پارت ششم

پارت ششم
ات وسط حموم بی جون دراز کشیده بود و ازش خون جاری می‌شد از ترس دست و پام رو گم کردم سریع بغلش کردم و سوار ماشینش کردم وبه نزدیک ترین بیمارستان رسوندمش پرستارا بردنش منم جلوی در وایستاده بودم ومنتظر بودم بعد از به ساعت دکتر اومد پیشم
دکتر :همراه خانم پارک
جیمین:من همسرشونم
دکتر :آقای پارک خانم پارک دچار افسردگی شدیدی هستن این کارشم از سر این بوده شما باید بیشتر بهش توجه کنین اون الان نمیدونه داره چیکار می‌کنه باید مواظبش باشید
جیمین :ممنونم الان میتونم ببینمش
دکتر :بله فقط اذیتش نکنید
جیمین سریع رفت پیش ات ات رو تخت دراز کشیده بود و یه سرم به دستش وصل بود جیمین وقتی ات رو تو اون حالت دید ناراحت شد و خود به خود خودش رو مجازات کرد جیمین کنار تخت ات نشست ات سرش رو کج کرده بود و داشت بی صدا اشک می‌ریخت
جیمین:ات چرا این کار رو با خودت کردی
ات:من نمیخام زنده بمونم هیچکس دوسم نداره برای کسی ارزشی ندارم برای همون دلیلی هم نمی‌بینم که زنده بمونم اگه بمیرم همه از دستم خلاص میشن تو هم به زندگیت برمیگردی
جیمین از گوشه ی چشمش اشکی جاری شد و بعد گفت
جیمین:ات چرا اینطور فکر میکنی اگه کسی هم دوست نداشته باشه پدرت که هست حداقل برای اون زندگی کن
ات:هههه پدرم اون من رو دوست داره بیشترین کسی که از من متنفره اونه
پایان پارت
دیدگاه ها (۰)

پارت هفتم جیمین:یعنی چیات:پدرم از روزی که من متولد شدم من رو...

پارت هشتم سه روز بعد ویو جیمین امروز مادرم بهم زنگ زد و گفت ...

پارت پنجمدوماه بعد ویو ات الان دقیقا دوماه از ازدواجمون میگذ...

پارت چهارم یک هفته بعد ویو ات امروز روز عروسیمونه خیلی استرس...

جیمین فیک زندگی پارت ۵۵#

چرا حرف منو باور نمیکنی

خیانت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط