{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( سایه عشق )

( سایه عشق )
پارت ۵۰

فیلیکس: نیکلاس این چش شده
نیکلاس: نمیدونم ژنرال انگار یه چیزی شنیده راستی شاهزاده کجاست
فیلیکس: شاهزاده تهیونگ خواب بودن
فرانسیس با شنيدن اسم بردارش سکوتش را شکست
فرانسیس : یعنی شما هم میدونید
فیلیکس: چی منظورت چیه
نیکلاس: این بچه چش شده
فرانسیس : خب براتون تعریف میکنم
فرانسیس صاف رو صندلی نشست و گلوش را تازه کرد .... فرانسیس: دیشب من فقد خواستم اونا حرف بزنن آشتی کنند
نیکلاس: کی ها
فرانسیس: برادر و دوشیزه وانتورا..... ای بابا نپر وسطه حرفم ... فیلیکس: خب
فرانسیس: صدا های به گوش خورد و رفتم جلو اتاق اونا
فرانسیس از رو صندلی بلند شد و گلوش‌را صاف کرد دستی به لباسش میکشید مثل دختر ها .... فرانسیس: اخخخخخ دردم اومد
فرانسیس: اینجوری صدا دوشیزه وانتورا اومد ... بعدشم صدا برادر به گوشم خورد .... که گفت
صاف ایستاد و دست هایش را پشت سرش گرفت .... دوباره ادامه داد
فرانسیس : برادرم گفت اون ماله منه و نمیتونی ازم بگیریش خودت دادیش به من .... دوشیزه وانتورا با اخم دوباره گفت : درسته ماله تو هستش ولی چرا اینقدر سخت میگیری .... فرانسیس سمته صندلی اش رفت و نشست روش سری تکون داد و گفت
فرانسیس: من فقد میخواستم اونا حرف بزنن ولی کار به چیزای و کار های بدبد کشیده شد مردمک چشم هایش را چرخاند روبه رو اش با چهره شوکه فیلیکس و چهره عصبی نیکلاس مواجه شد
فرانسیس: چ...ی شده
فیلیکس نگاه اش روبه در بود و همچنین نیکلاس..... فرانسیس: چی شده پسرا
نگاهش اش را به در دوخت با دیدن تهیونگ زود از رو صندلی بلند شد هول کرده خنده ای کرد ...
فرانسیس: ب...برادر ... بیدا...ر شدی
تهیونگ با عصبانیت سمتش هجوم پیدا کرد ... ولی اینم فقد دیدگاه فرانسیس بود که برادرش عصبی بود..... رو صندلی فرانسیس نشست و سرش را گذاشت رو میز
فیلیکس: شاهزاده دیشب خوب نخوابیدی درسته شاهزاده تهیونگ
تهیونگ : اون از دستم ناراحت شد
فرانسیس نفس عميقی کشید و کنار بردارش نشست
فیلیکس: چرا....
نیکلاس بدونه هیچ حرفی از رو صندلی بلند شد و سمته در رفت... فرانسیس : کجا پسر عمه
نیکلاس: بیرون
فیلیکس: شاهزاده تهیونگ باز چیکار‌کردی
تهیونگ : ازم خواست که اون سوپ رو بخوره ولی من فقد باهاش شوخی کردم و باعث اخمش شدم
فرانسیس: هیچ اشکالی نداره برادر من یه نقشه ی دارم
تهیونگ سرش را از رو زمین بلند شد و با دستش به‌ کله فرانسیس محکم ضربه ای زد
تهیونگ: تو یکی خفشو
دیدگاه ها (۱)

( سایه عشق )پارت ۵۱همه مشغول دوختن گل های زرد رو پارچه سفیدی...

ایده واتپدمممم https://www.wattpad.com/user/ErneIoang?utm_so...

( سایه عشق )پارت ۴۹رفائلا: اینو بدش به من ات : ب...باشه لباس...

( سایه عشق )پارت ۴۸تهیونگ : وقتی من گفتم نباید بخوری پس نبای...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓ویو جونگکوکدر که بسته شد، تهیونگ روی صن...

compensation of his death __ Part ۳۸اریک: صبح بخیر.لنا چند ب...

#بے_صبرانـہ_منتظرتمپارت : 4جونگکوک گفت : گوش میدم بفرمایید.پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط