My professor

My professor
Chapter:2
Part:49

سونگ که متوجه شده بود دختر مثل کسایی که حافظ شونو از دست دادن عکس رو نگاه میکنه گفت:

سونگ :واقعا یادت نمیاد؟!

هیزل گیج و مبهوت لب زد

هیزل:حتما ... اشتباهی شده ... نمیدونم مشکل کجاست...هیچی ... هیچی یادم نمیاد آقای سونگ

سونگ:لیست مواد اولیه ای که استفاده کردین رو دارم میخوای بهت نشون بدم؟شاید مشکل از تلفظ منه.

هیزل از این پیشنهاد استقبال کرد و سونگ صفحه ی پیامای جئون رو اورد ...

جونگ کوک یه مجموعه از بالای بیست نوع ماده ی شیمیایی مختلف رو براش لیست کرده بود ...

هیزل موبایلو نگاه کرد ... اما !
هر چی بیشتر میخوند صداهای دنیای اطرافش محو تر میشدن

حتی یک قلم از چیزایی که لیست شده بود رو یادش نبود! تنها چیزی که مطمئن بود این بود که از هیچکدوم این مواد توی ساختن آمپول استفاده نشده !

ناگهان چشماش روی یه نقطه ی كور ثابت موند ... کفشا و لیوان شامپاین از دستاش سر خورد و لیوان هزار تیکه شد .

سونگ یه قدم عقب رفت تا کت و شلوار گرون قیمتش کثیف نشه و بعد با نگرانی به دختر نزدیک شد

سونگ:چیشد؟! همه چی مرتبه دختر ؟

نه هیچی مرتب نبود !!!!!! همه چی به هم ریخته بود !
چهره ی جونگ کوک رو پشت میز کنفرانس باگیجی نگاه کرد ...

همون لحظه جونگ کوک باهاش چشم تو چشم شد ... جئون تمرکزش رو از دست داد و كلمات سخنرانیش رو با ریتم آروم تری به زبون اورد ...

انگار از این فاصله هم متوجه رنگ پریدگی و وحشت زدگی هیزل شده بود ....
جونگ کوک نگاهی به سونگ انداخت که مدام از هیزل در مورد حالش سوال میپرسید

و بعد سخنرانی رو نصفه نیمه متوقف کرد ... پشت میز کنفرانس کاملا سکوت کرد !
و بی حرکت نگاهش رو هیزل خیره موند ...

ادامه دارد....
امیدوارم به اندازه کافی شوکه شده باشید(هنوز موندــ)
اگر این پارت ها رو می‌خونید
لطفاً لایک کنید و اگر تونستید یه کامنت کوچولو بزارید
فکر کنم کلا ده ثانیه وقت تونو بگیره
چون دیدم خیلی هاتون این فیکو میخونید ولی حتی لایک هم نمی‌کنید:(
باور کنید نوشتن این فیک خیلی زمان می‌بره و من جدی به حمایت نیاز دارم💔

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۵۹)

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

شب شده بود و همه‌ی فامیل توی حیاط نشسته بودن.ات کنار جونگ‌کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط