دیالوگ
دیالوگ
.
_ گفتم : "بالاخره که فراموشش میکنی. اینجوری نمی مونه"
.
_ نفس عمیقی کشید و گفت :
"یادِ بعضی آدما هیچوقت تمومی نداره؛
با اینکه نیستن، با اینکه رفتن، ولی هیچ وقت خاطره شون تموم نمیشه"
.
_ گفتم : ولی همین که نیستش، کم کم همه چی تموم میشه.
.
_ گفت : بودنِ بعضی از آدما، تازه از نبودنشون شروع میشه.
بابک_زمانی
رمان : بعد_از_ابر
.
_ گفتم : "بالاخره که فراموشش میکنی. اینجوری نمی مونه"
.
_ نفس عمیقی کشید و گفت :
"یادِ بعضی آدما هیچوقت تمومی نداره؛
با اینکه نیستن، با اینکه رفتن، ولی هیچ وقت خاطره شون تموم نمیشه"
.
_ گفتم : ولی همین که نیستش، کم کم همه چی تموم میشه.
.
_ گفت : بودنِ بعضی از آدما، تازه از نبودنشون شروع میشه.
بابک_زمانی
رمان : بعد_از_ابر
- ۱.۷k
- ۱۰ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط