دمون اسلیر
دمون اسلیر
پارت ششم♡
ذهن میوکی (پسر کیمونای گلبهی: چه خانواده ی سر زنده ای بود.... اه.... دیوار بالا خره پیداش کردم |خرش خرش| چقدر دیوارش سفته..... واو چه دنیایی پر از درخت چه هوای خوبی داره چه سکوتی.... ولی.... ولی قرار این سکوت از بین بره... درسته هسته ی رویاش رو اگر نابود کنم این مرکز متعلق به من و اون خانواده برای من میشه..|قو قو|چی!.... این چه صداییه از پشت بوته هست...... واوووو اون جغد بزرگ... بال هاش از یه چیزی مرقبت میکنه... هسته!)
ذهن سایورا(دختر ابی پوش: بچه کوچولو ها امروز روز منه این خانواده ی خوش فقط تا زمانی که هسته زندس شاده بعد از اینکه هسته رو زدم این خوشی ها و این رویا رو منم میبینم اره.... اه.... دیواره... چقدر دیوارش نرمه...هااااا. هیچی نمی بینم جز ماه.... اسمان شبه چه زیبا.... وای خدا ستاره هاشو..... پس پس هسته کو..... اه... ماه هسته ی این رویاست.... چیه عالی)
تانجیرو بیدار میشه:«نزوکو! حالت خوبه اره.... این چیه.... تمام ما با این طناب ها به این بچه ها بسته شدیم..... نزوکو با هنر خونیت تمام طناب هارو پاره کن زود»
نزوکو:«ام»
تانجیرو از واگن خارج شد و به دنبال شیطان گشت
تانجیرو:«باید این اطراف باشه اره!.....»
انمو:«هاااااا.... بیدار شد... چجوری اخه ولی خب.... دوباره میخوابونمش.... چرا انقدر مهربونم..... بخاطر دختر ارباب موزانه.... بانو ساکورا.... ناامیدتون نمی کنم»
تانجیرو:« اهای تو چطور جرئت کردی اون بچه هارو بازی بدی هان....باید تقاص پس بدی!»
انمو:«پرو....»
پارت ششم♡
ذهن میوکی (پسر کیمونای گلبهی: چه خانواده ی سر زنده ای بود.... اه.... دیوار بالا خره پیداش کردم |خرش خرش| چقدر دیوارش سفته..... واو چه دنیایی پر از درخت چه هوای خوبی داره چه سکوتی.... ولی.... ولی قرار این سکوت از بین بره... درسته هسته ی رویاش رو اگر نابود کنم این مرکز متعلق به من و اون خانواده برای من میشه..|قو قو|چی!.... این چه صداییه از پشت بوته هست...... واوووو اون جغد بزرگ... بال هاش از یه چیزی مرقبت میکنه... هسته!)
ذهن سایورا(دختر ابی پوش: بچه کوچولو ها امروز روز منه این خانواده ی خوش فقط تا زمانی که هسته زندس شاده بعد از اینکه هسته رو زدم این خوشی ها و این رویا رو منم میبینم اره.... اه.... دیواره... چقدر دیوارش نرمه...هااااا. هیچی نمی بینم جز ماه.... اسمان شبه چه زیبا.... وای خدا ستاره هاشو..... پس پس هسته کو..... اه... ماه هسته ی این رویاست.... چیه عالی)
تانجیرو بیدار میشه:«نزوکو! حالت خوبه اره.... این چیه.... تمام ما با این طناب ها به این بچه ها بسته شدیم..... نزوکو با هنر خونیت تمام طناب هارو پاره کن زود»
نزوکو:«ام»
تانجیرو از واگن خارج شد و به دنبال شیطان گشت
تانجیرو:«باید این اطراف باشه اره!.....»
انمو:«هاااااا.... بیدار شد... چجوری اخه ولی خب.... دوباره میخوابونمش.... چرا انقدر مهربونم..... بخاطر دختر ارباب موزانه.... بانو ساکورا.... ناامیدتون نمی کنم»
تانجیرو:« اهای تو چطور جرئت کردی اون بچه هارو بازی بدی هان....باید تقاص پس بدی!»
انمو:«پرو....»
- ۲.۱k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط