وقتی بارداری و مادرش هولت میده/مینهو
وقتی بارداری و مادرش هولت میده/مینهو
P3
سرت رو بالا آوردی و مادر مینهو رو دیدی که با همون قیافه ی عصبانی همیشگی از سالن نشیمن به سمتتون قدم بر میداشت..
با اشتیاق مینهو رو در آغوش گرفت و گونه ی پسرش رو بوسید..
×دلم برات تنگ شده بود پسرکم..
×به خاطر اون عفر..به خاطر بارداری ا/ت خیلی وقته نتونستی بیای ببینمت..
_مامان نکن توروخدا آه!
با صدای بلند گلوت رو صاف کردی تا حضور خودت رو اعلام کنی..
+سلام مادر جون..
_سلام دختر..
_از دفعه ی آخر که دیدمت چاق تر شدی..یادم نمیاد که من موقع بارداری انقدر تپل شده باشم..
با حرص دندونات رو روی هم ساییدی..
+منم از دفعه ی آخری که شما رو دیدم چهره تون افتاده تر و پیرتر شده..فکر نمیکنم مادر خودم اینجوری باشه.
مینهو که به زور جلوی خنده ش رو گرفته بود از مادرش فاصله گرفت و چهره ی جدی ای به خودش گرفت..عوضش سونگمین از خنده داشت دستش رو گاز میگرفت که ضربه ای به کمرش زدی..
_خب دیگه..بسه
_راستی بابا کجاست!؟..
×بابات رفته ژاپن..فردا برمیگرده.
_دلم تنگ شده براش.
مینهو با کنجکاوی سرش رو به طرف آشپزخونه چرخوند..
_مامان ناهار چی داریم!؟
مادرش لبخند دندون نمایی زد..
×گوپچانگ و سوپ کیمچی!
حتی با شنیدن کلمه ی "گوپچانگ" هم حالت تهوع شدیدی بهت دست داد..محکم جلوی دهنت رو گرفتی با سرعتی دیوانه وار خودتو به دستشویی رسوندی..
_مامان باز کار خودتو کردی!
مینهو چندین بار به دستشویی کوبید و تویی که همچنان داشتی عق میزدی رو صدا زد..
با چهره ای عین گچ و سرگیجه از دستشویی بیرون اومدی..محکم مینهو رو چسبیدی تا نخوری زمین..
_خوبی عزیزم؟!
+سرم گیج میره..
مینهو با نگرانی و ملایمت کمکت کرد از پله ها بالا بری و خودتو به اتاقی برسونی که به شما اختصاص داده بودن..
روی تخت دراز کشیدی و چشمات رو بستی..
..............
*سه ساعت بعد*
حتی به ناهاری که مینهو برات توی اتاق آورده بود لب هم نزدی..تمام اشتهات کور شده بود و فقط دوست داشتی یا جا لم بدی با این حال نمیشد کل کل با مادر مینهو رو از دست بدی..برای همین تصمیم به بیرون رفتن از اتاق گرفتی.
P3
سرت رو بالا آوردی و مادر مینهو رو دیدی که با همون قیافه ی عصبانی همیشگی از سالن نشیمن به سمتتون قدم بر میداشت..
با اشتیاق مینهو رو در آغوش گرفت و گونه ی پسرش رو بوسید..
×دلم برات تنگ شده بود پسرکم..
×به خاطر اون عفر..به خاطر بارداری ا/ت خیلی وقته نتونستی بیای ببینمت..
_مامان نکن توروخدا آه!
با صدای بلند گلوت رو صاف کردی تا حضور خودت رو اعلام کنی..
+سلام مادر جون..
_سلام دختر..
_از دفعه ی آخر که دیدمت چاق تر شدی..یادم نمیاد که من موقع بارداری انقدر تپل شده باشم..
با حرص دندونات رو روی هم ساییدی..
+منم از دفعه ی آخری که شما رو دیدم چهره تون افتاده تر و پیرتر شده..فکر نمیکنم مادر خودم اینجوری باشه.
مینهو که به زور جلوی خنده ش رو گرفته بود از مادرش فاصله گرفت و چهره ی جدی ای به خودش گرفت..عوضش سونگمین از خنده داشت دستش رو گاز میگرفت که ضربه ای به کمرش زدی..
_خب دیگه..بسه
_راستی بابا کجاست!؟..
×بابات رفته ژاپن..فردا برمیگرده.
_دلم تنگ شده براش.
مینهو با کنجکاوی سرش رو به طرف آشپزخونه چرخوند..
_مامان ناهار چی داریم!؟
مادرش لبخند دندون نمایی زد..
×گوپچانگ و سوپ کیمچی!
حتی با شنیدن کلمه ی "گوپچانگ" هم حالت تهوع شدیدی بهت دست داد..محکم جلوی دهنت رو گرفتی با سرعتی دیوانه وار خودتو به دستشویی رسوندی..
_مامان باز کار خودتو کردی!
مینهو چندین بار به دستشویی کوبید و تویی که همچنان داشتی عق میزدی رو صدا زد..
با چهره ای عین گچ و سرگیجه از دستشویی بیرون اومدی..محکم مینهو رو چسبیدی تا نخوری زمین..
_خوبی عزیزم؟!
+سرم گیج میره..
مینهو با نگرانی و ملایمت کمکت کرد از پله ها بالا بری و خودتو به اتاقی برسونی که به شما اختصاص داده بودن..
روی تخت دراز کشیدی و چشمات رو بستی..
..............
*سه ساعت بعد*
حتی به ناهاری که مینهو برات توی اتاق آورده بود لب هم نزدی..تمام اشتهات کور شده بود و فقط دوست داشتی یا جا لم بدی با این حال نمیشد کل کل با مادر مینهو رو از دست بدی..برای همین تصمیم به بیرون رفتن از اتاق گرفتی.
- ۷.۳k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط