دمون اسلیر
دمون اسلیر
پارت دهم♡
تانجیرو:«باشه دیگه سرمو نمیبرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واگنی که نزوکو توش بود هرج و مرج زیاد بود
انمو:«این، شیطان.... این شیطان زیبا چرا ادم هارو نمی خوره....(ساکورا: انمو همراه پیر با گوشواره ی هاناتاکو شیطانی هست که انسان نمی خوره اون و پسرک رو بکش و سر پسرک را تقدیم اربابت کن!»
انمو:«یعنی به شما بانوی من!»
ساکورا:«هو... نه به اربابت ارباب موزان!»
انمو:«اما.... من شما رو به چشم تربابم میبینم زیبایید جسورید و.....»
ساکورا:«اما ارباب منو تو ارباب موزانه ناکیمه!»
ناکیمه:«بله بانو ساکورا»
||بنگ||)
پس که اینطور یادم اومد من محاله لحظه های دیدارم با اون زن زیبا رو فراموش کنم!»
زنیتسو:«نزوکو مواظب باش!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سایورا:«اه.....، من کنه می چسبند به ادما!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میوکی:«تانجیرو سریع تر گردنشو بزن........ فشار بیشتره من نگرانه ادما، و واگنی که خواهرت توشه، هستم!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تانجیرو:«هی اینوسکه اینجا بوی شیطان قوی تره»
اینوسکه:«بگیر که او.....»
انمو:«نمی زارم!»
ماهیچه های عظیمی به سمت اسمان رفتند رو یکی تانجیرو و دیگری اینوسکه
تانجیرو:«اینوسکه تو زود بپر ماهیچه ای که از گردن محافظت میکنه رو بزن، منم گردنو»
اینوسکه:«درست، فهمیدی تامپاچیروخ.... دقیقا همینو گفتم!»
اینوسکه پرید و ماهیچه رو زد
تانجیرو:«خودشه....... هینوکامی کاگورا..... چرخ آتشین»
انمو:«چی شد نه نه نه قرار نبود، اینجوری تموم شه.... بانو، ساکورا من من میخواستم همیشه، در کنارتون باشم، میخواستم غلامیتونو کنم نه نه نه!»
قطار از ریل خارج شد و روی زمین افتاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دقایقی بعدــــــــــــــــــ
تانجیرو (ذهن: باید.... باید تنفسمو درست کنم)
میوکی:«از تنفس تمرکز کامل استفاده کن.....
کارت عالی بود
همه سالمند
به لطف تو و دوستات.... و خواهرت که از جون مایه گذاشت»
||خرش خرش||
دوما:«دوشنا دوشنا.... چه غوغایی شده!»
پارت دهم♡
تانجیرو:«باشه دیگه سرمو نمیبرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واگنی که نزوکو توش بود هرج و مرج زیاد بود
انمو:«این، شیطان.... این شیطان زیبا چرا ادم هارو نمی خوره....(ساکورا: انمو همراه پیر با گوشواره ی هاناتاکو شیطانی هست که انسان نمی خوره اون و پسرک رو بکش و سر پسرک را تقدیم اربابت کن!»
انمو:«یعنی به شما بانوی من!»
ساکورا:«هو... نه به اربابت ارباب موزان!»
انمو:«اما.... من شما رو به چشم تربابم میبینم زیبایید جسورید و.....»
ساکورا:«اما ارباب منو تو ارباب موزانه ناکیمه!»
ناکیمه:«بله بانو ساکورا»
||بنگ||)
پس که اینطور یادم اومد من محاله لحظه های دیدارم با اون زن زیبا رو فراموش کنم!»
زنیتسو:«نزوکو مواظب باش!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سایورا:«اه.....، من کنه می چسبند به ادما!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میوکی:«تانجیرو سریع تر گردنشو بزن........ فشار بیشتره من نگرانه ادما، و واگنی که خواهرت توشه، هستم!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تانجیرو:«هی اینوسکه اینجا بوی شیطان قوی تره»
اینوسکه:«بگیر که او.....»
انمو:«نمی زارم!»
ماهیچه های عظیمی به سمت اسمان رفتند رو یکی تانجیرو و دیگری اینوسکه
تانجیرو:«اینوسکه تو زود بپر ماهیچه ای که از گردن محافظت میکنه رو بزن، منم گردنو»
اینوسکه:«درست، فهمیدی تامپاچیروخ.... دقیقا همینو گفتم!»
اینوسکه پرید و ماهیچه رو زد
تانجیرو:«خودشه....... هینوکامی کاگورا..... چرخ آتشین»
انمو:«چی شد نه نه نه قرار نبود، اینجوری تموم شه.... بانو، ساکورا من من میخواستم همیشه، در کنارتون باشم، میخواستم غلامیتونو کنم نه نه نه!»
قطار از ریل خارج شد و روی زمین افتاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دقایقی بعدــــــــــــــــــ
تانجیرو (ذهن: باید.... باید تنفسمو درست کنم)
میوکی:«از تنفس تمرکز کامل استفاده کن.....
کارت عالی بود
همه سالمند
به لطف تو و دوستات.... و خواهرت که از جون مایه گذاشت»
||خرش خرش||
دوما:«دوشنا دوشنا.... چه غوغایی شده!»
- ۸.۳k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط