پارت ششم

پارت ششم

دروغ واقعی

همش سعی می کردم دستمو باز کنم اما انگار نه انگار خودش اومد و دستمو باز کرد ولی با دستاش دوباره دستامو گرفت انقدر زورش زیاد بود که هر لحظه فکر می کردم الانه که دستم بشکنه ( وقتی مواد زیاد تزریق کنی باعث مرگ میشه)
با دست آزادش سوزن رو داخل دستم فرو برد با تموم توانم دستمو کشیدم که زخم عمیقی روی دستم ایجاد شد
سریع با دستای آزادم پاهامو باز کردم تا فیلیکس اومد بیاد سمتم صندلی رو زدم تو سرش که بیهوش شد
سریع موبایلش رو از تو جیبش در آوردم و با اثر انگشتش بازش کردم شماره ی کسی جز تهیونگ رو بلد نبودم پس مجبور شدم به همون زنگ بزنم
از زبون پسرا
نامجون: چرا این دختره جواب نمی‌ده
جیهوپ:بچه ها الان دو روز از گم شدنش گذشته بهتر نیست بریم پیش پلیس یا حداقل با منیجرمون بگیم
جیمین: ماهم همینو گفتیم ولی نامجون میگه نه
نامجون:میگم نه چون بعد مردم کلی حرف در میارن و کمپانی هم به ما و هم به آت چیز میگه
با صدای زنگ خوردن موبایل تهیونگ همه ساکت شدن
تهیونگ:ناشناسه
نامجون:خب ببین کیه ؟
تهیونگ:الو(موبایل رو بلند گوعه)
ات:ت..تهیونگا منم(ترسیده و بغض)
تهیونگ:ات...تو کجایی میدونی چند بار زنگت زدیم
ات: نمی‌دونم کجام
تهیونگ:یعنی چی؟
ات : یه لوکیشن می‌فرستم ترو خدا بیا اینجا
تا اومدم حرفی بزنم گوشی قطع شد و از طرف همون شماره دوباره برام پیام اومد ( لوکیشن)
تهیونگ: زود باشین راه بیوفتیم
از زبون ات
تا لوکیشن رو فرستادم نگاهی به مکانم انداختم از شهر نیم ساعت دور بود فقط امیدوارم تا وقتی پسرا بیان از خونریزی زیاد نمیرم
رفتم سمت در دستگیره رو پایین کشیدم خدارو شکر در قفل نبود
تا درو بستم خوردم به یکی
؟: کجا میخوای فرار کنی؟ ها؟........برو ببین چه بلایی سر فیلیکس آورده
؟: باش
ات: دستمو ول کن
؟: چشم حتماً
؟: کشتتش
ات:م..من کسی رو نکشتم (بغض)
؟: میگم کشتیش نفش نمی‌کشه (داد)
؟: خسته نمیشی از بس آد‌...
دیگه هیچی نشنیدم و بیهوش شدم
از زبون تهیونگ
با سرعت هزارتا داشتیم می رفتیم فقط دعا دعا می کردم زود برسیم تا بلایی سر ات نیاد
تهیونگ: می‌دونم الان وقتش نیست ولی یه چیزی باید بگم .....من برای این ناراحت بودم که.‌‌....ببینین من عاشق اتم وقتی دیدم همه دارن میگن قرار میزاره اعصابم یکم بهم ریخت
شوگا:مطمعنی یکم؟
تهیونگ: می‌دونم گند زدم ولی هرکاری می کنم تا درستش کنم
جونگ کوک: اونجا...آتیش گرفته؟
جیمین: لوکیشن جایی که باید بریم
با این حرف جیمین همه سریع از ماشین پیاده شدیم می خواستیم داخل بریم ولی آتش نشان ها جلومون رو گرفت
تهیونگ:دوستمون اون توعه
؟: نمیشه برید خطرناکه
فردا
همه با لباس های مشکی یه جا وایساده بودیم هنوزم نمیتونم باور کنم ات من توی آتیش سوخته


(ادامه دارد 🙂)
دیدگاه ها (۲۲)

پارت هفتمدروغ واقعیاز زبون خودمهمه تو اتاقاشون نشسته بودن و ...

پارت هشتم دروغ واقعیمجری: می‌دونم چقدر براتون از دست دادن یک...

دروغ واقعیپارت پنجمببخشید بابت تأخیر 😊تا تماس رو قطع کردم فی...

دروغ واقعیپارت چهارمنامجون:باشه بیا بریم پیش پسرا نامجون دست...

جیمین فیک زندگی پارت ۹۴#

خون آشام من My vampire 🦇 part19 لوری: دوست پسرم ات: خب به عن...

جیمین فیک زندگی پارت ۹۲#

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط