{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

playmate p

#playmate p⁷⁸
نامی :کوک تو همزمان با ات از عمارت میزنی بیرون و میری سمت فرودگاه و وانمود میکنی رفتی نیویورک اینا با من
نامی:ات تو از در پشتی عمارت باید بری کیم اونجا منتظرته.
ات:همین اول کاری باید کیم و ببینم اه
نامی: بدخلقی نکن قراره تحملش کنی یه مدت
ات:دارم براش
کوک:(۲ تا کلت داد به ات )
نامی:نیازی نیست اینا
کوک:بدون اسلحه بفرستمش بره؟
کوک:(تیزی کوچیکی به ات داد )
کوک:این یکی رو از خودت عین گردنبند جدا نکن
ات:باشه
نامی:(قضایا رو بیشتر تعریف کرد کلی صحبت کرد که ساعت شد 8)
ات:چرا این سخنرانیت تموم نمیشه؟
نامی:چون کوچک ترین خطا همه چیو میریزه بهم
کوک:(رو کرد به ات صورت ات و بین دستاش گرفت توی چشماش رده هایی از ترس نگرانی اشک و خون دیده میشد)
کوک:ات دیگه سفارش نکنم؟تو کیفت برات چند تا از اونایی که دوست داری گذاشتم هر روز ویدیو کال میگیرم باید جواب
بدی ویدیو مسیج یادت نره همچینن پیام و زنگ
نامی:مگه داری میفرستیش اردوی مدرسه؟
ات:میبینی نامی؟
ات:(دستای کوک و کنار زد و توی دستش گرفت )
ات:الکی نگرانی من جئون اتم یادت رفته؟
ات:تو باید مراقب خودت باشی شبا شیر بخور مرد، نترس اینایی ام که گفتی هیچ کدوم یادم نمیره
ات:اصلا باید برم تا قدرمو بیشتر بدونی
کوک:اخرش جَوون مرگم میکنی
* کوک ات و محکم توی اغوش کشید انقدر سفت که دنده های ات و حس کرد اشک داشت از چشماش جاری میشد اما مانعشون شد دستاشو روی موهای ات حرکت داد و لب زد
کوک:برو...
ات:...
*ات راه افتاد وه یهو داد زد
ات:زیر کشوی لباسا کلی خوراکی واسه خودم قایم کرده بودم میتونی تا نیستم اونارو بخوری
*کوک از حرف ات خنده ای کرد که اشک از یکی از چشماش سرازیر شد و گفت
کوک:دست بهشون نمیزنم تا خودت بیای...
ات:....
●○راوی ویو :
کیم با ماشین خودش و ۵ تا ماشین محافظ پشت در عمارت جئون منتظر ات بود که در باز شد ات از در اومد بیرون کیم نباید از ماشین پیاده میشد ۱۶ تا از محافظ های ات درست پشت سرش راه افتادن ات کلافه دستی توی موهاش فرو برد و سوار ماشین کیم شد !
تهیونگ نقابشو به چهره اش زده بود چشماشو کنترل کرد حالت صورتشو سرد جلوه داد اما دلش...
■□تهیونگ ویو :
ات از در عمارت بیرون اومد نگاهشو به پشت سرش داد و به کوک خیره شد لبخند زد ... لبخندشو چندسالی بود که ندیده بودم تعجب کردم ات روشو برگردوند نگاه ریزی بهش انداختم کت تمام چرمش با شلوار بگ با موهای خرمایی حالت دارش چشمای کشیده اش و سفیدی صورتش ازش یه دختری ساخته بود که با همه ادما فرق داشت اههههه از این افکار مضخرف ام بیرون اومدم ...نباید همچین فکرایی رو بکنم ...کیم به خودت بیا ات سوار ماشین شد بدون هیچ کلامی ... منم در مقابل چیزی نگفتم کل مسیر تو سکوت مطلق طی شد سرش با گوشیش گرم بود ...
☆☆ات ویو :
سوار ماشین شدم تا نشستم بوی سیگار و عطر تلخش به سینه ام نشست حتی نگاه هم بهش ننداختم اگر میتونستم همینجا از شرش خلاص میشدم گوشیم ویبره رفت بچه ها بودن یوجین و نابی از صبح پیام میدادن و خبرارو میگرفتن ۳ ۴ هفته ای بود همو ندیده بودیم بهشون نگفتم قضیه عملیات رو ولی فهمیده بودن که یه چیزیو دارم قایم میکنم چون داستانی که تعریف کردم با عقل جور در نمیومد
نابی:ات خودتو اماده کن قراره زندگیت شبیه این رمان مافیای ها بشه(تیکه خنده دار)
ات:خیلی بامزه ای خدا حفظت کنه
یوجین:ات دارم بهت میگم از دقیقه به دقیقه زندگیت تو اونجا باید برامون همه چیزو بگی
نابی: چند وقته همو ندیدیم فردا بریم بار؟
ات:نه،2 روز دیگه مسابقات رالی و متور سواریه پسر جیهونه بریم قمار؟
دیدگاه ها (۲)

#playmate p⁷⁹یوجین:ات زده به سرت؟نابی:باز این سیم میماش قاطی...

#playmate p⁷⁷■□عمارت کیم تهیونگ ویو ساعت 4بامداد:یه حس عجیبی...

#playmate p⁷⁶کوک:زود برمیگردی قول میدمات:فکر میکنی ترسیدم؟(پ...

رسیدن بیمارستان تیهونگ: کوک اروم باشکوک: باید میدونستم مامان...

part36 عشق پنهان《ویو ات》با حرفش خشکم زد فکر نمی کردم انقدر ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط