وقتی بارداری و مادرش هولت میده/مینهو
وقتی بارداری و مادرش هولت میده/مینهو
P1
با شنیدن بلند بلند حرف زدن مینهو با تلفن پلک هات رو از هم فاصله دادی..کم کم جا به جا شدی و به آرومی روی تخت نشستی..مینهو با دیدن بیدار شدنت صداش رو پایین آورد و از اتاق بیرون رفت..
_نه مامان..نه..
_مامان نکن دیگه..
_نه نمیخوره...یعنی قبلا میخورد الان حالش بد میشه..
_مامان نمیام ها..
_داد نزن..باشه..باااشه..
_مامان..باشههه..
_سونگمینم هست؟!..عه..عالیه..
_خداحافظ..
آهی از روی ناراحتی کشیدی..
سه سالی میشد که با همسرت یعنی مینهو ازدواج کرده بودی..مادر مینهو تنها مخالف خانواده و برخلاف اون پدر مینهو یکی از موافق ترینا..استدلال مادر مینهو این بود که پسر بزرگ وارث یکی از بزرگترین شرکت های تجارتی کره نمیتونه با یه "هرزه" ازدواج کنه اونم فقط به خاطر اینکه تو توی صنعت مدلینگ مشغول به کار بودی..علاقه ات بود..این کار رو بهتر از هرچیزی انجام میدادی و عاشقش بودی..
اما با این همه حاضر بودی به خاطر مینهو از شغلت بگذری که هرروز رو خداروشکر میکردی که مینهو چنین اجازه ای بهت نداد!
اما از روز ازدواج آزار و اذیت های مادرشوهرت شروع شد..حرف های تیکه باری که بهت مینداخت،غذاهایی که درست میکرد،حرفایی که جلوی فامیل میزد..که البته تو هم زبون داشتی و کاملا از حقت دفاع میکردی..
اما ته دلت همیشه از این ناراحت بودی،چون رابطه ی مینهو و مادرش به خاطر تو شکرآب شده بود..عذاب وجدان شدیدی داشتی و هیچ جوره نمیتونستی رفعش کنی..مخصوصا از وقتی که باردار شده بودی و احساساتی تر شده بودی،هم تیکه های مامان مینهو سنگین تر شده بود هم حاضرجوابیایی که انجام میدادی و این دست خودت نبود..
بلافاصله بعد از قطع شدن تلفن مینهو کله ی قهوه ای رنگ پر از مویی رو دیدی که از در اتاق بیرون اومد..
_ببخشید بیدارت کردم..
+مینهو..به مامانت بگو من همه چی میخورم نیاز نیست خودشو به زحمت بندازه.
مینهو با شنیدن این حرف آهسته از در رد شد و روی تخت نشست..
_ا/ت میخوای نریم؟!..
....
P1
با شنیدن بلند بلند حرف زدن مینهو با تلفن پلک هات رو از هم فاصله دادی..کم کم جا به جا شدی و به آرومی روی تخت نشستی..مینهو با دیدن بیدار شدنت صداش رو پایین آورد و از اتاق بیرون رفت..
_نه مامان..نه..
_مامان نکن دیگه..
_نه نمیخوره...یعنی قبلا میخورد الان حالش بد میشه..
_مامان نمیام ها..
_داد نزن..باشه..باااشه..
_مامان..باشههه..
_سونگمینم هست؟!..عه..عالیه..
_خداحافظ..
آهی از روی ناراحتی کشیدی..
سه سالی میشد که با همسرت یعنی مینهو ازدواج کرده بودی..مادر مینهو تنها مخالف خانواده و برخلاف اون پدر مینهو یکی از موافق ترینا..استدلال مادر مینهو این بود که پسر بزرگ وارث یکی از بزرگترین شرکت های تجارتی کره نمیتونه با یه "هرزه" ازدواج کنه اونم فقط به خاطر اینکه تو توی صنعت مدلینگ مشغول به کار بودی..علاقه ات بود..این کار رو بهتر از هرچیزی انجام میدادی و عاشقش بودی..
اما با این همه حاضر بودی به خاطر مینهو از شغلت بگذری که هرروز رو خداروشکر میکردی که مینهو چنین اجازه ای بهت نداد!
اما از روز ازدواج آزار و اذیت های مادرشوهرت شروع شد..حرف های تیکه باری که بهت مینداخت،غذاهایی که درست میکرد،حرفایی که جلوی فامیل میزد..که البته تو هم زبون داشتی و کاملا از حقت دفاع میکردی..
اما ته دلت همیشه از این ناراحت بودی،چون رابطه ی مینهو و مادرش به خاطر تو شکرآب شده بود..عذاب وجدان شدیدی داشتی و هیچ جوره نمیتونستی رفعش کنی..مخصوصا از وقتی که باردار شده بودی و احساساتی تر شده بودی،هم تیکه های مامان مینهو سنگین تر شده بود هم حاضرجوابیایی که انجام میدادی و این دست خودت نبود..
بلافاصله بعد از قطع شدن تلفن مینهو کله ی قهوه ای رنگ پر از مویی رو دیدی که از در اتاق بیرون اومد..
_ببخشید بیدارت کردم..
+مینهو..به مامانت بگو من همه چی میخورم نیاز نیست خودشو به زحمت بندازه.
مینهو با شنیدن این حرف آهسته از در رد شد و روی تخت نشست..
_ا/ت میخوای نریم؟!..
....
- ۸.۴k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط