{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو خواب دیدم که یه پارچه سفید رو سرم انداختند درحالیکه گر

تو خواب دیدم که یه پارچه سفید رو سرم انداختند درحالیکه گریه نمی کردم ولی اشکامو از صورتم پاک کردن، دوباره پارچه را انداختن رو صورتم تمام بدنم لرزه گرفت یه دفعه ازخواب بلندشدم و نمازصبح راخوندم. دیگه خوابم نبرد تا صبح رو پله نشستم، دم در رفتم، توحیاط گشتم، باخودم به طور خود به خود زمزمه می کردم: "خدایا برای محمد داره اتفاقی می افته که من اینطوری شدم؟"  به خودم میگفتم که این چه حرفیه که من میزنم. دیگر نتوانستم بخوابم، تا صبح منتظر بودم انگار یه جوری دلم خبرمیداد که پسرم شهید میشه و صبح همون روز بهمون خبر دادن که پسرم زخمی شده ولی دلم گفت که شهید شده ...
(راوی: مادر شهید)
دیدگاه ها (۱)

خیلی حال میده یه بچه خوشگل دنیا بیاریخیلی حال میده تو کودکی ...

دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم گذشتیم   آن...

همسر شهید بیان می کنند: .من زمان زیادی با آقامحمد زندگی نکرد...

همسر شهید بیان می کنند: .من زمان زیادی با آقامحمد زندگی نکرد...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

part 2کنار رفت و آروم قدم برداشتم.. قبلش بهش شب بخیر گفتم و ...

پارت: 15 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سینی نقره‌ای تو دست‌هام ط...

#ازدواج_اجباری P17فردا صبح ساعت ۹:۱۰ دقیقه م.ت: مطمئنی خوبی ...

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۶----------------------------------------⭐🌕...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت هفتم: دو رویِ یک سکه![دیدگاه تهیونگ]...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟐_ نمیخوام حتی یه کلمه از حرفاتو بشنومم در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط