{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی

لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده‌ام که مپرس
دیدگاه ها (۱)

وفات آدم و حوا آنچه صبر و بردباری بر روی زمین است از آدم اس...

هابیل و قابیل آدم در هفتاد بار زایمان حواء، صاحب یکصد و چهل...

لب ما و قصّه‌ی زلف تو، چه توهّمی! چه حکایتی !تووسرزدن به خی...

مولانا نه سلا مم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که ت...

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرس گشته‌ام...

درد عشقی کشیده‌ام که مپرسزهر هجری چشیده‌ام که مپرسگشته‌ام در...

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرسگشته‌ام ...

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرسگشته‌ام...

دردِ عشقی کشیده‌ام که مپرسزهرِ هِجری چشیده‌ام که مپرسگشته‌ام...

درد عشقی کشیده‌ام که مپرسزهر هجری چشیده‌ام که مپرسگشته‌ام در...

درد عشقي كشيده‌ام كه مپرسزهر هجري چشيده‌ام كه مپرسگشته‌ام در...

درد عشقی کشیده ام که مپـرس            زهـر هجری چشیده​ام که ...

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرس گشته‌ام ...

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرسگشته‌ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط