دریاچه قو
دریاچه قو
پارت۴۲
دستشو که برداشت گفتم:پس تو منو به رقص دربیار.نذار بیوفتم چون من هیچی بلد نیستم.(لبخند اروم)
پلکاشو به معنی«باشه»رو هم گذاشت.دستامو میگرفت،پاهامو با پاهاش حرکت میداد،اطرافم میچرخید،گاهی روبروم بود و همراهم،گاهی پشت سرم و درحال هدایت کردن بدنم.زیر لب اواز میخوند،لبخند میزد،خیره میشد.
از خودم اختیاری نداشتم.شبیه یه عروسک که تمام اختیاراتش دست عروسک گردانه.حتی گاهی کمکم میکرد که پرش های خاصی رو که نمیتونستم،همراهی انجام بدم.پشتم وامیستاد و با یه دستش کمرمو میگرفت و به خودش میچسبوند و میپرید.
کمکم حس کردم سرم داره گیج میره.
_جیمینا؟بسه؟
+خسته شدی؟
_اره.
از حرکت ایستاد:ببخشید.انقد غرق لذت همراهی باهات بودم که متوجه نشدم زیاده روی کردم.بشین تا یکم بهتر بشی.(شرمنده)
_اشکال نداره،عروسک گردان.(لبخند)
نشستم جلوم:عروسک گردان؟
_چرا که نه؟مگه نگفتم تو هدایتم کن بلد نیستم؟این کاریه یه عروسک گردان میکنه،نه؟
+متوجه شدم.بزار یه چیزی ازت بپرسم.تو این چند دقیقه بنظرم اومد که تو شبیه شعله های اتیش هستی.چیزی که نمیتونم بهش نزدیک بشم اما شدم.پس،من به چشم تو چـ-
_یه ستاره!
به اسمون اشاره کردم:شبیه اونا.زیبا،دور،سوزان.ولی تو اینجایی.(با دست زدم رو قلبم)زیبایی.در عین دور بودن،نزدیکی.و همونقدر که من به چشمت شعله هستم،توهم به همون اندازه برای من سوزانی.اما دلیل اینکه نمیسوزم اینه که ما هردو از اتیش هستیم.هردو از یه خشتیم.
+دلم میخواد این لحظه ها تاابد کش بیان.کنارت بودن لذت بخشه.سالهای زیادی،و ملکه های زیادی رو دیدم.تو با همشون متفاوتی.خودت منکرش میشی،ولی به چشمم انقد جذابی که نمیتونم ازت چشم بردارم.
با خجالت سرمو پایین انداختم.
_بنظرم خیلی گذشته.باید برگردم قصر.
+پس بلند شو بریم.
بلند شدیم.
+اینبار کولت کنم یا بازم میترسی؟
_تو عروسک گردان ماهری هستی.هرطور خودت لذت میبری.(لبخند)
بازم با یه حرکت سوپرایز کننده،یه بوسه دیگه تقدیمم کرد.دوباره قرمز شدم.
+اینطوری لذت میبرم.برای هر قدم یکی!(لبخند شیطون)
لپامو باد کردم:اصلا خودم پا دارم باهاش میام!
جلوتر رفتم که از پشت سرم گفت:عه انقد تند نرو دیگه!ببخشید اصلا.(خنده)
پارت۴۲
دستشو که برداشت گفتم:پس تو منو به رقص دربیار.نذار بیوفتم چون من هیچی بلد نیستم.(لبخند اروم)
پلکاشو به معنی«باشه»رو هم گذاشت.دستامو میگرفت،پاهامو با پاهاش حرکت میداد،اطرافم میچرخید،گاهی روبروم بود و همراهم،گاهی پشت سرم و درحال هدایت کردن بدنم.زیر لب اواز میخوند،لبخند میزد،خیره میشد.
از خودم اختیاری نداشتم.شبیه یه عروسک که تمام اختیاراتش دست عروسک گردانه.حتی گاهی کمکم میکرد که پرش های خاصی رو که نمیتونستم،همراهی انجام بدم.پشتم وامیستاد و با یه دستش کمرمو میگرفت و به خودش میچسبوند و میپرید.
کمکم حس کردم سرم داره گیج میره.
_جیمینا؟بسه؟
+خسته شدی؟
_اره.
از حرکت ایستاد:ببخشید.انقد غرق لذت همراهی باهات بودم که متوجه نشدم زیاده روی کردم.بشین تا یکم بهتر بشی.(شرمنده)
_اشکال نداره،عروسک گردان.(لبخند)
نشستم جلوم:عروسک گردان؟
_چرا که نه؟مگه نگفتم تو هدایتم کن بلد نیستم؟این کاریه یه عروسک گردان میکنه،نه؟
+متوجه شدم.بزار یه چیزی ازت بپرسم.تو این چند دقیقه بنظرم اومد که تو شبیه شعله های اتیش هستی.چیزی که نمیتونم بهش نزدیک بشم اما شدم.پس،من به چشم تو چـ-
_یه ستاره!
به اسمون اشاره کردم:شبیه اونا.زیبا،دور،سوزان.ولی تو اینجایی.(با دست زدم رو قلبم)زیبایی.در عین دور بودن،نزدیکی.و همونقدر که من به چشمت شعله هستم،توهم به همون اندازه برای من سوزانی.اما دلیل اینکه نمیسوزم اینه که ما هردو از اتیش هستیم.هردو از یه خشتیم.
+دلم میخواد این لحظه ها تاابد کش بیان.کنارت بودن لذت بخشه.سالهای زیادی،و ملکه های زیادی رو دیدم.تو با همشون متفاوتی.خودت منکرش میشی،ولی به چشمم انقد جذابی که نمیتونم ازت چشم بردارم.
با خجالت سرمو پایین انداختم.
_بنظرم خیلی گذشته.باید برگردم قصر.
+پس بلند شو بریم.
بلند شدیم.
+اینبار کولت کنم یا بازم میترسی؟
_تو عروسک گردان ماهری هستی.هرطور خودت لذت میبری.(لبخند)
بازم با یه حرکت سوپرایز کننده،یه بوسه دیگه تقدیمم کرد.دوباره قرمز شدم.
+اینطوری لذت میبرم.برای هر قدم یکی!(لبخند شیطون)
لپامو باد کردم:اصلا خودم پا دارم باهاش میام!
جلوتر رفتم که از پشت سرم گفت:عه انقد تند نرو دیگه!ببخشید اصلا.(خنده)
- ۹۰
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط