ازدواجاجباری
#ازدواج_اجباری
#پارت_3
*(ویوا/ت)*
بنزین برداشتم و سرتاسر ریختم فندک ورداشتم بوم آتیش زدم
که یهو آتیش گر گرفتم
ی لحظه ترسیدم و و کف دستام عرق کرد
ا/ت:خدا... خد... من چیکار.... کردم
فکم از شدت ترس داشتم میلرزید و نمیتونستم حرف بزنم
جیغ زدم
ا/ت:کمککک یکی کمکم کنه اینجا آتیش گرفتهه(با جیغ و گریه)
*(ویو جونگکوک) *
با یونا داشتم لاس میزدم که یهو صدای فریادی اومد
یونا با عجله گفت
یونا:این صدای اون دختره نیست داره جیغ میزنه میگه کمک
جونگکوک:عزیزم بیا بریم
دست یونا گرفتم و با عجله به سمت بچه ها رفتم
که دیدم بچه ها جلوی دری که ا/ت زندانی شده بود هستن و دارن دنبال کلید میگردن
جونگکوک :دسته منه کلید عجله کنید (با فریاد)
سریع کلیید رو دادم دست جیمین و جیمین در باز کرد
اما اثری از ا/ت نبود
*(ویوا/ت) *
همه جا پره آتیش بود و توی بخش قرار گرفته بودم که فهمیدم چند نفری دارن اسممو صدا میزنن
ا/ت:کمک کنیدددد.. اهم اهم تروخداااا من اینجام.. اهم پشت این جعبه(با حیغ و صرفه)
*(ویو یونا) *
یونا:اهم.. اهم. اهم... صدای دختره داره از پشت جعبه میاد بریم
بچه ها و جونگکوک به سمت جعبه رفتن و جونگکوک با سه شماره اون دختره رو بغل کرد
حسودیم شد اما چاره ای نبود
دختره زد بیرون و بچه ها هم زدن بیرون منم خواستم برم که پام به ی چیزی گیر کرد
هرچقدر فریاد زدم کسی نشنید به این عجله
یونا:اهم...اهممم....کمکککک من اینجا گیر کردم تروخدا برگردید جونگکوککک(با جیغ و گریه)
نفسم داشت بند میومد و آتیش بیشتر میشد احساس خفگی بیشتری میکردم و نمیتونستم نفس بکشم
تند تند صرفه میکردم
یونا:تروخدا.. اهم اهم اهم کمکم کنید دارم خفه.... اهم.... اهم میشم تروخدا یکی جواب بده.. اهم لیساااا جنیی (با گریه و کمی جیغ
چشام سیاهی داشت میرفت
و نفسم تنگ تنگ شده بود
انگار دیگه آخر خطه
*(ویو تهیونگ) *
همه ی بچه ها که دوره اون دختر جمع شده بودن و دیدم اما یونا رو نه
نکنه توی آتش..
سریع با عجله از اتاق خارج شدم به سمت اونجا رفتم که دیدم کسی نیومده آتیش خاموش کنه
صدای جیغ های یونا و اشک و ها صرفه هاش میومد
سریع دویدم و به سمت در رفتم
تهیونگ:یونااا یونااا اومدم تروخدا بمون یوناا(با فریاد)
صدایی از یونا در نیومد و این بیشتر منو عصبی و نگران کرد
کلید و برداشتم با عجله در باز کردم
آتیش شدت گرفته بود
صدقه کنان به سمت یونا رفتم و از ما بین اون همه اتیش رد شدم
که چشمم به پیکر بی جونش خورد
تهیونگ:یوناااااا(با فریاد)
سریع به سمت یونا رفتم
و بغلش کردم و خارج شدیم
به آدم های جونگکوک گفتم آتش خاموش کنن
که لیسا دیدم به سمت یونا اومد
لیسا:یونا یونا چشماتو باز کن چی شده یونا تروخدا مارو تنها نزار(گریه)
تهیونگ:به جای گریه الکی زنگ بزن امبولانس((با فریاد
لیسا تند تند سریع تکون داد...
#پارت_3
*(ویوا/ت)*
بنزین برداشتم و سرتاسر ریختم فندک ورداشتم بوم آتیش زدم
که یهو آتیش گر گرفتم
ی لحظه ترسیدم و و کف دستام عرق کرد
ا/ت:خدا... خد... من چیکار.... کردم
فکم از شدت ترس داشتم میلرزید و نمیتونستم حرف بزنم
جیغ زدم
ا/ت:کمککک یکی کمکم کنه اینجا آتیش گرفتهه(با جیغ و گریه)
*(ویو جونگکوک) *
با یونا داشتم لاس میزدم که یهو صدای فریادی اومد
یونا با عجله گفت
یونا:این صدای اون دختره نیست داره جیغ میزنه میگه کمک
جونگکوک:عزیزم بیا بریم
دست یونا گرفتم و با عجله به سمت بچه ها رفتم
که دیدم بچه ها جلوی دری که ا/ت زندانی شده بود هستن و دارن دنبال کلید میگردن
جونگکوک :دسته منه کلید عجله کنید (با فریاد)
سریع کلیید رو دادم دست جیمین و جیمین در باز کرد
اما اثری از ا/ت نبود
*(ویوا/ت) *
همه جا پره آتیش بود و توی بخش قرار گرفته بودم که فهمیدم چند نفری دارن اسممو صدا میزنن
ا/ت:کمک کنیدددد.. اهم اهم تروخداااا من اینجام.. اهم پشت این جعبه(با حیغ و صرفه)
*(ویو یونا) *
یونا:اهم.. اهم. اهم... صدای دختره داره از پشت جعبه میاد بریم
بچه ها و جونگکوک به سمت جعبه رفتن و جونگکوک با سه شماره اون دختره رو بغل کرد
حسودیم شد اما چاره ای نبود
دختره زد بیرون و بچه ها هم زدن بیرون منم خواستم برم که پام به ی چیزی گیر کرد
هرچقدر فریاد زدم کسی نشنید به این عجله
یونا:اهم...اهممم....کمکککک من اینجا گیر کردم تروخدا برگردید جونگکوککک(با جیغ و گریه)
نفسم داشت بند میومد و آتیش بیشتر میشد احساس خفگی بیشتری میکردم و نمیتونستم نفس بکشم
تند تند صرفه میکردم
یونا:تروخدا.. اهم اهم اهم کمکم کنید دارم خفه.... اهم.... اهم میشم تروخدا یکی جواب بده.. اهم لیساااا جنیی (با گریه و کمی جیغ
چشام سیاهی داشت میرفت
و نفسم تنگ تنگ شده بود
انگار دیگه آخر خطه
*(ویو تهیونگ) *
همه ی بچه ها که دوره اون دختر جمع شده بودن و دیدم اما یونا رو نه
نکنه توی آتش..
سریع با عجله از اتاق خارج شدم به سمت اونجا رفتم که دیدم کسی نیومده آتیش خاموش کنه
صدای جیغ های یونا و اشک و ها صرفه هاش میومد
سریع دویدم و به سمت در رفتم
تهیونگ:یونااا یونااا اومدم تروخدا بمون یوناا(با فریاد)
صدایی از یونا در نیومد و این بیشتر منو عصبی و نگران کرد
کلید و برداشتم با عجله در باز کردم
آتیش شدت گرفته بود
صدقه کنان به سمت یونا رفتم و از ما بین اون همه اتیش رد شدم
که چشمم به پیکر بی جونش خورد
تهیونگ:یوناااااا(با فریاد)
سریع به سمت یونا رفتم
و بغلش کردم و خارج شدیم
به آدم های جونگکوک گفتم آتش خاموش کنن
که لیسا دیدم به سمت یونا اومد
لیسا:یونا یونا چشماتو باز کن چی شده یونا تروخدا مارو تنها نزار(گریه)
تهیونگ:به جای گریه الکی زنگ بزن امبولانس((با فریاد
لیسا تند تند سریع تکون داد...
- ۶.۲k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط