"ساعتتون..پیدا شد؟؟"
"میدونی کجا بود؟؟"
"نه اقا"
"پیش لارا..داشت با ساعت من فرار میکرد...اگه نگهبان نمی اوردش..الان فرار کرده بود.."
شکه شده بودم...توی نگاهش اثری از شرمندگی و پشیمونی دیده میشد..سرشو اورد بالا و نگاهم کرد:"فقط ازت یه سوال دارم...زمانی که داشتم بهت تهمتی به این بزرگی میزدم،چرا سرتو انداختی پایین؟"
بهم نزدیک تر شد جوری که فاصلمون خیلی نبود و بعد ادامه داد:"چرا فقط گفتی که کاری نکردی؟؟چرا سرم داد نزدی؟ هوم؟؟الان چرا ازم عذر خواهی کردی؟؟ چرا لارا و میرا باید همچین تهمت بزرگی بزنن بهت؟مگه چیکارشون کردی؟"
با بغض لب زدم:"اونا و تمام خدمتکار ها با من مشکل دارن و داشتن..نمیدونم چرا.."
پوزخند زد:"اوو بیخیال..همه میدونن چرا..ولی تو نمیدونی!"
"نه اقا من نمیدونم"
دستامو گرفت و صورتشو نزدیک تر اورد..از کاراش شکه شده بودم...
ادامه دارد...
نظرتون با ارزش و محترمه اگر محترمانه بیان بشه
اگر فکر میکنید فیک مشکلی داره و من قوانینی رو نقض کردم اشکالی نداره میتونید تو کامنت و یا پی وی بنده بگید تا مشکل حل شه
- ۴۹.۶k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط