part
part 43
جونکوک
صبح شد ولی هیچ خبری از ات نبود کله شبو بیدار بودم تویه این هوای سرد ات رو کجا بردن رفتم کارخونه هیچ جا آروم نمی گرفتم نمیتونستم یه جا باشم بیرون کارخونه بودم که جهان چانگ اومد پیشم
جه چانگ: اینجا چیکار میکنی
جونکوک: دارم دیونه میشم آخه ات کجاست چزا هیچ خبری ازش نیست چرا نمیتونم پیداش کنم( با بغض )
(چشماش پر از اشک شده بودن نمی تونست حرف بزنه از بعضی که تویه گلوش بود )
جه چانگ: ناراحت نباش پیداش میکنیم تو واقعا عاشقشی داداش
جونکوک: من خیلی عاشقشم اون کسی بود که قلب سرده منو گرم کرد پیداش میکنم و دیگه نمیزارم حتا یه قدمم ازم دورشه( با ناراحتی)
جیمین
تویه کارخونم بودم داشتم به بقیه افرادمم می گفتم که دنبال ات بگردن که گوشیم زنگ خورد ناشناس بود جواب دادم و بهش گفتم کی هستی سانگچو : اگه میخوای خواهرت زنده بمونه پس دنباله قاتل مامانو بابات نگرد
جیمین: تو کی هستی چرا ات رو دزدیدی
(با داد) گوشیو قط کردم ای عوضی جئون جونکوک پس بخاطر همین خواهرمو دزدیدی سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمته کارخونیه جونکوک
ات
حس سردی بیدار شدم کله بدنم خشک شده بود هنوزم رویه صندلی منو بسته بودن بدنم خیلی درد میکرد دستو پام یخ زده بودن
سانگچو: بیدار شدی خانم کوچولو
ات: ولم کن بزار برم (با بیحالی)
سانگچو: تو عاشق اون جئون جونکوک شدی
( با پوزخند )
ات: تو از کجا میدونی تو کی هستی
سانجگو : میفهمی که کی هستم عجله نکن
ات: تو روانی هستی (با بیحالی )
سانگچو: من ادمه بدی نیستم من خیلی خوبم من بهت خوبی میکنم میزارم همینجا از تشنه گی و گرسنه گی بمیری چون این سرنوشته تویه (با خنده )
جونکوک
بیرون کارخونه با جه چانگ وایستاده بودم که جیمین اومد
جیمین: جئون جونکوک تو فکردی کی هستی
(با داد)
جونکوک: چی شده خبری از ات شده
جیمین: خودتو به اون راه نزن اول منو تهدید میکنی که اگه دنبال قاتل مامانو بابام بگردم ات رو میکشی بعدش اینجوری میگی بگو ات کجاست
جونکوک: کی تهدیدت کرده
جیمین: یکی بهم زنگ زد و گفت اگه دنبال قاتل مامانو بابام بگردم ات رو میکشه تون بودی
(با داد و عصبانیت )
جه چانگ: هی پارک جیمین تو که کاره دیگه ای بلد نیستی فقط میای داد میزنی
جونکوک: خودشه میدونستم که کاره اونه جه چانگ زود باید ردشو بزنی جیمین گوشیتو بده
جیمین: من گوشیمو نمیدم خودم خواهرمو پیدا میکنم
جونکوک: بس کن
گوشیو بزور ازش گرفتم و به جه چانگ گفتم بریم پیشه هکر تا ردشو بزنه سوار ماشین شدم و حرکت کردم
نگران نباش ات دارم میام
(درحال راننده گی کرده )
ات
کله روز گذشت ولی هیچکس نیومد شب شده بود خیلی هم سرد بود امروزم چیزی نخوردم اون عوضی میخواد از گرسنگی و سردی بمیرم اون یه روانیه دستام و پام زخمی شده بودن خیلی هم درد میکردن فقط داشتم گریه میکردم و به بیرون نگاه میکردم
جونکوک
از صبح تاحالا هرچه هکر بود رفته بودیم پیشش ولی هیچ کدومشون نتونستن ردشو بزنن این آخرین هکریه که میریم پیشش
رفتیم پیشه هکر اما اونم نتونست ردشو بزنه
هکر: ببخشید اما نتونستم ردشو بزنم
جونکوک
با عصبانیت بلند شدم و یقشو گرفتم و گفتم
تو دیگه چه جور هکری هستی حتا نمیتونی رد کسیو بزنی( با داد)
جه چانگ : ولش کن داداش این به دردمون نمیخوره گوشیم زنگ میزنه یه لحظه
گوشیو جواب داد
جه چانگ: چیه
هکر: من تونستم ردشو بزنم
جه جانگ: زود بگو کجاست
گوشیو قط کردم و به جونکوک گفتم
جونکوک: زودباش بریم
عجله رفتم سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمته همونجا
جیمین
رفتم شرکت به همه گفتم باید ردشو بزنن امشب باید ات رو پیدا کنم هرجور که شده
یونا: رئیس نگران نباشید ات رو پیدا میکنید من مطمئنم که حالش خوبه
جیمین: خدا کنه حالش خوب باشه
ادامه دارد^^^^^
جونکوک
صبح شد ولی هیچ خبری از ات نبود کله شبو بیدار بودم تویه این هوای سرد ات رو کجا بردن رفتم کارخونه هیچ جا آروم نمی گرفتم نمیتونستم یه جا باشم بیرون کارخونه بودم که جهان چانگ اومد پیشم
جه چانگ: اینجا چیکار میکنی
جونکوک: دارم دیونه میشم آخه ات کجاست چزا هیچ خبری ازش نیست چرا نمیتونم پیداش کنم( با بغض )
(چشماش پر از اشک شده بودن نمی تونست حرف بزنه از بعضی که تویه گلوش بود )
جه چانگ: ناراحت نباش پیداش میکنیم تو واقعا عاشقشی داداش
جونکوک: من خیلی عاشقشم اون کسی بود که قلب سرده منو گرم کرد پیداش میکنم و دیگه نمیزارم حتا یه قدمم ازم دورشه( با ناراحتی)
جیمین
تویه کارخونم بودم داشتم به بقیه افرادمم می گفتم که دنبال ات بگردن که گوشیم زنگ خورد ناشناس بود جواب دادم و بهش گفتم کی هستی سانگچو : اگه میخوای خواهرت زنده بمونه پس دنباله قاتل مامانو بابات نگرد
جیمین: تو کی هستی چرا ات رو دزدیدی
(با داد) گوشیو قط کردم ای عوضی جئون جونکوک پس بخاطر همین خواهرمو دزدیدی سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمته کارخونیه جونکوک
ات
حس سردی بیدار شدم کله بدنم خشک شده بود هنوزم رویه صندلی منو بسته بودن بدنم خیلی درد میکرد دستو پام یخ زده بودن
سانگچو: بیدار شدی خانم کوچولو
ات: ولم کن بزار برم (با بیحالی)
سانگچو: تو عاشق اون جئون جونکوک شدی
( با پوزخند )
ات: تو از کجا میدونی تو کی هستی
سانجگو : میفهمی که کی هستم عجله نکن
ات: تو روانی هستی (با بیحالی )
سانگچو: من ادمه بدی نیستم من خیلی خوبم من بهت خوبی میکنم میزارم همینجا از تشنه گی و گرسنه گی بمیری چون این سرنوشته تویه (با خنده )
جونکوک
بیرون کارخونه با جه چانگ وایستاده بودم که جیمین اومد
جیمین: جئون جونکوک تو فکردی کی هستی
(با داد)
جونکوک: چی شده خبری از ات شده
جیمین: خودتو به اون راه نزن اول منو تهدید میکنی که اگه دنبال قاتل مامانو بابام بگردم ات رو میکشی بعدش اینجوری میگی بگو ات کجاست
جونکوک: کی تهدیدت کرده
جیمین: یکی بهم زنگ زد و گفت اگه دنبال قاتل مامانو بابام بگردم ات رو میکشه تون بودی
(با داد و عصبانیت )
جه چانگ: هی پارک جیمین تو که کاره دیگه ای بلد نیستی فقط میای داد میزنی
جونکوک: خودشه میدونستم که کاره اونه جه چانگ زود باید ردشو بزنی جیمین گوشیتو بده
جیمین: من گوشیمو نمیدم خودم خواهرمو پیدا میکنم
جونکوک: بس کن
گوشیو بزور ازش گرفتم و به جه چانگ گفتم بریم پیشه هکر تا ردشو بزنه سوار ماشین شدم و حرکت کردم
نگران نباش ات دارم میام
(درحال راننده گی کرده )
ات
کله روز گذشت ولی هیچکس نیومد شب شده بود خیلی هم سرد بود امروزم چیزی نخوردم اون عوضی میخواد از گرسنگی و سردی بمیرم اون یه روانیه دستام و پام زخمی شده بودن خیلی هم درد میکردن فقط داشتم گریه میکردم و به بیرون نگاه میکردم
جونکوک
از صبح تاحالا هرچه هکر بود رفته بودیم پیشش ولی هیچ کدومشون نتونستن ردشو بزنن این آخرین هکریه که میریم پیشش
رفتیم پیشه هکر اما اونم نتونست ردشو بزنه
هکر: ببخشید اما نتونستم ردشو بزنم
جونکوک
با عصبانیت بلند شدم و یقشو گرفتم و گفتم
تو دیگه چه جور هکری هستی حتا نمیتونی رد کسیو بزنی( با داد)
جه چانگ : ولش کن داداش این به دردمون نمیخوره گوشیم زنگ میزنه یه لحظه
گوشیو جواب داد
جه چانگ: چیه
هکر: من تونستم ردشو بزنم
جه جانگ: زود بگو کجاست
گوشیو قط کردم و به جونکوک گفتم
جونکوک: زودباش بریم
عجله رفتم سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمته همونجا
جیمین
رفتم شرکت به همه گفتم باید ردشو بزنن امشب باید ات رو پیدا کنم هرجور که شده
یونا: رئیس نگران نباشید ات رو پیدا میکنید من مطمئنم که حالش خوبه
جیمین: خدا کنه حالش خوب باشه
ادامه دارد^^^^^
- ۸.۴k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط