سناریو P
"سناریو" P³
pov:اولین نگاه؟
#چانگبین :یه روز معمولی توی باشگاه.دخترک همونجوری داشت تمرینهایی که مربیش برای فرم دهی و برجسته سازی بدنش رو انجام میداد. همونجوری هم بدن خوبی داشت اما بازم اعتقاد دخار این بود که خب مکه چه اشکالی داره؟ورزش کردن هم باعث زیبایی اندام هم سلامتی بدن میشه،پس همینجوری با برنامه مربی به ورزش ادامه میداد.از روی تردمیل اومد پایین و با نفس های کوتاهی رفت سمت ساک باشگاهیش و قمقمهاش رو برداشت و کمی از شیک پروتئینیای که قبل از باشگاه درست کرده بود رو خورد و یکم مکث کرد تا استراحت کنه؛همونجور که داشت با افکارش که بعد از باشگاه چیکارا کنه سروکله میزد متوجه دخترایی شد که تو باشگاه به سمت یهجا هجوم برده بودند. یکم سعی کرد و چشم انداخت با بفهمه اون دخترا برای چی اون قسمت از باشگاه جمع شدن.کم کم سمت مکانی که دقیقه به ثانیه نکشیده بود داشت شلوغ تر میشد قدم برداشت و سعی کرد یکم قدشو بلند کنه تا ببینه کی باعث این شلوغی جمعیت شده که متوجه شد همه دور یه پسر حلقه زدن. یه پسر با بازوهای درشت و یه شلوارک مشکی تا روی زانو و یه تاپ مشکیای که معلوم بود بخاطر ورزش به تنش چسبیده و عضلههای بالا تنهاش رو بهخوبی نمایان میکرد. موهای مشکیای که وقتی داشت با لبخند برای بقیه امضا میزد تو چشماش ریخته بودن باعث میشد صورت پسر براش جذابتر بهنظر بیاد. یه پسر با شوق از پشت بهش برخورد که باعث شد تعادلش رو از دست بده و چند قدم بیوفته جلوتر.
_اخ ببخشید.
نفسی بیرون داد و گفت:اشکالی نداره.
وقتی سرشو بالا اورد متوجه جفت چشمای اون پسری شد که به صورتش دوخته شده بود.انگار یکم نگرانش بود اما چشمای پسر یه برق خاصی داشت،انگار دختر رو به روش براش خیلی جذاب تر از بقیه دخترهایی بود که تابهعمرش دیده بود.
-هی خوبی؟
وقتی اون پسر عضلهای اینو پرسید...صداش که تو گوش دختر پیچید باعث شد خیلی بیشتر اون پسر تو چشماش بدرخشه.سعی کرد از اون حالت خیرگی دربیاد و ایستاد یکمی سرشو خم کرد که باعث شد موهای مشکی رنگش که بالای سرش گوجه شده بود بیاد کنارش.
+آره شرمنده.
بعد دوباره سرشو اورد بالا با لبخندی که معلوم نبود بخاطر جذابیت پسر بود یا ادب از اون جم اومد بیرون.
حالا چانگبینی مونده بود که با دیدن اون لبخند و موهای ریخته شده روی شونهاون دختر تپش قلب خاصی گرفته بود.انگار اون لبخند از مونالیزا هم زیباتر و با ارزشتر بود.اون موهای مشکی که بالا بسته بود اما یکم موج داشت چانگبینو تو موجهای خودش غرق کرد.
حالا دیگه اون دوتا،دوتا غربیهای بودن که قلبهاشون فقط به دنبال دیدن دوباره هم بود!
_Soki
pov:اولین نگاه؟
#چانگبین :یه روز معمولی توی باشگاه.دخترک همونجوری داشت تمرینهایی که مربیش برای فرم دهی و برجسته سازی بدنش رو انجام میداد. همونجوری هم بدن خوبی داشت اما بازم اعتقاد دخار این بود که خب مکه چه اشکالی داره؟ورزش کردن هم باعث زیبایی اندام هم سلامتی بدن میشه،پس همینجوری با برنامه مربی به ورزش ادامه میداد.از روی تردمیل اومد پایین و با نفس های کوتاهی رفت سمت ساک باشگاهیش و قمقمهاش رو برداشت و کمی از شیک پروتئینیای که قبل از باشگاه درست کرده بود رو خورد و یکم مکث کرد تا استراحت کنه؛همونجور که داشت با افکارش که بعد از باشگاه چیکارا کنه سروکله میزد متوجه دخترایی شد که تو باشگاه به سمت یهجا هجوم برده بودند. یکم سعی کرد و چشم انداخت با بفهمه اون دخترا برای چی اون قسمت از باشگاه جمع شدن.کم کم سمت مکانی که دقیقه به ثانیه نکشیده بود داشت شلوغ تر میشد قدم برداشت و سعی کرد یکم قدشو بلند کنه تا ببینه کی باعث این شلوغی جمعیت شده که متوجه شد همه دور یه پسر حلقه زدن. یه پسر با بازوهای درشت و یه شلوارک مشکی تا روی زانو و یه تاپ مشکیای که معلوم بود بخاطر ورزش به تنش چسبیده و عضلههای بالا تنهاش رو بهخوبی نمایان میکرد. موهای مشکیای که وقتی داشت با لبخند برای بقیه امضا میزد تو چشماش ریخته بودن باعث میشد صورت پسر براش جذابتر بهنظر بیاد. یه پسر با شوق از پشت بهش برخورد که باعث شد تعادلش رو از دست بده و چند قدم بیوفته جلوتر.
_اخ ببخشید.
نفسی بیرون داد و گفت:اشکالی نداره.
وقتی سرشو بالا اورد متوجه جفت چشمای اون پسری شد که به صورتش دوخته شده بود.انگار یکم نگرانش بود اما چشمای پسر یه برق خاصی داشت،انگار دختر رو به روش براش خیلی جذاب تر از بقیه دخترهایی بود که تابهعمرش دیده بود.
-هی خوبی؟
وقتی اون پسر عضلهای اینو پرسید...صداش که تو گوش دختر پیچید باعث شد خیلی بیشتر اون پسر تو چشماش بدرخشه.سعی کرد از اون حالت خیرگی دربیاد و ایستاد یکمی سرشو خم کرد که باعث شد موهای مشکی رنگش که بالای سرش گوجه شده بود بیاد کنارش.
+آره شرمنده.
بعد دوباره سرشو اورد بالا با لبخندی که معلوم نبود بخاطر جذابیت پسر بود یا ادب از اون جم اومد بیرون.
حالا چانگبینی مونده بود که با دیدن اون لبخند و موهای ریخته شده روی شونهاون دختر تپش قلب خاصی گرفته بود.انگار اون لبخند از مونالیزا هم زیباتر و با ارزشتر بود.اون موهای مشکی که بالا بسته بود اما یکم موج داشت چانگبینو تو موجهای خودش غرق کرد.
حالا دیگه اون دوتا،دوتا غربیهای بودن که قلبهاشون فقط به دنبال دیدن دوباره هم بود!
_Soki
- ۶۴۰
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط