p
p31
---
ویو تهیونگ
باد سردی میوزید. خیابونهای اطراف نواین خالی و فرسوده بودن. ساختمونهای متروکه، شیشههای شکسته، دیوارهای ترکخورده... انگار زمان تو اینجا متوقف شده بود.
ماشینو کنار یه کوچهی باریک پارک کردم و با قدمهای سریع شروع کردم به گشتن.
تهیونگ (با خودش): ات، کجایی لعنتی...
تو یکی از کوچههای پشتی، نور ضعیفی از یه پنجرهی شکسته به بیرون میتابید.
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم. با هر قدم، قلبم محکمتر میکوبید.
دستم رو روی دستگیرهی در گذاشتم و آروم فشار دادم... در با یه صدای ناله باز شد.
ویو ات
گوشهی اتاق نشسته بودم. زانوهامو بغل کرده بودم. سکوتِ سنگین نواین ترسناک بود... ولی از سکوت قلبم بدتر نبود.
همه چی رو از دست داده بودم... خانوادهم... اعتمادم... و حالا حتی قلب خودمو.
صدای باز شدن در باعث شد سرمو بالا بیارم.
و اونجا بود... تهیونگ... خسته، خاکآلود... اما با همون چشمهایی که یه زمانی بهم امنیت میداد.
تهیونگ: پیدات کردم...
صدای لرزونش باعث شد بغضم بشکنه.
ات (با صدای شکسته): چرا اومدی؟ گفتم دنبالم نیا...
تهیونگ نزدیکتر شد.
تهیونگ: نمیتونستم... نمیتونم بیتو زندگی کنم.
خواستم عقب برم ولی دیگه جایی برای فرار نبود. تهیونگ زانو زد، چشماش پر از اشک بود.
تهیونگ: اینجا، اینجا یه رازه که باید بدونی... رازی که مربوط به توئه، به خانوادهت... و حتی به من.
ویو ات
با ناباوری نگاهش کردم.
ات: چی داری میگی تهیونگ؟
تهیونگ دستشو دراز کرد، یه مدال قدیمی توی دستش بود، مدالی که اسم خانوادگی من روش حک شده بود...
تهیونگ: همهی این مدت... حقیقتو فقط من نمیدونستم. یه نفر دیگه هم تو این ماجراست.
#تهکوک #تهیونگ #جونگکوک #بی_تی_اس #بنگتن #آرمی #رمان #سناریو #فیک #چندپارتی #تکپارتی #دو_پارتی
---
ویو تهیونگ
باد سردی میوزید. خیابونهای اطراف نواین خالی و فرسوده بودن. ساختمونهای متروکه، شیشههای شکسته، دیوارهای ترکخورده... انگار زمان تو اینجا متوقف شده بود.
ماشینو کنار یه کوچهی باریک پارک کردم و با قدمهای سریع شروع کردم به گشتن.
تهیونگ (با خودش): ات، کجایی لعنتی...
تو یکی از کوچههای پشتی، نور ضعیفی از یه پنجرهی شکسته به بیرون میتابید.
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم. با هر قدم، قلبم محکمتر میکوبید.
دستم رو روی دستگیرهی در گذاشتم و آروم فشار دادم... در با یه صدای ناله باز شد.
ویو ات
گوشهی اتاق نشسته بودم. زانوهامو بغل کرده بودم. سکوتِ سنگین نواین ترسناک بود... ولی از سکوت قلبم بدتر نبود.
همه چی رو از دست داده بودم... خانوادهم... اعتمادم... و حالا حتی قلب خودمو.
صدای باز شدن در باعث شد سرمو بالا بیارم.
و اونجا بود... تهیونگ... خسته، خاکآلود... اما با همون چشمهایی که یه زمانی بهم امنیت میداد.
تهیونگ: پیدات کردم...
صدای لرزونش باعث شد بغضم بشکنه.
ات (با صدای شکسته): چرا اومدی؟ گفتم دنبالم نیا...
تهیونگ نزدیکتر شد.
تهیونگ: نمیتونستم... نمیتونم بیتو زندگی کنم.
خواستم عقب برم ولی دیگه جایی برای فرار نبود. تهیونگ زانو زد، چشماش پر از اشک بود.
تهیونگ: اینجا، اینجا یه رازه که باید بدونی... رازی که مربوط به توئه، به خانوادهت... و حتی به من.
ویو ات
با ناباوری نگاهش کردم.
ات: چی داری میگی تهیونگ؟
تهیونگ دستشو دراز کرد، یه مدال قدیمی توی دستش بود، مدالی که اسم خانوادگی من روش حک شده بود...
تهیونگ: همهی این مدت... حقیقتو فقط من نمیدونستم. یه نفر دیگه هم تو این ماجراست.
#تهکوک #تهیونگ #جونگکوک #بی_تی_اس #بنگتن #آرمی #رمان #سناریو #فیک #چندپارتی #تکپارتی #دو_پارتی
- ۲۶.۶k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط