{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من!

من!
تورا میان خاطره‌هایم گم کرده‌ام..
خاطره هایی که مثل ستاره‌‌ی آرزوها هرشب ممکن‌ است لحظه ای از آسمان قلبم گذری کند
و من بازهم چشم به راه تو ثانیه های زندگی‌ام را بمیرم.
من تو را در سطر سطرِ داستان زندگی‌ام نوشتم
آنقدر نوشتم که تمام داستان شد پراز تو..
پراز تویی که نبودی
بودی، فکرت بود خاطراتت بود اما وجودت نبود..
من وَرَق هایی سیاه از نوشته هایی با نام تو هستم...
دیدگاه ها (۳۱)

(وقتی که ترکش کردی و برای همیشه از دستت داد...)

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

علاقه؛کلمه ای گاهی شگفت انگیز یا گاهی خورد کننده.ولی علاقه ب...

part 1

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲۰: «پای...

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

مرد دستی به سرش کشید و نفسی کلافه بیرون داد. کامیل بازم چشما...

پارت ۱۱۰ (پایانی)نه ماه بعد...بیمارستان در سکوت نیمه‌شب غرق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط