#پارت_هفتم_عشق_ممنوعه
#پارت_هفتم_عشق_ممنوعه
*-ادوین-*
ساعت از نیمه شب گذشته بود.کلید رو توی قفل چرخوندمو وارد شدم.خونه توی سکوت و تاریکی فرو رفته بود.خسته و با شونه های افتاده،ولی هنوزم با ابهت و غرور،به سمت پله ها رفتم.دلم تخت خوابمو میخواست فقط!!به طبقه بالا رفتم.وارد اتاقم شدمو بی توجه به اطرافم،پیرهنمو دراوردم.یه گوشه پرت کردمو رو کاناپه ولو شدم.سرمو چسبوندم به پشت کاناپه و چشامو بستم.دلم ارامشی میخواست،که هیچوقت تو زندگیم وجود نداشت!!با صدای ناله ارومی،آروم چشامو باز کردم.صدا از کجا میومد؟؟نگاهم به اطراف خورد که یدفعه نگاهم به جسمی خورد که گوشه اتاق افتاده بود.سریع بلند شدمو سمتش رفتم.دختره بود.با دیدن لباس تنش،از حرکت وایسادم.این لباس...این لباس!!پیش دختر زانو زدم.لباس چقدر تو تنش زیبا بود.پاهای کشیده و خوش تراشش رو هم افتاده بودن.لباس تا یه وجب زیر ب*اس*نش اومده بود.دست انداختم زیر پا و کمرشو بغلش کردمو بلندش کردم.صورتش بیش از حد سفید شده بود.اخماش رفت تو همو ناله کنان گفت:
-گـشنــ...گشنمه!!
چی؟؟گشنشه؟؟سریع رو تخت گذاشتمشو به طبقه پایین رفتم.نمیدونستم چرا اینکارارو میکردم.اونم برای یه دختر!!در یخچال رو باز کردم.ساندویچ ژامبون رو برداشتمو از اشپزخونه خارج شدم.به طبقه بالا رفتمو وارد اتاقم شدم.به سمت تخت رفتم.پیش دختر نشستمو یکمی بلندش کردم.درهمون حال تکونش دادم:
-هی،دختره!!بیدار شو اینو بخور!!
آروم لای پلکشو باز کرد.چشاش چرا این شکلی شده بودن؟؟سفیدی چشمش کاملا قرمز شده بود.یه دقیقه با دیدنش ترسیدم.نگاهش به ساندویچ تودستم خورد.سریع گرفتشو تند تند شروع کرد به خوردن.ولی من همینطوری خیره بهش بودم.یعنی الان زن من بود؟؟ساندویچ به اون گندگی رو یه دقیقه ای تموم کرد.یعنی انقدر گشنش بود؟؟قدردان نگام کرد:
-ممنون!!
سری تکون دادم.یعنی گیج شده بودم از حرکاتش.یه بار ازم تشکر میکنه و یه بار از دستم میترسه و فرار میکنه؟؟؟کاراش برام خیلی عجیب بود.نگاهم به چهره خسته و وحشت زدش خورد.بهم خیره بود.بهش زل زدم.اخمامو کردم تو هم.نباید این دختر واست مهم باشه ادوین!!اونم یکیه مثل بقیه!!پوزخندی رو لبام نقش بست وگفتم:
-تا کی میخوای ازم فرار کنی؟؟((انگلیسی گفت))
آب دهنشو قورت داد وبا ترس بهم خیره شد.ادامه دادم:
-چهار روز وقت داری به خودت فرصت بدی تا زندگی رو با من شروع کنی!!فهمیدی؟؟
وحشت رو از چشمای گرد و کشیدش میفهمیدم.
-تو تا اخر عمرت همینجا و پیش من باید زندگی کنی!!برام مهم نیس شوهر،نامزد یا هرچی غیر از اون رو داری.چون باید ترکشون کنی!!
و بلند شدمو از اتاق خارج شدم.میدونستم تهِ بی رحمیه ولی منم ادمی نبودم که دلم واسه دخترا بسوزه!!
****آفرینش****
از وحشت نفسم بالا نمیومد.اون..اون چی میگفت؟؟زندگی با اون؟؟؟خداروشکر نامزد و شوهر نداشتم ولی خیلی میترسیدم.یعنی چی؟؟الکی الکی به عقد یکی دربیام بعد بگه بهم چهار روز وقت دارم زندگی رو با اون شروع کنم؟؟؟دیگه میخواستم سرمو بکوبم به دیوار!!آخه این چه سرنوشتیه؟؟انقدر گریه کردم که همونطور و همونجا خوابم برد....
صبح با صدای یه دختر از خواب پریدم:
-خانوم..خانوم؟؟((انگلیسی))
آروم لای چشممو باز کردمو خمیازه بلندی کشیدم.رو تخت نشستم که نگاهم به چهره ی همون دختر خدمه خورد.به انگلیسی گفتم:
-ساعت چنده؟؟
جواب داد:
-ده و نیم!!
سری تکون دادمو بلند شدم.نگاهی به اطراف اتاق کردم.یه در بود رنگش مشکی بود.سمتش رفتم.بازش کردم.دستشویی بود!!واردش شدمو درو بستم.جلوی ایینه وایسادمو به خودم خیره شدم که وحشت کردم.این...این من بودم؟؟زیر چشمام غد افتاده بودو ریملم ریخته بود زیر چشمم.رنگم حسابی پریده بود و موهام ژولیده بود.نفسمو فوت کردم بیرونو شیر اب رو باز کردم.کف دستمو پر از آب کردمو پاشیدم تو صورتم.صابون رو برداشتمو کل صورتمو تمیز کردم.بعداز شستن صورتم،از دستشویی بیرون اومدم.نیاز داشتم به یه حموم کامل!!از ضعف شدید،پاهام میلرزیدن!!نشستم رو تختو به زمین خیره شدم.حس تهی بودن داشتم.احساس میکردم دیگه تهِ زندگیمه!!تو باتلاق بدبختی داشتم دست و پا میزدم.نیاز به یکی دارم کمکم کنه!!دستمو بگیره و منو از باتلاق دربیاره.سرمو اوردم بالا و به ساعت روی دیوار خیره شدم.یه ربع به یازده بود.به یاد حرفای دیشب پسره افتادم.هع،حتی من اسمشم نمیدونم!!ولی منظورش از زندگی کردن با اون چی بود؟؟یعنی من تا اخر عمرم ..باید پیش اون میموندم؟؟از فکرش هم وحشت داشتم.همون موقع در باز شد.با ترس برگشتم سمت در.خودش بود!!از وحشت دست و پام میلرزید.با اخم و قدم های استوار سمتم اومد.دلم میخواست جیغ بزنم:جلو نیا لعنتی!!ولی نمیتونستم.نگاهمو از پایین بردم بالا.به چشمای سرد و مغرورش زل زدم.سرد و خونسرد بهم خیره بود و جلو میومد.بغضم گرفته بود.نگاهی به سر تا پام کردو گفت:
-من تا س
*-ادوین-*
ساعت از نیمه شب گذشته بود.کلید رو توی قفل چرخوندمو وارد شدم.خونه توی سکوت و تاریکی فرو رفته بود.خسته و با شونه های افتاده،ولی هنوزم با ابهت و غرور،به سمت پله ها رفتم.دلم تخت خوابمو میخواست فقط!!به طبقه بالا رفتم.وارد اتاقم شدمو بی توجه به اطرافم،پیرهنمو دراوردم.یه گوشه پرت کردمو رو کاناپه ولو شدم.سرمو چسبوندم به پشت کاناپه و چشامو بستم.دلم ارامشی میخواست،که هیچوقت تو زندگیم وجود نداشت!!با صدای ناله ارومی،آروم چشامو باز کردم.صدا از کجا میومد؟؟نگاهم به اطراف خورد که یدفعه نگاهم به جسمی خورد که گوشه اتاق افتاده بود.سریع بلند شدمو سمتش رفتم.دختره بود.با دیدن لباس تنش،از حرکت وایسادم.این لباس...این لباس!!پیش دختر زانو زدم.لباس چقدر تو تنش زیبا بود.پاهای کشیده و خوش تراشش رو هم افتاده بودن.لباس تا یه وجب زیر ب*اس*نش اومده بود.دست انداختم زیر پا و کمرشو بغلش کردمو بلندش کردم.صورتش بیش از حد سفید شده بود.اخماش رفت تو همو ناله کنان گفت:
-گـشنــ...گشنمه!!
چی؟؟گشنشه؟؟سریع رو تخت گذاشتمشو به طبقه پایین رفتم.نمیدونستم چرا اینکارارو میکردم.اونم برای یه دختر!!در یخچال رو باز کردم.ساندویچ ژامبون رو برداشتمو از اشپزخونه خارج شدم.به طبقه بالا رفتمو وارد اتاقم شدم.به سمت تخت رفتم.پیش دختر نشستمو یکمی بلندش کردم.درهمون حال تکونش دادم:
-هی،دختره!!بیدار شو اینو بخور!!
آروم لای پلکشو باز کرد.چشاش چرا این شکلی شده بودن؟؟سفیدی چشمش کاملا قرمز شده بود.یه دقیقه با دیدنش ترسیدم.نگاهش به ساندویچ تودستم خورد.سریع گرفتشو تند تند شروع کرد به خوردن.ولی من همینطوری خیره بهش بودم.یعنی الان زن من بود؟؟ساندویچ به اون گندگی رو یه دقیقه ای تموم کرد.یعنی انقدر گشنش بود؟؟قدردان نگام کرد:
-ممنون!!
سری تکون دادم.یعنی گیج شده بودم از حرکاتش.یه بار ازم تشکر میکنه و یه بار از دستم میترسه و فرار میکنه؟؟؟کاراش برام خیلی عجیب بود.نگاهم به چهره خسته و وحشت زدش خورد.بهم خیره بود.بهش زل زدم.اخمامو کردم تو هم.نباید این دختر واست مهم باشه ادوین!!اونم یکیه مثل بقیه!!پوزخندی رو لبام نقش بست وگفتم:
-تا کی میخوای ازم فرار کنی؟؟((انگلیسی گفت))
آب دهنشو قورت داد وبا ترس بهم خیره شد.ادامه دادم:
-چهار روز وقت داری به خودت فرصت بدی تا زندگی رو با من شروع کنی!!فهمیدی؟؟
وحشت رو از چشمای گرد و کشیدش میفهمیدم.
-تو تا اخر عمرت همینجا و پیش من باید زندگی کنی!!برام مهم نیس شوهر،نامزد یا هرچی غیر از اون رو داری.چون باید ترکشون کنی!!
و بلند شدمو از اتاق خارج شدم.میدونستم تهِ بی رحمیه ولی منم ادمی نبودم که دلم واسه دخترا بسوزه!!
****آفرینش****
از وحشت نفسم بالا نمیومد.اون..اون چی میگفت؟؟زندگی با اون؟؟؟خداروشکر نامزد و شوهر نداشتم ولی خیلی میترسیدم.یعنی چی؟؟الکی الکی به عقد یکی دربیام بعد بگه بهم چهار روز وقت دارم زندگی رو با اون شروع کنم؟؟؟دیگه میخواستم سرمو بکوبم به دیوار!!آخه این چه سرنوشتیه؟؟انقدر گریه کردم که همونطور و همونجا خوابم برد....
صبح با صدای یه دختر از خواب پریدم:
-خانوم..خانوم؟؟((انگلیسی))
آروم لای چشممو باز کردمو خمیازه بلندی کشیدم.رو تخت نشستم که نگاهم به چهره ی همون دختر خدمه خورد.به انگلیسی گفتم:
-ساعت چنده؟؟
جواب داد:
-ده و نیم!!
سری تکون دادمو بلند شدم.نگاهی به اطراف اتاق کردم.یه در بود رنگش مشکی بود.سمتش رفتم.بازش کردم.دستشویی بود!!واردش شدمو درو بستم.جلوی ایینه وایسادمو به خودم خیره شدم که وحشت کردم.این...این من بودم؟؟زیر چشمام غد افتاده بودو ریملم ریخته بود زیر چشمم.رنگم حسابی پریده بود و موهام ژولیده بود.نفسمو فوت کردم بیرونو شیر اب رو باز کردم.کف دستمو پر از آب کردمو پاشیدم تو صورتم.صابون رو برداشتمو کل صورتمو تمیز کردم.بعداز شستن صورتم،از دستشویی بیرون اومدم.نیاز داشتم به یه حموم کامل!!از ضعف شدید،پاهام میلرزیدن!!نشستم رو تختو به زمین خیره شدم.حس تهی بودن داشتم.احساس میکردم دیگه تهِ زندگیمه!!تو باتلاق بدبختی داشتم دست و پا میزدم.نیاز به یکی دارم کمکم کنه!!دستمو بگیره و منو از باتلاق دربیاره.سرمو اوردم بالا و به ساعت روی دیوار خیره شدم.یه ربع به یازده بود.به یاد حرفای دیشب پسره افتادم.هع،حتی من اسمشم نمیدونم!!ولی منظورش از زندگی کردن با اون چی بود؟؟یعنی من تا اخر عمرم ..باید پیش اون میموندم؟؟از فکرش هم وحشت داشتم.همون موقع در باز شد.با ترس برگشتم سمت در.خودش بود!!از وحشت دست و پام میلرزید.با اخم و قدم های استوار سمتم اومد.دلم میخواست جیغ بزنم:جلو نیا لعنتی!!ولی نمیتونستم.نگاهمو از پایین بردم بالا.به چشمای سرد و مغرورش زل زدم.سرد و خونسرد بهم خیره بود و جلو میومد.بغضم گرفته بود.نگاهی به سر تا پام کردو گفت:
-من تا س
- ۷.۸k
- ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط