پارت 16
پارت 16
فقط خفه شو...با دادی که زد ترجیح دادم ساکت شم...دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد...بعد از اینکه رسیدیم خونه
به سرعت و بدون هیچ حرفی وارد اتاقم شدم...وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم مهرداد لباساش رو عوض کرده از خونه
در حالی که با موبایل صحبت میکرد خارج شد .هر کی پشت خط بود بدجور عصبانیش کرده بود چون لحنش چندان
هم دوستانه نبود . اهمیتی ندادم و مشغول گردگیری خونه شدم .سیاوش به اندازه کافی عصبانی بود . نمیخواستم
بازم بهونه پریدن به من رو داشته باشه
ساعت از 11 گذشته بود و خبری از مهرداد نبود...از یه طرف برام انقدر ها
اهمیت نداشت که چرا نیومده و از طرفی هم تا این ساعت دیر کردن بیسابقه بود .چند بار دستم به سمت تلفن
رفت تا باهاش تماس بگیرم ولی منصرف شدم. نیاز نبود بهش نشون بدم که نگرانشم نگاهی به ساعت کردم ، ساعت
یک و نیم بود . تو دلم گفتم : -به جهنم ! هر قبرستونی که میخواد باشه ... من چرا بیخودی بیخوابی بکشم ؟ از جام
بلند شدم و به اتاقم رفتم . لباسهامو عوض کردم و بعد از اون روی تخت دراز کشیدم تا بخوابم.هنوز چند دقیقه از دراز
کشیدنم نمیگذشت که صدای در ورودی رو شنیدم که نشون میداد مهرداد برگشته . با اینکه نمیخواستم قبول کنم
ولی خیالم راحت شد . چشمامو بستم و به پهلو شدم که صدای شکستن چیزی اومد . سریع پاشدم و رفتم بیرون .
مهرداد کنار مجسمه شکسته شده روی زمین نشسته بود . به طرفش رفتم . کمی خم شدم و نگاهش کردم . حالتش عادی
نبود ، تند تند نفس میکشید و روی پیشونیش هم دانه های عرق خودنمایی میکرد . ناخودآگاه دستمو روی شونه اش
گذاشتم .- مهرداد چته ؟ .... حالت خوبه ؟ سرشو بلند کرد و به صورتم خیره شد . چشماش متورم شده بودند و
فقط خفه شو...با دادی که زد ترجیح دادم ساکت شم...دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد...بعد از اینکه رسیدیم خونه
به سرعت و بدون هیچ حرفی وارد اتاقم شدم...وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم مهرداد لباساش رو عوض کرده از خونه
در حالی که با موبایل صحبت میکرد خارج شد .هر کی پشت خط بود بدجور عصبانیش کرده بود چون لحنش چندان
هم دوستانه نبود . اهمیتی ندادم و مشغول گردگیری خونه شدم .سیاوش به اندازه کافی عصبانی بود . نمیخواستم
بازم بهونه پریدن به من رو داشته باشه
ساعت از 11 گذشته بود و خبری از مهرداد نبود...از یه طرف برام انقدر ها
اهمیت نداشت که چرا نیومده و از طرفی هم تا این ساعت دیر کردن بیسابقه بود .چند بار دستم به سمت تلفن
رفت تا باهاش تماس بگیرم ولی منصرف شدم. نیاز نبود بهش نشون بدم که نگرانشم نگاهی به ساعت کردم ، ساعت
یک و نیم بود . تو دلم گفتم : -به جهنم ! هر قبرستونی که میخواد باشه ... من چرا بیخودی بیخوابی بکشم ؟ از جام
بلند شدم و به اتاقم رفتم . لباسهامو عوض کردم و بعد از اون روی تخت دراز کشیدم تا بخوابم.هنوز چند دقیقه از دراز
کشیدنم نمیگذشت که صدای در ورودی رو شنیدم که نشون میداد مهرداد برگشته . با اینکه نمیخواستم قبول کنم
ولی خیالم راحت شد . چشمامو بستم و به پهلو شدم که صدای شکستن چیزی اومد . سریع پاشدم و رفتم بیرون .
مهرداد کنار مجسمه شکسته شده روی زمین نشسته بود . به طرفش رفتم . کمی خم شدم و نگاهش کردم . حالتش عادی
نبود ، تند تند نفس میکشید و روی پیشونیش هم دانه های عرق خودنمایی میکرد . ناخودآگاه دستمو روی شونه اش
گذاشتم .- مهرداد چته ؟ .... حالت خوبه ؟ سرشو بلند کرد و به صورتم خیره شد . چشماش متورم شده بودند و
- ۱۰.۰k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط