(Part5)
(Part5)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{زیبا مانند فرشته.ولی.مغزی مانند قاتل ها! }
21 اکتبر2029
ساعت:12:30
پدرم والیسی موهایش را بالا داده بود اینقدر زیبا بود که اگه دخترش نبودم عاشقش میشدم!لبخندی به زیبایی ماه بهم میزند ولی من مطمعنم که یه چیزی برای معامله داره"لتیشیا میتونی بری به مهمون ها خوشامد بگی"به زبان دیگه گفتن برو لبخندی زدم"البته" و وقتی میخواستم از کنار جونگکوک رد شم نگاهی بهش انداختم ودستمو به علامت اینکه بیا جلو تکون دادم اونم با تعجب همین کار رو کرد جلوی گوشش زمزمه کردم"بیا بازی مرگ وزندگی شیاطیین رو بهت نشون بدم شاهزاده دورگه!" ولبخندی زدم ورفتم..
ساعت:1:19(در سالن بزرگ سر سفره شام)
بزرگترین میز..جایی که در بالای آن پدرم و در کنار آن من ویک جایی خالی مال برادرم و رو به روی من جونگکوک ما در بزرگترین میز یعنی میز وسط نشستیم سه تا میز دیگه هم هستن که تا انتهای این سالن بزرگ ادامه دارد بوی غذا کل سال را پر کرده بود وچراخ ها غذا ها را زیبا تر نشان میدادن پدرم دستشو بلند کرد وهمه شروع به غذا خوردن کردن در الی که داشتم غذا میخوردم سرمو بلند کردم وآن موقعه بود که احساس عجیبی توی قلبم حس کردم تا حالا همچین احساسی نداشتم! چشمان همیشه سیاهش که به آرامش دریا بود سرخ بودند خالکوبی های دستش را میدیم موهایش را بالا داده بود و میتوانستم بوی عطرش را حس کنم بهترین بو!او به من نگاه میکرد نمیتوانستم بگویم به چی فکر میکند.. با آن نگاه زیبا!والیسی بلند شد و لیوان ش.رابش را بلند کرد جمعیت در سکوت فرو رفت" امروز همتون رو اینجا جمع کردم چون.. دخترم لتیشیا به سن 27 سالگی رسیده وتکمیل شده میخوام اینو با شما جشن بگیرم" لیوانش را بالا میگیرد همه این کار ار میکنند و وجونگکوک لیوان را به سمتم میگیرد وچشمکی میزند وآن را میخورد..
ساعت3:20(اتاق من)
همنطور که از پدرم خواسته بودم اتاق که در بالا ترین نقطه قصر هست رو میخوام و از صبح وسایلم را آورده اند ولی اصلا نمی دونم چطوری این اتفاق افتاد...درحالی که روی تخ.ت دراز کشیده ام جونگکوک بالا من در حالی که با چشمای سرخش به من نگاه میکند میگوید"تو بازی اینگور کردن اونی که می بره منم دارلینگ والانم بردم" نفسش را روی پوستم حس میکنم"می دونی وقتی الان بهم میگی دارلینگ یکم عجیبه چون وقتی میخوای منو بکشی همینو گفتی"...لبخندی میزند"من جایزه میخوام لتیشیا!...
ادامه داد..
...........................................
بعد30 لایک ادامه میدم:)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{زیبا مانند فرشته.ولی.مغزی مانند قاتل ها! }
21 اکتبر2029
ساعت:12:30
پدرم والیسی موهایش را بالا داده بود اینقدر زیبا بود که اگه دخترش نبودم عاشقش میشدم!لبخندی به زیبایی ماه بهم میزند ولی من مطمعنم که یه چیزی برای معامله داره"لتیشیا میتونی بری به مهمون ها خوشامد بگی"به زبان دیگه گفتن برو لبخندی زدم"البته" و وقتی میخواستم از کنار جونگکوک رد شم نگاهی بهش انداختم ودستمو به علامت اینکه بیا جلو تکون دادم اونم با تعجب همین کار رو کرد جلوی گوشش زمزمه کردم"بیا بازی مرگ وزندگی شیاطیین رو بهت نشون بدم شاهزاده دورگه!" ولبخندی زدم ورفتم..
ساعت:1:19(در سالن بزرگ سر سفره شام)
بزرگترین میز..جایی که در بالای آن پدرم و در کنار آن من ویک جایی خالی مال برادرم و رو به روی من جونگکوک ما در بزرگترین میز یعنی میز وسط نشستیم سه تا میز دیگه هم هستن که تا انتهای این سالن بزرگ ادامه دارد بوی غذا کل سال را پر کرده بود وچراخ ها غذا ها را زیبا تر نشان میدادن پدرم دستشو بلند کرد وهمه شروع به غذا خوردن کردن در الی که داشتم غذا میخوردم سرمو بلند کردم وآن موقعه بود که احساس عجیبی توی قلبم حس کردم تا حالا همچین احساسی نداشتم! چشمان همیشه سیاهش که به آرامش دریا بود سرخ بودند خالکوبی های دستش را میدیم موهایش را بالا داده بود و میتوانستم بوی عطرش را حس کنم بهترین بو!او به من نگاه میکرد نمیتوانستم بگویم به چی فکر میکند.. با آن نگاه زیبا!والیسی بلند شد و لیوان ش.رابش را بلند کرد جمعیت در سکوت فرو رفت" امروز همتون رو اینجا جمع کردم چون.. دخترم لتیشیا به سن 27 سالگی رسیده وتکمیل شده میخوام اینو با شما جشن بگیرم" لیوانش را بالا میگیرد همه این کار ار میکنند و وجونگکوک لیوان را به سمتم میگیرد وچشمکی میزند وآن را میخورد..
ساعت3:20(اتاق من)
همنطور که از پدرم خواسته بودم اتاق که در بالا ترین نقطه قصر هست رو میخوام و از صبح وسایلم را آورده اند ولی اصلا نمی دونم چطوری این اتفاق افتاد...درحالی که روی تخ.ت دراز کشیده ام جونگکوک بالا من در حالی که با چشمای سرخش به من نگاه میکند میگوید"تو بازی اینگور کردن اونی که می بره منم دارلینگ والانم بردم" نفسش را روی پوستم حس میکنم"می دونی وقتی الان بهم میگی دارلینگ یکم عجیبه چون وقتی میخوای منو بکشی همینو گفتی"...لبخندی میزند"من جایزه میخوام لتیشیا!...
ادامه داد..
...........................................
بعد30 لایک ادامه میدم:)
- ۶۷.۴k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط