تایی شدیممبالکههههه
۱۵۰ تایی شدیم❤️😘🥲مبالکههههه😘😘
🍁Part_55🍁
🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇
🦇ارسلان🦇
از اتاق اومدم بیرون و داشتم از در میرفتم
بیرون ک ی دفعه پسره شایان (پسر دایی دیانا)
اومد جلوم
ارسلان:واقعا باید بری بمیری آدم با دختر
خالش اینکارو نمیکنه اونم کسی ک هم خونِتهِ
واقعا تف تو روت
شایان:یا دیانارو میدی یا میکشمش
ارسلان:تو عاشق دیانا نیستی بعدشم دیانا مال منه میخوامش نمیتونی از من بگیریش ن تو ن اون شقایق ج.ن.د.ه😒😒
شایان:باشه بدون ولی بالاخره ازت میگیرمش😏توعم هیچ گوهی نمیتونی بخوری😒😏
ارسلان:اومدم دهن باز کنم ک یکی زد
سر شونم برگشتم دیدم شقایقه...شقایق دیوونه داشتی دیانارو میکشتی الانم پلیس میاد
میدونستی پلیسا دنبالتن ک چون ت فق مرتکب ی جرم نیستی
شقایق:من از قصد چاقو رو نزدیک قلب دیانا
فرو کردم ک بمیره ولی من من کسی رو نکشتم برای یه نفر مردم😒
ارسلان:تو راست میگی الان اگه من نتونم ب دیانام برسم چی اگه خانوادش نزارن اگه...برگشتم داخل و رفتم تو اتاق همه داخل اتاق بودن
مامان دیانا و دیانا داشتن گریه میکردن
بابای دیانا عم ب شدت عصبانی بود تا من وارد
اتاق شدم از جاش بلند شد
ارش:چ اتفاقی افتاد چرا اینجوری شد؟؟؟بدو بگوووووو با توعم
ارسلان:سرمو انداختم پایین نمیخواستم چیزی بگم
❤️❤️❤️
لایک کنيد اگر از رمان
راضی هستی:💕 بزار
راضی نیستی:💔💔 بزار
🍁Part_55🍁
🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇
🦇ارسلان🦇
از اتاق اومدم بیرون و داشتم از در میرفتم
بیرون ک ی دفعه پسره شایان (پسر دایی دیانا)
اومد جلوم
ارسلان:واقعا باید بری بمیری آدم با دختر
خالش اینکارو نمیکنه اونم کسی ک هم خونِتهِ
واقعا تف تو روت
شایان:یا دیانارو میدی یا میکشمش
ارسلان:تو عاشق دیانا نیستی بعدشم دیانا مال منه میخوامش نمیتونی از من بگیریش ن تو ن اون شقایق ج.ن.د.ه😒😒
شایان:باشه بدون ولی بالاخره ازت میگیرمش😏توعم هیچ گوهی نمیتونی بخوری😒😏
ارسلان:اومدم دهن باز کنم ک یکی زد
سر شونم برگشتم دیدم شقایقه...شقایق دیوونه داشتی دیانارو میکشتی الانم پلیس میاد
میدونستی پلیسا دنبالتن ک چون ت فق مرتکب ی جرم نیستی
شقایق:من از قصد چاقو رو نزدیک قلب دیانا
فرو کردم ک بمیره ولی من من کسی رو نکشتم برای یه نفر مردم😒
ارسلان:تو راست میگی الان اگه من نتونم ب دیانام برسم چی اگه خانوادش نزارن اگه...برگشتم داخل و رفتم تو اتاق همه داخل اتاق بودن
مامان دیانا و دیانا داشتن گریه میکردن
بابای دیانا عم ب شدت عصبانی بود تا من وارد
اتاق شدم از جاش بلند شد
ارش:چ اتفاقی افتاد چرا اینجوری شد؟؟؟بدو بگوووووو با توعم
ارسلان:سرمو انداختم پایین نمیخواستم چیزی بگم
❤️❤️❤️
لایک کنيد اگر از رمان
راضی هستی:💕 بزار
راضی نیستی:💔💔 بزار
- ۹.۳k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط