دریکی از عکس هایت چقدر مردانه افتادی.
دریکی از عکس هایت چقدر مردانه افتادی.
حس میکنم سالهاست تورا میشناسم...
در عمق نگاه تو غرق میشوم...
وای...
کجا بودم؟ هان ! خودم عکاس چهره ات بودم چقدر پر معنی بمن نگاه میکنی...
از دریای چشمان تو رودخانه ای به جان من جاریست... پلک که میزنی درمن تلاطمی میشود...و تمام زمین های بکر و دست نخورده ی جانم به زیر اب میرود...
چشمان تو عادت دارند به بی تاب کردن من... به بی تاب کردنه این دل...
دله من دیگر دل نیست...
دلی دل است که مجنون نباشد.. دله من بیمار دلتنگیست که در کنج مخزنه سینه بی تاب است..
.... و تو نمیدانی این «دل بی تاب شدن» چه درد مبهمی دارد...و چه لبخند های تلخی...
در من فردیست ک با تو هنوز زندگی نکرده... و چه حرف هایی که نزده و چه شب هایی که هنوز به صبح نرسانده و چه خاطراتی که هنوز نساخته... و من ان فردم که گوییا از چشم ها دور مانده.... بسان کلبه ای احزان در جنگلی بس تاریک و نمور... و ترسناک تر ان است که میگویند ((از دل برود هرانکه از دیده برفت)) و این چه تلخ سرنوشتیست...میدانی گاهی دلم تنگ میشود برای جانم گفتن هایت...گفتم گاهی؟ نه!
به خودم جفا میکنم اگر بگویم گاهی و یا هر قیده دیگری!
دلم میخواهد هرلحظه صدایت کنم و توبرگردی و بگویی جااانم.... و من هزار بار برای این کلمه بمیرم...حتی دلم تنگ شده دستانت را بگیرم و از چند میلی متری در چشمانت نگاه کنم که حرمای نفس هایت با دم و بازدمم یکی شود و نفس بکشم بودنت را...نفس بکشم بودنت را...
............اصلا دلم برای تمامت تنگ شده همه چیزت را میخواهم باشد...میخواهم باشی و من باز هم بی خوابی به سرم بزندوحرص بخورم که چرا شب ها زود میخابی! میخواهم باشی و هرچند گاهی وقت ها نگاهم نکنی و من تشنه شوم... میخواهم بازهم بحث کنیم که کداممان اشتباه کرده.
میخواهم......
خسته ام...
برگرد...
##دختر افتاب##
حس میکنم سالهاست تورا میشناسم...
در عمق نگاه تو غرق میشوم...
وای...
کجا بودم؟ هان ! خودم عکاس چهره ات بودم چقدر پر معنی بمن نگاه میکنی...
از دریای چشمان تو رودخانه ای به جان من جاریست... پلک که میزنی درمن تلاطمی میشود...و تمام زمین های بکر و دست نخورده ی جانم به زیر اب میرود...
چشمان تو عادت دارند به بی تاب کردن من... به بی تاب کردنه این دل...
دله من دیگر دل نیست...
دلی دل است که مجنون نباشد.. دله من بیمار دلتنگیست که در کنج مخزنه سینه بی تاب است..
.... و تو نمیدانی این «دل بی تاب شدن» چه درد مبهمی دارد...و چه لبخند های تلخی...
در من فردیست ک با تو هنوز زندگی نکرده... و چه حرف هایی که نزده و چه شب هایی که هنوز به صبح نرسانده و چه خاطراتی که هنوز نساخته... و من ان فردم که گوییا از چشم ها دور مانده.... بسان کلبه ای احزان در جنگلی بس تاریک و نمور... و ترسناک تر ان است که میگویند ((از دل برود هرانکه از دیده برفت)) و این چه تلخ سرنوشتیست...میدانی گاهی دلم تنگ میشود برای جانم گفتن هایت...گفتم گاهی؟ نه!
به خودم جفا میکنم اگر بگویم گاهی و یا هر قیده دیگری!
دلم میخواهد هرلحظه صدایت کنم و توبرگردی و بگویی جااانم.... و من هزار بار برای این کلمه بمیرم...حتی دلم تنگ شده دستانت را بگیرم و از چند میلی متری در چشمانت نگاه کنم که حرمای نفس هایت با دم و بازدمم یکی شود و نفس بکشم بودنت را...نفس بکشم بودنت را...
............اصلا دلم برای تمامت تنگ شده همه چیزت را میخواهم باشد...میخواهم باشی و من باز هم بی خوابی به سرم بزندوحرص بخورم که چرا شب ها زود میخابی! میخواهم باشی و هرچند گاهی وقت ها نگاهم نکنی و من تشنه شوم... میخواهم بازهم بحث کنیم که کداممان اشتباه کرده.
میخواهم......
خسته ام...
برگرد...
##دختر افتاب##
- ۱۱.۲k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط