اینیک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات وا
اینیک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقعی نیست و در انیمهاش وجودندارد
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
**دازای:** (لحنش تغییر میکند و کمی جدی میشود) «شاید هر دو. یوکوهاما داره تغییر میکنه، چویا. وقتی سایههای مافیا و آژانس اینقدر به هم نزدیک میشن، یعنی چیزی بزرگتر در راهه. چیزی که حتی تواناییهای ما هم ممکنه نتوانند جلویش را بگیرند.»
**(دازای ایستاده و پالتوی بلندش را میپوشد. او به سمت در میرود اما مکث میکند.)**
**دازای:** «راستی، اون شراب که سفارش دادی... خیلی بد بود. دفعه بعد اگر میخوای با من ملاقات کنی، حداقل یه چیز باکیفیت انتخاب کن، "چویا کوچولو".»
**چویا:** (با فریاد و در حالی که گرانش اطرافش شروع به لرزیدن میکند) «دازای! برگرد اینجا! من به تو نگفتم از اون لقب لعنتی استفاده نکنی!!!»
**(دازای از در خارج میشود و لبخندی بر لب دارد، در حالی که صدای فریادهای عصبی چویا در بار محو میشود. باران بیرون شدیدتر شده است.)**
**
**
• [️️️️️️️️️️️️️
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
**دازای:** (لحنش تغییر میکند و کمی جدی میشود) «شاید هر دو. یوکوهاما داره تغییر میکنه، چویا. وقتی سایههای مافیا و آژانس اینقدر به هم نزدیک میشن، یعنی چیزی بزرگتر در راهه. چیزی که حتی تواناییهای ما هم ممکنه نتوانند جلویش را بگیرند.»
**(دازای ایستاده و پالتوی بلندش را میپوشد. او به سمت در میرود اما مکث میکند.)**
**دازای:** «راستی، اون شراب که سفارش دادی... خیلی بد بود. دفعه بعد اگر میخوای با من ملاقات کنی، حداقل یه چیز باکیفیت انتخاب کن، "چویا کوچولو".»
**چویا:** (با فریاد و در حالی که گرانش اطرافش شروع به لرزیدن میکند) «دازای! برگرد اینجا! من به تو نگفتم از اون لقب لعنتی استفاده نکنی!!!»
**(دازای از در خارج میشود و لبخندی بر لب دارد، در حالی که صدای فریادهای عصبی چویا در بار محو میشود. باران بیرون شدیدتر شده است.)**
**
**
• [️️️️️️️️️️️️️
- ۸۴
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط